برشی از انسان بودن | ۵درنوشته و روایت: ژیلا علیمحمدیچند بار پشت سر هم با دستان لرزانش به در زد و گ…
انتشار: 2026/08/21 14:38 UTCدریافت: 2026/08/21 23:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:30 UTC
برشی از انسان بودن | ۵درنوشته و روایت: ژیلا علیمحمدیچند بار پشت سر هم با دستان لرزانش به در زد و گفت:«بیایم؟... بیایم؟...»پرستار از اتاق گفت:«نه، الان کارشان تمام میشود. نیازی نیست شما بیایید.»باز گفت:«خانمم هست، باید بیایم.»و در را باز کرد و داخل اتاق رفت.پرستار با تن صدای بالاتر جملهاش را شروع و با صدای آرامتری تمام کرد:«نه... لازم نبود بیایید.»آب دهانش خشک شده بود. در تمام بدنش لرزش خفیفی بود. لبهای خشکیدهاش را به سختی از هم باز کرد و گفت:«آخه دیشب هم فشارش بالا بود... نمیدانم چرا؟!»مکث کوتاهی کرد. سرش را به سمت همسرش چرخاند و آرام گفت:«او بدون من نمیتواند از تخت پایین بیاید.»پرستار با لحنی همدلانهتر و با شوخی ظریفی گفت:«ماشاءالله، خودشان از پس خودشان برمیآیند. شما نگران نباشید.»پیرمرد چشمانش و دستانش را بیوقفه جابهجا میکرد و انگار صدای پرستار را نمیشنید.زن بدون کمک از تخت پایین آمد.صدایی از زن نشنیدم؛ نه تلخ، نه شیرین، حتی یک کلمه.خیلی دوست داشتم بدانمجایی که زن در قلب مرد داشت، کجا بود؟!معشوق؟... همسفر؟... مادر؟... همراه؟... شاهد داستان زیستنش؟...و یا حقیقتی که تمام این سالها کنار دستش زندگی کرده بود و او دیر دیده بودش؟چه جنس ترسی او را چون کودکی هراسان ساخته بود؟تنهایی؟... ناتوانی؟... سکوت؟...و یا ترس از اینکه دیگر فرصتی برای باز کردن دری که میتوانست میانشان نباشد، نداشته باشد.مدرسه ی فرزندپرودی رشد☘️@farzandparvaryroshd





