🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*قسمت شصت و یکم*جهان در مقابل رضاقلی میرزا تا…
انتشار: 2026/08/24 20:47 UTCدریافت: 2026/08/25 00:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 00:15 UTC
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*قسمت شصت و یکم*جهان در مقابل رضاقلی میرزا تاریک شده بود ، نادر بسرعت به چادر خود در اردوگاه رفت ، بسیاری از حاضران به گریه افتاده بودند و با رفتن نادر ، نفس های حبس شده خود را آزاد کرده و های های می گریستند در این حال نیک قدم را نیز برای مجازات به محل آوردند ، دژخیم با خشونت لگدی بر پشت زانوی او زد و با زجر و شکنجه بیشتری ، شروع به درآوردن چشم های وی کرد ، فریادهای دردآلود نیک قدم به گوش رضاقلی میرسید ، او با اینکه از درد بی تاب شده بود به میان فریادهای نیک قدم دوید و گفتبدجنس خبیث ، برای زنده ماندن چرا دروغ گفتی و مرا و پدرم را به این روز انداختی ، سزای تو مرگ است نه کور شدن ، خدا تو را لعنت کند نادر در خلوت خود دستور داد هیچکس را به سراپرده اش راه ندهند ، اندیشه های ناخوشایندی ، سراسر وجود او را فراگرفته بود و مانند ببری تیر خورده ، از این سو به آن سو می رفت و زیر لب می غرید ، او ده ها نقشه جنگی در سر داشت ولی هر چه می کوشید نمی توانست افکار خود را متمرکز کند و این حادثه شوم ، تمام اندیشه او را به هم ریخته بود ، روز رفته رفته در اردگاه ایران خراب در قفقاز ، به پایان خود نزدیک می شد که رئیس جاسوسان نادر اجازه ملاقات خواست و حرف های رضاقلی را در حضور نیک قدم را به نادر بازگو کردکم کم فشار درد و رنج ، و پشیمانی کمرشکنی بر روی افکار نادر سایه می انداخت ، او مردی بود که گریستن در وجودش جائی نداشت ، او نمی خواست و نمی توانست گریه کند ، این بود که دستور داد برایش شراب بیاورند و در آن شب غم انگیز ، تا می توانست در نوشیدن آن افراط کرد تا به خیال خود ، از فشار اندوهی که نزدیک بود شانه هایش ، در زیر سنگینی آن خُرد شود ، بکاهدتا صبح روز بعد تا بالا آمدن آفتاب نیمروز ، کسی نادر را ندید ، دو روز بعد هم به همین منوال گذشت ، چشمان نادر بر اثر بی خوابی و باده گساری (شرابخواری) و خشم و اندوه ، سرخ و اعصاب او بشدت خسته و حساس شده بودروز سوم بالاخره نادر از سراپرده خود بیرون آمد و ضمن بازدید از اردوگاه با گوشهای تیز خود صدای خنده چند نفر را شنید ، نادر به طرف صدا رفت و قوللر آغاسی (مسئول تدارکات و حقوق سپاهیان) قورچی باشی (مسئول سلاح و مهمات لشگر) و شیخ السلام ( ملا باشی ، مسئول امور مذهبی سپاه) و چرخچی باشی و توپچی باشی و چند نفر دیگر از مقامات را دید که سرگرم گفتگو و خنده و شوخی هستند ، آنها آنقدر گرم صحبت بودند که نادر را در چند قدمی خود ندیدند ولی ناگهان با فریاد نادر به خود آمده و مانند چوبی خشک در مقابل او به زانو درآمدند ، نادر نگاهی غضب آلود به آنان انداخت و به سراپرده خود رفتهنوز دقایقی چند نگذشته بود که افراد یاد شده به چادر نادر فراخوانده شدند ، نادر در حالیکه سعی می کرد خشمش را پنهان کند رو به آنان گفت ، روزی که من رضا قلی را مجازات می کردم شما کجا بودید ، همگی بالاتفاق گفتند در حضور قبله عالم بودیم ، و ایکاش کور می شدیم و آن صحنه را نمی دیدیم ، نادر به آنان گفت ، پس چرا وساطت و میانجیگری نکردید ، آنها گفتند ، حضرت ظل الله (سایه خدا) ، چه کسی جرات مخالفت با فرمان شما را دارددر اینحال شیخ الاسلام نیز که نزد نادر احترام ویژه ای داشت بدون اطلاع از خلق و خوی به هم ریخته نادر ، و برای تبرئه خود و حاضرین به او گفت ، قبله عالم ، هیچکس در مقابل فرمان خداوند و قضاء و قدر الهی قدرت مقاومت ندارد و در حقیقت این سرنوشت و تقدیر رضاقلی بوده و هیچکس مقصر نیست ، نادر ناگهان برآشفت و با فریادی رعدآسا ، دژخیم را فراخواند و گفتزود باش ، قضاء و قدر الهی ، که بر پاره شدن شکم حضرت شیخ قرار گرفته را اجراء کن ، شیخ السلام تصور کرد نادر شوخی می کند ، ولی وقتی چشمان به خون نشسته نادر و نزدیک شدن دژخیم سنگدل را دید متوجه وخامت اوضاع شد و با گریه و زاری خود را به پای نادر انداخت و شروع به التماس کرد ، نادر با فریاد رو به جلاد کرد و گفت چرا معطلی ، قضاء و قدر الهی را اجراء کن ، ثانیه ای نگذشته بود که شیخ الاسلام با ناله و فغان ، ناباورانه و با چشمانی از حدقه درآمده به روده های خود که بر روی سفره چرمین ریخته شده بود و از آن بخار بلند می شد می نگریست ، دقیقه ای نگذشته بود که سرِ قوللر آغاسی (مسئول تدارکات سپاه) نیز با فرود آمدن شمشیر جلاد بر گردنش ، با پیچ و تاب بر روی سفره چرمی غلتید و بعد از آن نیز ، چشمان توپچی باشی محبوب نادر ، از حدقه درآمده بود روز بعد ، نادر هنگام بازدید از اردوگاه ، دیوان ببگی (مسئول امور اداری سپاه) را بهمراه جوانی زیبا و خوش اندام دید که در حال رسیدگی به امورات لشگر بودند ، نادر رو به دیوان بیگی کرد و گفت ، دیوان بیگی ، این جوان رعنا پسرت است ، دیوان بیگی کرنشی (ادای احترام همراه با تواضع و فروتنی) کرد و گفت
