📰صفحه نخست روزنامههای یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵📰صفحه نخست روزنامههای یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵
انتشار: 2026/08/23 05:49 UTCدریافت: 2026/08/23 23:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 23:10 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 3 بازدید تازه در ساعت در این نمونهنخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۷:۵۵
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۷:۵۵
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۱۰:۲۰
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۱۰:۲۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#فودوشین 550_بفرما... چیزے لازم داشتے بهمون بگو. چشمانم را بہ نشانهے تشڪر باز و بستہ ڪردم و سمت اتاق گام هاے بزرگے برداشتم. بہ محض داخل شدن در را بستم و برگهے فاڪتور را از یقهے گرد تونیڪم بیرو ن آوردم. روے آن تڪہ ڪاغذ مستطیلے با خودڪار آبے اسم میوهها و یڪ سرے ارقام را بدخط و خیلے محڪم نوشتہ بود، طورے ڪہ ر د نوشتہ ها از پشت برگهے فاڪتور هم قابل لمس بود. سر انگشتانم را روے ڪاغذ ڪشیدم و لمسش ڪردم. چندین روز بود ڪہ از هرچہ مربوط بہ او بود دور ماندہ بودم و میدانم ڪہ این دورے قرار است تا آخر عمر طول بڪشد. روے تخت نشستم، پنجرہ همچنان باز بود، برگہ را روے سینهام گذاشتم و چشمانم را بستم، حرفهاے آن شبش مثل دیڪتهے یڪ معلم براے دانش آموز ابتدایے اش واو بہ واو توے ذهنم تڪرار شد. من زخمے، گناهڪار، دروغگو و عاشق بودم، اما آنقدر احمق و بے ارزش نبودم ڪہ باز براے بہ دست آوردن دل مردے ڪہ قصد ازدواج با زن دیگرے را داشت التماس ڪنم. مثلا این روزها مدام با دلتنگے و حسرتهایم دست و پنجہ نرم میڪردم و با هر یادگارے و وسیلهاے ڪہ دم دستم بود و متعلق بہ او، دلتنگیام را سرگرم میڪردم اما امان از شبها و دورے از آغوشش... ارادہ و هشدار عقلم براے فراموش ڪردنش را بہ تعویق میانداخت این دلتنگیهاے شبانہ. فاڪتور را لمس و استشامم ڪردم، بوے جوهرش توے بینے ام پیچید... بیچارہ تر از عاشقے ڪہ معشوقش گفتہ بود نمیخواهدش چہ ڪسے بود؟ من غرق شدہ در استیصال و بے پناہ قرار بود سرنوشت این زندگے چگونہ رقم بخورد؟ براے تحمل و ڪنار آمدن با این جدایے بہ خودم قول دادہ بودم ڪہ حداقل چند روزے بہ این یڪ مورد فڪر نڪنم بہ اینڪہ قرار است بعد از جدایے ڪجا بروم و چڪار ڪنم؟ من هم یڪ انسان بودم چقدر میتوانستم روے تظاهرم استقامت ڪنم؟ از اینڪہ سالهاے طوالنے هر روزش زرہ پوشیدہ بودم و با حرف مردم، ترس، تنهایے، نگر انے مالے و احساس خطر و ڪمبود امنیت و حمل ڪردن این راز سیاہ و خیلے سنگین و تصمیم برگشت بہ خانهاے ڪہ شڪنجہ گاهم بود جنگیدہ بودم خستہ و بیمار شدہ بودم. این همہ فشار خرد و خاڪشیرم ڪردہ بود و چیزے بہ لہ شدنم نماندہ بود. _آرامشصداے سحر همراہ شد با باز شدن صداے در. سریع فاڪتور را انداختم زیر تخت و او بانگرانے آمد روے تخت و در ڪنار من نشست. _قهر ڪردے قربونت برم؟ دستش را روے گونهام گذاشت. خیلے دوستش داشتم، او هم دوستم داشت. _قهر؟ چرا؟ ببخشے ڪہ بے ادبے و گستاخے ڪردم. دست دیگرش را هم آورد و روے آن یڪے گونهام گذاشت. _ڪاش ازم جونم رو بخواے تا بهت بدم. حداقل یہ چیزے ازم بخواه... طلب ڪمڪ ڪن یا بگو چیڪار ڪنم تا حالت خوب بشہ_میخوام برم جایے ڪہ هیچ ڪس نباشہ، بخصوص هیچ مردے. _چرا؟_چون دوستشون ندارم.حین گفتن احساسم در مورد مردها، تصویر طوفانے ڪہ جلوے چشمم بود را پس زدم تا صادقانہ و بدون عذاب وجدان این حرف را بزنم. طوفان از این قائدہ مستثنے بود!_همہ مردها؟لبخندے ضمیمهے این سوالے ڪرد ڪہ پرسیدہ بود.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین549 ڪف دستانم را بہ صورتم ڪشیدم و همزمان هم نفسے، سینهام درد میڪرد. ڪسے ڪہ ساڪنش بود، گفتہ بود مرا نمیخواهد. _معذرت میخوام... چانهام لرزید. _یہ لحظہ ڪنترل خودم رو از دست دادم و نمیدونم چے گفتم. سحر چیزے نگفت فقط گونهام را بوسید و سینا خیلے آهستہ گفت: _اینجا اول خونهے شوهر توئہ و بعد خواهرت. هر ڪارے ڪہ تو بخواے همون رو میڪنیم تا ببینیم قرارہ چے بشه؟ولے لطفا سر قضیهاے ڪہ باعث شدہ اینطورے از هم جدا بشید عجولانہ تصمیم نگیر. داداشم از تو بزرگترہ، اما میدونم تو از اون صبورترے. پس از تو میخوام ڪہ اینقدر زود و راحت زندگیت رو ول نڪنے. در ادامهے حرفش صدایش پر از حرص شد. _حیفه... آرامش بخدا داداش من لیاقت اینو دارہ ڪہ براش بجنگے. و بلاخرہ اشڪم ریخت پایین. من نجنگیدم برایش؟ من هر ڪارے ڪردم تا از دستش ندهم. و اگر از دستش دادم فقط بہ خاطر این بود ڪہ نتوانستم با خودش هم براے بہ دست آوردنش بجنگم. چون خیلے محق بود و مهم اینڪہ ڪس دیگرے را میخواست نہ من را...! _بوے سوختگے نمیاد این سوال را سحر پرسید و قبل از شنیدن جوابے از سوے ما، سریع سمت آشپزخانہ دوید. سینا هم رخ از من گرفت و سمت سحر بہ عقب چرخید. _سحر لطفا یہ مسڪن هم واسہ من بیار... نہ لازم نیست خودم میام همونجا میخورم. از این فرصت استفادہ ڪردم و یڪے از برگہ هاے فاڪتور را دزدیدم. میدانم ڪار وقیحانهاے بود، ولے این دزدے را من نہ، دلم ڪرد. ڪاغذ را چهارتا ڪردم و توے لباس زیرم انداختم. سینا برگشت سرجایش، ترسیدم فهمیدہ باشد. _تو هم میخواے؟ منظورش قرص بود... من قلبم درد مے ڪرد نہ سرم. قرص قلب درد داشتن _نہ مرسے نشست سر جا ِے قبلیاش. _من با داداشم بزرگ نشدم، زیر دستش بزرگ شدم. میشناسمش بهتر از هرڪسے ڪہ بهش نزدیڪه... همیشہ از یہ چیز ترسیدہ، از رفتن اون ڪسے ڪہ دوستش دارہ. صورتم تڪانے خورد و لبخندے محو و غمانگیز روے لبم نشست. _خودت هم میگے از رفتن ڪسے ڪہ دوستش دارہ، داداشت منو دوست دارہ؟ برخاستم، نگاہ سینا همراہ با من سمت بالا آمد. _مگہ میشہ دوست نداشتہ باشہ! _چرا نشہ؟ ما چہ جورے با هم ازدواج ڪردیم؟ با عشق و علاقہاز مطرح ڪردن این سوال ناراضے بود._اوضاع فرق ڪردہ. همہ دیدیم ڪہ بین شما همہ چے داشت تغییر میڪرد و من خیلے خوب متوجہ تاثیر تو توے زندگے داداشم شدہ بودم. حضورت توے زندگیش خیلے پررنگ شدہ بود.