برشی از انسان بودن | ۴آینهنوشته و روایت: ژیلا علیمحمدیلبخند میزد. نگاهش میکرد. چیزی میگفت.مکث م…
انتشار: 2026/08/15 07:58 UTCدریافت: 2026/08/21 23:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:30 UTC
برشی از انسان بودن | ۴آینهنوشته و روایت: ژیلا علیمحمدیلبخند میزد. نگاهش میکرد. چیزی میگفت.مکث میکرد.نه نگاهی، نه حرفی، نه لبخندی همراهیاش نمیکرد.چشمان رنگیاش در قاب نگاهش میدرخشید — بعد نفسی کوتاه، خاموش میشد.مادر کنارش نشسته بود. رد همان نگاه را در چشمانش داشت؛ انگار لحظهای نور از پشت نگاهش گذشت و دوباره خاموش شد. سرد و ساکت، خیره به نقطهای بیپاسخ. گهگاهی پلک میزد.دختر گوشهی چشمش خط چشمی بلند با فرمی خاص کشیده بود. دو طرف موهایش سایهی آبی فیروزهای انداخته بود. رنگ صفحهی ساعت مچیاش هم فیروزهای بود.نگاهش هنوز بوی بازیهای کودکانه داشت.و او دنبال آینه میگشت — آینهی چشم مادر.مدرسه ی فرزندپرودی رشد☘️@farzandparvaryroshd





