💥آخرین آرزوی یک زن تنهای مبتلا به سرطان پیشرفته در روزهای سخت بیماری؛ «برای من هم یک دار قالی میگی…
انتشار: 2026/08/20 11:19 UTCدریافت: 2026/08/21 00:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 00:35 UTC
💥آخرین آرزوی یک زن تنهای مبتلا به سرطان پیشرفته در روزهای سخت بیماری؛ «برای من هم یک دار قالی میگیری؟»❤️او دار قالی خواست، اما خیرین «امید به زندگی» به او هدیه دادند✍فرهاد داودوندی گاهی آدمها برای خوشبخت شدن، چیزهای بزرگی نمیخواهند؛گاهی تمام آرزوی یک انسان، گوشهای از خانه است، یک دار قالی، چند نخ رنگارنگ و فرصتی برای فراموش کردن دردهایی که هر روز با او بزرگتر میشوند...امروز، در کارگاه قالیبافی، با بانوی میانسالی روبهرو شدم که مدتهاست تحت پوشش مجمع خیرین فرهاد داودوندی قرار دارد؛ بانویی تنها که متأسفانه با بیماری پیشرفته سرطان دستوپنجه نرم میکند.او خودش از وضعیت و پیشرفت بیماریاش باخبر است...اما با همه این تلخیها، هنوز دلش میخواهد زندگی کند؛ هنوز میخواهد کاری برای انجام دادن داشته باشد، حواسش را پرت کند و ساعاتی از روز، درد را فراموش کند.مدتی است برای همین منظور به آموزش قالیبافی روی آورده است.امروز که برای سرکشی به تعدادی از دخترانم و تبریک تولد یکی از دخترانم که در کارگاه مشغول آموزش قالیبافی هستند رفته بودم در آنجا برای تعداد زیادیشان از طریق کمکهای مجمع خیرین فرهاد داودوندی "ده عدد" دار قالی درجهیک با تمام لوازم قالیبافی تهیه و خریداری کردم، که ناگهان چشمم به او افتاد.با گرمی سلام و علیکی کردیم.کمی بعد، آرام مرا به گوشهای برد.انگار حرفی داشت که گفتنش برایش سخت بود.خودش را جمعوجور کرد، مکثی کرد و با صدایی آرام گفت:«آقای داودوندی... کاملاً در جریان بیماری و وضعیت نامناسب مالی من هستی... خیلی دوست دارم یک دار قالی توی خانه داشته باشم. خودم را با قالیبافی سرگرم کنم تا کمتر درد بکشم...»بعد مستقیم در چشمانم نگاه کرد و پرسید:«امکانش هست حالا که ده دوازده تا دار قالی خریداری کردی برای من هم یک دار قالیبافی بگیری؟»لحظهای سکوت کرد.نگاهش را پایین انداخت و ادامه داد:«امانت باشد... تا روزی که بیماری بدنم را زمینگیر نکرده، قالی ببافم...ضمنا هر چی فرش بافتم، همه را میدهم به خودت!»چه میشد گفت؟درخواستی که برای بعضیها شاید یک وسیله ساده باشد، برای این زن، شاید تمام دلخوشی روزهای باقیماندهاش بود.بدون حتی یک لحظه درنگ، از سرکار خانم حسنوند، مسئول محترم کارگاه قالیبافی، درخواست کردم یک دستگاه دار قالی دیگر هم با تمام متعلقات و لوازم مورد نیاز برای فرش بافی برای این بانوی عزیز تهیه شود."کمتر از یک دقیقه طول کشید."و آرزویی که شاید مدتها در دلش مانده بود، برآورده شد.باور نمیکرد...برق شادی را میشد در چشمانش دید.انگار یکباره چیزی در دلش روشن شده بود؛انگار دار قالی فقط یک وسیله برای بافتن فرش نبود...پنجرهای بود رو به امید.هنگام خداحافظی دوباره تشکر کرد و باز همان حرف را تکرار کرد:«هر چی فرش ببافم، همه را میدهم به خودت...»لبخند زدم و گفتم:«دار قالی و لوازمش مبارکت باشد. هر چه هم بافتی، برای خودت باشد. بفروش و خرج دارو و درمانت کن، بیشتر از قبل هم کمکت میکنم.»دیگر چیزی نگفت.اشک در چشمانش حلقه زد.سرش را به سوی آسمان بلند کرد و زیر لب دعایی کرد.فقط یکی دو کلمهاش را شنیدم:«خیر ببینی...خدا نگهدار خیرینت باشه...همیشه سالم...عمر باعزت...عاقبتبهخیر...»گاهی یک کار خیر، فقط خریدن یک وسیله نیست.گاهی شما با یک کمک کوچک، به انسانی که با سختترین روزهای زندگیاش میجنگد، دلیل دیگری برای ادامه دادن میدهید.گاهی یک دار قالی، فقط دار قالی نیست...برای یک زن بیمار، یعنی:«هنوز میتوانم کاری انجام بدهم.»«هنوز امیدی هست.»«هنوز روزهایی هست که باید برایشان بیدار شوم.»و چه زیباست اگر در این روزهای سخت، دست همدیگر را بگیریم و اجازه ندهیم هیچ انسانی، حتی در اوج بیماری و تنهایی، احساس کند فراموش شده است.خدایا...به حرمت اشکهای این بانوی عزیز،به حرمت دلهای پاک خیرین،و به حرمت دستهایی که بیمنت برای گرهگشایی از زندگی نیازمندان جلو میروند...به همه خیرین سلامتی، عزت، عاقبتبهخیری و عمری با برکت عطا فرما.و به این بانوی عزیز نیز سلامتی، توان و آرامش بده تا هر رجی که بر دار قالی میزند،یک رج امید باشد...یک رج زندگی باشد...و یک رج کمتر شدن دردهایش...@farhad90news


