- بله قبله عالم نادر گفت ، پسرت را خیلی دوست داری - بله ، قربانت گردم# راستی ، چند روز پیش که رضا ق…
انتشار: 2026/08/24 20:47 UTCدریافت: 2026/08/25 00:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 00:15 UTC
- بله قبله عالم نادر گفت ، پسرت را خیلی دوست داری - بله ، قربانت گردم# راستی ، چند روز پیش که رضا قلی را کور می کردند کجا بودی- در خدمت شما بودم قربان# آیا آن صحنه دیدی- بله ، حضرت والا# چرا میانجی نشدی و درخواست بخشایش نکردی- قربانت گردم ، من کجا و جسارت به شما کجا ، من که قدرت مخالفت با فرمان قبله عالم را نداشتم# اگر اکنون دستور دهم چشمان زیبای پسرت را درآورند چه خواهی کرد- قلب دیوان بیگی به یکباره فرو ریخت و زبانش بند آمد # نادر : چرا خاموشی ، حرفی بزندیوان بیگی : وظیفه پدری من حکم می کند عاجزانه بخواهم چنین دستوری ندهید ، او سپس در حالیکه از وحشت نزدیک بود قالب تهی کند (سکته کند) به پای نادر افتاد و شروع به بوسیدن چکمه های نادر کرد که به پسر جوانش رحم کندنادر گفت ، مردک پست فطرت که مانند سگ خود را به خاک می مالی ، اگر چند روز پیش مانند الان ، گریه و زاری می کردی اکنون پسر من کور نشده بود ، اینک برای اینکه به دردی که من می کشم آگاه شوی باید کور شدن پسرت را ببینی دژخیم سنگدل که این روزها سرش خیلی شلوغ شده بود بدستور نادر ، پسر زیبا و رعنای دیوان بیگی را گرفت تا به محل مجازات ببرد ، دیوان بیگی بدنبال پسر می دوید و التماس می کرد ، دقایقی بعد در حالیکه پسر از درد چشم ، و پدر از غصه فرزند ، ضجه می زدند دستور نادر اجراء گردید ، دیوان بیگی که اینگونه دید دست از جان شسته و شروع به ناسزا گفتن به نادر کرد که بلافاصله نادر دستور داد خفه اش کنید ، در کسری از ثانیه ، از چهار طرف ریسمان کلفتی به گردن دیوان بیگی انداخته شد و صدایش برای همیشه قطع گردید ، پسر دیوان بیگی که درد چشمان خود را فراموش کرده بود رو به نادر ، دنباله ناسزاهای پدر را گرفت که ناگهان با سوزشی که توسط دشنه جلاد بی رحم بر قلبش رسید برای همیشه آرام گرفت و خاموش شدوحشت هراس انگیزی اردوگاه ایران خراب در قفقاز را فراگرفته بود ، هیچکس امنیت نداشت ، کار نادر از صبح علی الطلوع تا شامگاه ، باده گساری (شرابخواری) در حد افراط شده و امورات لشگر نیز ، دچار اختلال و نابسامانی گردیده بود ، فردای آن روز وقتی نادر از چادر خود بیرون آمد بطور اتفاقی ، میر آخور (مسئول اسب ها و قاطرهای سپاه) را دید ، نادر در حالیکه مست و لایعقل بود از میرآخور پرسید ، هنگامیکه رضاقلی را کور می کردند کجا بودی ، میر آخور بی نوا گفت در اصطبل بودم قبله عالم ، نادر گفت دروغ می گوئی ، مطمئنم که تو هم آنجا بودی ، هر چه میرآخور قسم میخورد که من در آنجا نبودم بخرج نادر نمی رفت و به میرآخور بیچاره که تا سرحد مرگ ترسیده بود گفت ، من بخاطر این دروغگوئی ، مجازاتی شایسته برایت در نظر دارم تا عبرت دیگران شویجلاد خون آشام دقایقی بعد بدستور نادر در محل حاضر شد ، نادر به دژخیم دستور داد دهان این مرد دروغگو را با سرب داغ ببندند ، هر چه میرآخور بدبخت ضجه می زد که من در مجازاتگاه حضرت والا نبودم فایده نداشت و مانند فریادهای غریق ، در زیر آب بود ، نادر که از شدت مستی به زحمت سر پا ایستاده بود با نهیبی به دژخیم از او خواست هر چه زودتر نفس میرآخور بدبخت را بگیرد ، جلاد بی رحم با گذاشتن چوبی در دهان میرآخور ، سرب مذاب را در دهان وی ریخت و او را از رنج خدمت در اصطبل شاهی خلاصی بخشیدروز هنوز به پایان نرسیده بود که نادر مجددا دژخیم را فراخواند ، درباریان که جانشان به لب رسیده بود با احوالی پریشان از یکدیگر می پرسیدند ، دیگر برای چه ، دیگر برای کههنگامیکه دژخیم به سراپرده نادر رفت ، او در حالیکه چشمانش به سختی از مستی باز می شد به دژخیم گفت ، من دیگر دلم نمیخواهد چرخچی باشی (مسئول ارابه های لشگر ، شامل گاری ، کالسکه و غیره)، تفنگچی باشی (مسئول ساخت تفنگ و فشنگ و تعمیرات آن)، جُبه دار باشی (مسئول البسه سپاه) ، ایشیک آغاسی (مسئول تشریفات دربار) را ببینم ، اینک آنها را به تو می سپارم تا هر طور دلت میخواهد آنها را مجازات کنی ، آنهائیکه چاق هستند را شکمشان را پاره کن ، آنهائیکه چاپلوس هستند را سرب داغ در حلقشان بریز ، و یا با ریسمان خفه کن ، خلاصه هر طور که دلت خواست جان آنها را بگیر ، ولی زود بگیر و گزارش کارت را هر چه سریعتر به من بدهدژخیم که مات و مبهوت ، چشم به دهان نادر دوخته بود خواست بیرون برود که نادر به او گفت ، هر پدر سوخته و مفت خور دیگری هم که هنگام مجازات رضاقلی حضور داشته را هم بگیر و همه را بسته به میل خودت از نفس کشیدن محروم کن ، من دیگر نمیخواهم ریخت نحس و پلید هیچکدام از آنها را ببینم ، نادر باز هم شراب خواست و باز هم باده می نوشید ، چهره رضاقلی حتی برای یک لحظه از نظرش محو نمی شد