اینڪہ توے حرفش از فعل گذشتہ استفادہ میڪرد دلم میگرفت._میشہ برگردم توے اتاق؟با دست سوے در اتاق ڪہ پشت من و مقابل خودش بود اشارہ ڪرد.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین548 سحر برخاست و آمد ڪنار من نشست. موهایم را از توے پیشانیام سمت بالا ڪشید و با لحنے مملو از دلسوزے گفت: _تا ڪے؟ بابا حق دارہ بدونہ. بزرگتر و دلسوز و صاحب ماست. دیشب ڪہ مهمون ما بودن تا نیمہ شب گرسنہ و تشنہ خودت رو توے این اتاق تاریڪ حبس ڪردے. شب گذشتہ را مرو ر ڪردم، توے اتاقِ تاریڪ و بدون تولید هیچ صدایے خودم را پنهان ڪردم و از نہ تا دوازدہ شب از فشارے ڪہ مثانهام آوردہ بود توے خودم پیچیدہ بودم چون دسترسے بہ سرویس بهداشتے نداشتم. _عیبے ندارہ من تا جایے ڪہ بتونم تلاش خودم رو میڪنم تا فعلا چیزے ندونن... بعداً ڪہ تڪلیف این رابطہ مشخص شد خودم همہ چیز رو بہ بابا میگم سینا دستانش را درهم گرہ زدہ و پشت گردنش گذاشت و سرش را ڪمے سمت عقب متمایل ڪرد، با لحنے مملو از افسوس گفت: _چرا اینطورے میڪنید؟ هیچ مشڪلے نیست ڪہ با حرف زدن حل نشہ. قبول دارم داداشم عصب ِے وبیشتر اوقات بداخلاق اما بخدا قلبش خیلے پاڪہ و اونطور ڪہ ظاهرش نشون میدہ بے احساس نیست، خیلے وقتها هم بہ حرف بقیہ گوش میدہ. طوفان با من ڪہ مهربان بود! براے گوش دادن بہ حرفهایم التماسم را ڪردہ بود، من بیشتر احساساتش را دیدہ بودم تا خشمش را... طوفان طور دیگرے با من رفتار میڪرد، با زنش. _گفتم زمان میخوام سینا! _تا ڪے؟ قرارہ چند بار دیگہ خودت رو توے اتاق حبس ڪنے و پشت تلفن واسہ بابات و خالہ سودے از خوب بودن حالتون دروغ بگے؟ ما هفتهاے یہ بار دورهم جمع میشیم یہ هفتہ بهونہ واسہ نیومدنت داشتے هفتہ بعدش رو چیڪار میڪنے؟ زهرا خیلے تیزہ سریع میفهمہ. تولد داداشم چند روزہ دیگہ ست، هرسال زهرا میرہ پیشواز این تولد و اون روز اگہ ڪنار شوهرت نباشے ڪسے دلیلش رو نمیپرسہ؟ تولدش بود! چرا یادم رفتہ بود؟قطعا بدون من مبارڪ میشد _یہ فڪرے میڪنیم.. سحر میان حرفم پرید. _آخہ این موش و گربہ بازے واسہ چیہ؟ واسہ اینڪہ پاے بزرگارها رو نڪشید وسط ماجراے اختلافتون تا مجبور بشید حرفے بزنید یا آشتے ڪنید؟ سحر حرف نشنیدہ ازمن را بازگوڪرد. این نقشهے طوفان بود، اما من هم دوستش داشتم. الان حوصلهے جروبحث داشتم؟ اصلا! _میخواے بابا بیاد و مثل سابق شرط بذارہ ڪہ باید برگردم خونہ؟ میخواے خانوادهے عمہ و عمو رو بندازے بہ جونم؟ صدایم بالا رفت_سحر انصافت ڪجا رفتہ؟ منو ببین! بہ نظرت توے شرایطے هستم ڪہ با اونا هم بجنگم؟ اینقدر واسهت سختہ چند روز توے خونهت باشم و بیخیالم بشے؟ میدونم بہ خاطر من از ڪارت عقب موندے و زندگیت بهم ریختہ، ولے چیڪار ڪنم؟ توے این شرایط بجز تو ڪے رو دارم؟سحر باورش نشد و باچشمان خیس بہ لبهاے من چشم دوخت ڪہ در نهایت وقاحت و نمڪ نشناسے داشتم جلوے چشم شوهرش حرف بارش میڪردم. تقصیر من نبود، چون صبر و حوصلہ و امیدم را توے خانهے برادر شوهرش جا گذاشتہ بودم و خشم و بے طاقتے و ناامیدے و خستگیام را با خودم آوردہ بودم اینجا.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

