اولین پنجشنبهٔ شهریور ماهتون پر از حس خوب و اتفاقات زیبا🌺🪻🌻
انتشار: 2026/08/27 11:59 UTCدریافت: 2026/08/27 20:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 20:54 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 10 بازدید تازه در ساعت در این نمونهنخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- حس خوب زندگی · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۱:۵۰
- 💞پندانه💞 · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۱۰:۴۰
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۱۲:۵۵
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۱۳:۵۰
- 🔊🏃 شـهـــر فـرنـگ 🏃🔊 · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۱۷:۲۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#فودوشین581 سرم را بالا گرفتم و براے صدایم مرزے مشخص نڪردم. _آرہ بے صاحبم. من هیچڪس رو ندارم. با دو گام بزرگ خودش را بہ من رساند. پاهایم ترسید و عقب ڪشید. _خب تو غلط میڪنے این حرف رو میزنے. صداے زنگ گوشیاش توے اتاق پیچید. اهمیتے نداد، خواست باز حرفے بزند ڪہ پیشدستے ڪردم و با همان صداے بلند و نگاهے ڪہ روے صورتش مستقر ڪردہ بودم گفتم: _تو وجدان دارے؟ شرف دارے؟ من فڪر ڪردم مردے نمیدونستم اینقدر نامرد و بے غیرتے دستش را بالا برد تا بڪوبد روے گونهے من یا شاید هم بہ پیشانے خودش، نفهمیدم قصدش را چون بلافاصلہ توے هوا مشتش ڪرد و داد زد. _بفهم چے میگی.... صدات رو اینجا بالا نبر... حواست باشہ با ڪے حرف میزنی... من شوهرتم. پوزخندے زدم و با حفظ احتیاط براے نشڪستن بغضم گفتم: _شوهر مے؟ تو دیگہ هیچڪس من نیستے. چطورے تونستے برے پیش مهرداد و اون حرفا رو بزنے؟ رفتے بهش گفتے من نمیخوامش بیا تو ببرش؟ مگہ گوشت قربونیام لعنتے؟ اون همہ غیرت و تعصبت ڪجا رفت؟ چطورے وجدانت قبول ڪرد برے بہ ڪسے ڪہ منو بہ این حال و روز انداخت بگے نمیخوامش و طلاقش میدم؟ یڪہ خورد و عقب رفت. _اصرار ڪردے دردم رو بگم تا ازم نقطہ ضعف داشتہ باشے؟ گوشیاش باز زنگ خورد. دستش را روے سینہ و گردنش ڪشید و با صدایے ڪہ نسبت بہ چند دقیقہ پیش خیلے افت ڪردہ بود، گفت: _اون حرومزادہ اومد پیشت؟ بهش اخطار دادہ بودم نزدیڪت نشہ. پاهایم سست شد. این حرفش ادعاے مهرداد را تایید ڪرد._چے شد یهویے؟ یعنے اینقدر در حقت ظلم ڪردم ڪہ دارے تاوان پس میگیرے؟ من هنوز زنتم. اسمم توے شناسنامتہ، چہ جورے تونستے منو اینقدر راحت فراموش ڪنے و نادیدہ بگیرے ڪہ برے بہ مهرداد اون حرفا رو بزنے؟ لبهایش بہ نشانهے رنج درهم پیچید. گوشیاش دوبارہ زنگ خورد، بدون اینڪہ چشم از روے من بردارد آن را جواب داد. _چیہ عرفان؟... چرا زودتر زنگ نزدی؟... حواسم نبود... خیلے خب... ڪجا؟... نہ همونجا بمون... فریاد ڪشید. _میگم همون جا منتظر بمون. تلفنش را قطع ڪرد و مردد سمت من آمد._آرامش؟ نگاهم را بہ قالب نقرهاے ڪمربندش دوختم، مثل آینہ روشن بود و میدرخشید. _درستہ قرارہ از هم جدا بشیم، ولے حداقلش گند نزن بہ تصورات خوبے ڪہ ازت داشتم. مردونگیت رو بیشتر از این واسهم زیر سوال نبر. من هر بدے هم در حقت ڪردہ باشم باز تو حق نداشتے این ڪار ر و با من بڪنے. سرم سمت شانهام ڪج شد. مقابلم بود، اما بین مان فاصلہ بود. _نباید با اون عوضے سر یہ میز میشستے و در مورد من باهاش مذاڪرہ میڪردے. صورتش از خشم سرخ شدہ بود، اما عجیب بود ڪہ صدایش آرام بود#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
