دریغ است که ایران ویران شودمسعود امیرزادهما از پشت درهای بسته سیاست خبر نداریم. نمیدانیم در اتاقه…
انتشار: 2026/07/18 08:15 UTC
دریغ است که ایران ویران شودمسعود امیرزادهما از پشت درهای بسته سیاست خبر نداریم. نمیدانیم در اتاقهای دیپلماسی چه میگذرد، ملاحظات امنیتی چیست، چه اطلاعاتی در اختیار تصمیمگیران قرار دارد و چرا گاه مذاکره جای خود را به تقابل و جنگ میدهد. نه قصد داوری درباره اهل دیپلماسی را داریم و نه درباره آنان که مسئول دفاع از سرزمیناند. هر دو، در جایگاه خود، وظایف و مسئولیتهای سنگینی بر دوش دارند و بیتردید بسیاری از واقعیتها از نگاه مردم عادی پنهان است.اما چیزی وجود دارد که برای فهم آن نه به اطلاعات محرمانه نیاز است و نه به تحلیلهای پیچیده سیاسی.آنچه هر شهروندی میتواند با چشم خود ببیند، سرزمینی است که ذرهذره ساخته شده است.کسی که سالها در حوزه محیطزیست فعالیت کرده باشد، میداند که هیچ پل، هیچ بندر، هیچ جاده، هیچ نیروگاه، هیچ پالایشگاه و هیچ شهرکی یکشبه به وجود نیامده است. هر متر از این زیرساختها حاصل دههها کار، سرمایه، دانش، رنج انسانها و البته هزینههایی است که طبیعت برای آن پرداخته است. برای ساخت هر راه، بخشی از کوه شکافته شده؛ برای هر سد، رودخانهای دگرگون شده؛ برای هر بندر، ساحلی تغییر شکل داده؛ برای هر شهر، بخشی از زیستگاههای طبیعی از میان رفته است. توسعه، هرچند ضروری، همواره با هزینهای از سرمایههای طبیعی همراه بوده است.از همین رو، ویرانی یک زیرساخت صرفاً نابودی چند تن بتن و فولاد نیست؛ نابودی بخشی از تاریخ کار، سرمایه و طبیعت این سرزمین است. اگر روزی قرار باشد دوباره همان جاده، همان کارخانه یا همان نیروگاه ساخته شود، دیگر نمیتوان طبیعت را بار دیگر از نو قربانی کرد، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. ایران امروز، با بحران آب، فرسایش خاک، نابودی جنگلها، خشکیدن تالابها و کاهش توان اکولوژیک، دیگر آن ظرفیت گذشته را برای تحمل موجی تازه از تخریب و توسعه هزینه ساز را ندارد.از این منظر، مسئله تنها بازسازی ساختمانها نیست؛ مسئله آن است که ظرفیت زیستی سرزمین برای بازسازی نیز محدود است. طبیعت زخمی ایران، دیگر توان آن را ندارد که بار دیگر همان هزینههایی را بپردازد که در دهههای گذشته برای توسعه پرداخته است.شاید ما از منطق سیاست آگاه نباشیم، اما معنای ویرانی را میفهمیم. برای فهمیدن دردِ فروریختن یک پل، سوختن یک پالایشگاه، نابودی یک کارخانه، یا آسیب دیدن یک بندر، نیازی به تخصص نظامی یا سیاسی نیست. همانگونه که برای فهمیدن رنج قطع یک جنگل یا خشکیدن یک تالاب، به نظریههای پیچیده علمی نیاز نیست. اینها تجربههای عینی و ملموس یک ملتاند.از همین رو، این نوشته نه درباره مقصران جنگ است و نه درباره برندگان و بازندگان آن. سخن بر سر خودِ سرزمین است؛ سرزمینی که هزاران سال طول کشیده تا به آنچه امروز هست تبدیل شود و دههها زمان برده تا زیرساختهای کنونی آن شکل گیرد. حفاظت از این میراث، صرفاً یک ضرورت اقتصادی یا امنیتی نیست؛ یک ضرورت تمدنی و زیستمحیطی است.شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، لازم باشد در کنار همه ملاحظات سیاسی، امنیتی و نظامی، یک پرسش بنیادین نیز مطرح شود: چگونه میتوان از سرزمین و زیرساختهای آن، که با هزینه طبیعت و نسلهای متعدد ساخته شدهاند، در برابر چرخه ویرانی محافظت کرد؟ زیرا آنچه در آتش جنگ نابود میشود، تنها ساختمانها نیستند؛ بخشی از آینده و بخشی از توان بازسازی طبیعت نیز همراه آن از میان میرود.سرزمین فقط یک جغرافیا نیست، بلکه انباشت هزاران سال سرمایه طبیعی، تاریخی و انسانی است و حفاظت از آن، فارغ از هر موضع سیاسی، یک وظیفه ملی و اخلاقی است. «بازسازی زیرساختها» صرفاً یک مسئله مالی نیست، کاملا یک دغدغه زیست محیطی بوده و مستلزم مصرف دوباره منابع طبیعی، انرژی، آب، معادن و زیستبومهایی است که امروز بیش از هر زمان دیگری آسیبپذیر شدهاند.t.me/didehbaanzistboom