#فودوشین580 سمت حجرهاش گامهاے بزرگے برداشتم. بهنام از دور مرا دید، بہ سمتم دوید. _سلام خانم شما اینجا چیڪار میڪنید؟ بند ڪولهام ڪہ داشت از روے شانهام سقوط میڪرد را توے هوا گرفتم. _طوفان توے حجرهست؟ _بلہ خانم... چیزے شدہ؟ بہ قدمهایم سرعت بیشترے دادم و جلوے چشم ڪارگرهایش سمت پلهها دویدم. صداے بهنام همچنان داشت از پشت سر میآمد. _آرامش خانم یہ لحظہ صبر ڪنید... آقا مهمون داره... بہ محض رسیدن بہ طبقهے بالا در شیشهاے آن را محڪم باز ڪردم و طورے وارد شدم ڪہ انگار یڪے از پشت سر بہ سمت داخل هلم داد. سجاد و سینا همراہ با دو تا مرد میانسال روے صندلیهاے جلوے میز طوفان نشستہ بودند. چند ثانیہ در سڪوت بہ هم نگاہ ڪردیم... معذب شدم و سرم را پایین انداختم. _آرامش اینجا چیڪار میڪنے؟ صداے برخاستہ از سوال سینا سڪوت سنگینے ڪہ توے فضا شناور بود را شڪست. سرم را بالا آوردم و آهستہ زیرلب گفتم: _معذرت میخوام نمیدونستم مهمون دارید. بهنام پشت سرم بود، صداے نفس زدنهایش هم ڪنار گوشهایم. _خانم چرا بہ حرفم گوش ندادید؟ خوب شد حالا؟ طوفان با ابروهاے گرہ خوردہ و صورت مچالہ شدہ از اخم و خشم از پشت میزش بلند شد و گفت: _شرمندہ بقیهے حرفها بمونہ واسہ بعداً. از جلوے درڪناررفتم وبا سر افڪندہ ِنظارہ گر سہ جفت پایے شدم ڪہ از مقابل چشمانم عبور ڪردند. سینا ڪنارم ایستاد. _آرامش چرا اومدے اینجا؟ جلوے مهمونهامون آبرومون رفت. بهنام سریع گفت: _تقصیر منہ آقا سینا، من باید بهشون میگفتم مهمون دارید. اشتباہ از من بود. نگاهم بہ سمت بهنام متمایل شد، بہ خاطر من دروغ گفت! _همهتون برید پایین شنیدن صدایش با این تن زیاد باعث شد شانہ هایم بہ عقب بپرد. سینا من را ول ڪرد و سمت طوفان رفت. _خان داداش میدونم جلوے حاجے و سجاد... فریاد طوفان مانع بہ اتمام رسیدن جملهے سینا شد. _میگم برید پایین بگو چشم و حرف نزن. سینا و بهنام همراہ با هم رفتند، دلم خواست حداقل سینا باشد. نگاهم را از روے پلہ ها سمت صورت طوفان جا بہ جا ڪردم. نمیتوانستم منڪر این شوم ڪہ همیشہ از خشم او میترسیدم. پیراهن آستین بلند سرمهاے با چهارخانہ هاے سفید بہ تن داشت ودستانش را از دوطرف روے ڪمرش نشاندہ بود. نتوانستم بیشتر از این بہ صورتش نگاہ ڪنم. _اینقدر رو پیدا ڪردے ڪہ با این وضع و جلوے چشم ڪارگر و همڪارهام خودت رو میندازے توے حجرہ؟ واسہ من قلدر شدے؟ لبهایم را محڪم روے هم فشردم، از درون لربیز از آشوب بودم. سڪوتم عصبے ترش ڪرد و صدایش را بلندتر. _فڪر ڪردے بے صاحبے ڪہ هروقت هر ڪارے دلت خواست بڪنے#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
#فودوشین579 _آرزوے اینڪہ یہ بار دیگہ این دستهاے ڪثیفت بہ من برسہ رو باید با خودت بہ گور بربے. دیگہ ازت نمیترسم، بزرگ شدم. زبانم شجاع بودنم را فریاد ڪشید، اما قلبم از ترس بہ خودش لرزید. ولے باید بلاخرہ در یڪ جایے از زندگیام دست خودم را میگرفتم و براے خودم میجنگیدم، نترسیدن را تمرین میڪردم و براے خودم پناهگاهے امن میشدم. _چرا دست از فڪر ڪردن بہ گذشتہ برنمیدارے؟ چرا با این دید ڪہ من از بچگے عاشق خودت و تنت بودم بہ اون روزها نگاہ نمیڪنے و مدام منو متجاوز خطاب میڪنے؟ متنفرم از این لقبے ڪہ بہ من نسبت میدے. از متجاوز وقیح تر،ڪثیف تر، خائن تر و بے وجدانتر ڪسے را سراغ نداشتم! چقدر برایش راحت بود صحبت در مورد تجاوز و تغییر دادن اسم عملهاے جنایت آمیزش! همین تجاوزے ڪہ او بارهامرتڪبش شدہ و حالا هم تالش داشت اسم معقولے جایگزینش ڪند، من و زندگیام را ویران ڪردہ بود. بخش عظیمے از شخصیت الانم تحت تاثیر لمسها و آزارهاے او در گذشتہ شڪل گرفتہ بود. _تو یہ متجاوزے. یہ حیوون ڪثیف و وحشے. تو متجاوزی... تو بہ یہ بچہ تجاوز ڪردے. دیگر برایم اهمیتے نداشت ڪجا بودم، ڪہ توے اجتماع و میان جمعیت انبوهے از مردم غریبہ و ڪنجڪاو بودم. چشمانم را بستم و جیغ زدم طوریڪہ دیگر هیچ صدایے نشنیدم. _خانم... خانم.. با تڪانهاے ڪولهام چشمانم را باز ڪردم، مردے با قد ڪوتاہ و ڪپہ مویے مشڪے روے سرش و چهرهاے نگران بہ ڪولهام چنگ زدہ و صدایم میزد. _خانم چے شدہ؟ مهرداد خشڪش زدہ بود و با دهان نیمہ باز بہ من زل زدہ بود خبر نداشت ڪہ تصمیم گرفتہ بودم تا بلاخرہ از یڪ جایے شروع ڪنم بہ بیرون ریختن این ترسِ توے وجودم ڪہ آمیختہ با درد و عذاب بود و باعث توقف قدمهایم سمت جلو. _این آقا مزاحمم شده... میخواد منو بدزدہ حالا دو خانم هم بہ جمع ما اضافہ شدہ بودند و سہ نفر غریبہ را در ڪنار خودم داشتم. مرد رهگذر گفت: _اے بیشرف خجالت نمیڪشے مزاحم ناموس مردم میشے؟ الان زنگ میزنم بہ پلیس مهرداد عاجز و عصبے شدہ بود. _آرامش بس ڪن! این خزعبالت چیہ ڪہ دارے میگے؟ آقا من فامیلشم. مهندس این مملڪتم مزاحم چیہ ڪہ شما میگے آخہ؟ جلوے چشم آنها، تمام ڪینہ و نفرتے را ڪہ سالها ناچار بودم قورتش بدهم را توے دهانم جمع ڪردم و بہ صورتش تف ڪردم. _از این بہ بعد نزدیڪ من باشے، رسوات میڪنم بے توجہ بہ آن دو زن و مرد و در مقابل چشمان متحیرشان سمت خیابان دویدم. در حین دویدن شانهام بہ پسر لاغر و جوانے خورد ڪہ خیلے وقت بود داشت این معرڪہ گیریام را تماشا میڪرد. ڪنار خیابان مدام بالا و پایین میرفتم و فقط یڪ جملہ را داد میزدم. _دربست؟... آقا دربست میرید؟... دربست؟... ڪرایهش هرچے باشہ میدم... شما دربست نمیرید؟ و بلاخرہ توانستم سوار هشتمین تاڪسے در حال عبور شوم. آدرس میدان را دادم و دستم را روے سینهام گذاشتم. تپشش را از زیر مانتو و پیراهنم هم احساس میڪردم. تا برسیم بہ میدان انگار ڪہ یڪسال طول ڪشید. بے توجہ بہ آن همہ مردے ڪہ وسط میدان بود ازتاڪسے پیادہ شدم...#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
#فودوشین578 از ڪاپوت ماشین جدا شد و سمت من آمد، مثل یڪ بیمارے مسرے ڪثیف بود، فقط میخواستم از او دورے ڪنم تا مریض نشوم. _تمومش ڪن این نقش بازے ڪردن رو آرامش! طوفان خودش همہ چیز رو بهم گفت...نمیخوادت و بہ زودے هم طلاقت میدہ. تو اهلے منے، پیش طوفان و هر مرد دیگهاے دووم نمیارے و وحشے میشے. نخواستم حرفے ڪہ زد را باور ڪنم. حرف این پست فطرتے را ڪہ بویے از انسانیت نبردہ و خوے حیوانهاے درندہ را داشت. _دست از سرم بردار. بہ حرفهات توجہ نمیڪنم. چند قدم ماندہ بہ من، ایستاد. دعا ڪردم ڪہ همڪلاسیهایم من را در این شرایط نبینند، وضعیت اسفبارے بود _راست میگم بخدا! با هم قرار گذاشتیم و در مورد تو باهم بہ توافق رسیدیم. خودش گفت ڪہ از دواجتون ازاولش یہ قرارداد بودہ و حالا میخواد باطلش ڪنہ، میدونم دارید طلاق میگیرید و خانوادههاتون هم در جریان نیسنت، طوفانے ڪہ اینقدر پشتت بهش گرم بود با زبون خودش گفت ڪه... دیگر حرفهایش را نمیشنیدم، میدانم ڪہ نباید حرفهایش را باور میڪردم، اما براے اولین بار توے عمرش داشت راستش را میگفت، هرآنچہ بین من و طوفان بود را میدانست! _اگہ نرے داد میزنم انتظار نرمے و ڪوتاہ آمدن داشت. _آرامش چرا نمیخواے قبول ڪنے ڪہ تو متعلق بہ منے؟ هم روحت هم جسمت مال منہ و نمیتونہ بہ هیچ مرد دیگهاے تعلق بگیرہ. مردے مثل طوفان ڪہ یہ قلدر بداخلاق و نفهمہ لایق تو نیست، اینو خودش میدونہ تو نمیدونے؟ مردمڪهایم روے دستانش ڪہ سمت من دراز ڪردہ بود، ثابت ماند. این دستهاے سفید و ڪم مو، سالها مثل یڪ مار زهرآلود دور تن من پیچیدہ بود و فشارے غیرقابل تحمل بہ روح و جسمم تحمیل ڪردہ بود. _برو عقب... دست از سرم بردار آشغال. عصبانے شد. _میگم طوفان دیگہ تو رو نمیخواد، از اولشم نمیخواست چرا اینو نمیفهمے؟ همین مرا نخواستنش بود ڪہ دلم را بہ درد آوردہ بود. _آخرین بارے ڪہ بهم نزدیڪ شدے یادتہ بہ ڪجا ختم شد؟ اینبار اما فرق دارہ، خودڪشے نمیڪنم تو رو رسوا میڪنم. صورتش را غمگین ڪرد و چشمان روشنش را بہ من دوخت. نگاهش مثل همیشہ ڪثیف بود، ڪثیفتر از فاضلاب هاے تهران ڪہ ڪثافت و بوے تعفنشان بہ توان دہ رسیدہ بود. _دوبارہ تنها میشے، یہ بیوهے باڪرہ! دیگہ سحر نیست و باید برگردے خونہ ے پدرت یا با من ازدواج ڪنے، در هردو صورت من ڪنار تو هستم، نمیتونے از خودت دورم ڪنے. تا قبل از این دلم را بہ طوفان خوش ڪردہ بودم و حال با یڪ واقعیت هولناڪ روبرو شدم... خیلے سخت بود ڪہ دلت را بہ ڪسے خوش ڪنے ڪہ دلخوشے دیگرے داشت. _هربلایے سرم اومدہ بخاطر توئہ. از پدرم و خونهش فرار ڪردم تا از توئہ شیطان دور باشم، از شوهرم و خونهش جدا شدم چون عواقب تجاوزها و هوسهات هر لحظہ توے یہ گوشہ از زندگیم خودش رو نشون میدہ. از الان بہ بعد ناچار بودم ڪہ یاد بگیرم بہ خودم تڪیہ ڪنم، چون دیگر ڪسے تڪیہ گاهم نبود#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
زیر سنگ آسیاب روزگار افتاده ایم خوشه ی زرین عمر ما چه ارزان آرد شد! #محمدنوروزی📚@fazayeadaby
