#شعر بی تو من یک عمر بارانی تر از باران شدمپشت یک لبخند غمگین دائما پنهان شدمعاشقی رسوای خلقم کرد ب…
انتشار: 2026/08/24 21:01 UTCدریافت: 2026/08/25 00:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 00:15 UTC
#شعر بی تو من یک عمر بارانی تر از باران شدمپشت یک لبخند غمگین دائما پنهان شدمعاشقی رسوای خلقم کرد بعد از رفتنتیوسفی بودم که بازارم شکست ارزان شدمهیچ چیزی مثل چشمانت پریشانم نکردارگ بم بودم که لرزاندی مرا ویران شدمسنگ مرمر بود قلبم عشق کرد آئینه اشسخت بودم قبل تو، تا حل شدم آسان شدمخواستم بعد از تو باز عاشق شوم اما نشدخواستم آغاز باشم منتها پایان شدمدر نبودت خانه ای متروکه شد دل سالهابی تو من یک عمر بارانی تر از باران شدمطاهره اباذری #نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
پستهای تلگرام — نشریه گیل رخ
دژخیم با دریافت فرمان نادر ، مانند گرگی که به گله گوسفندان می زند بهمراه فرمانده گارد شاهی به سراغ تک تک افراد حاضر در مجازاتگاه رضاقلی می رفت و بیدرنگ سر از بدن آنان جدا می کرد ، با غروب خورشید در آن روز هولناک ، خورشید عمر بسیاری از درباریان نیز غروب کرد و یک به یک ، شربت تلخ مرگ را چشیدند ، شب هنگام دژخیم گزارش عملکرد خود را با اسامی افرادی که جانشان را گرفته بود ، تقدیم نادر کرد در میان این همه جنایت های هولناکی که از نادر سر زد ، شگفتی آور آن بود در میان همه کسانی که در فهرست دستور اعدام نادر بودند حتی نام یک تن از سرداران و فرماندهان ارتش ، مشاهده نمی شد و در این میان فقط درباریان درو شدنددر آن شب غم انگیز ، نادر همانطور که بر روی تخت خود درازکش بود بطور غیر معمول ، از دو سوی چشمانش اشک جاری شد ، تجسم چهره پسر ناکامش او را تا سر حد دیوانگی ، به مرز جنون رسانیده بود ، آرام آرام صدای گریستن او بلند و بلندتر می شد و بدنبال آن با صدای بلند ، های های می گریست ، نگهبانان و پرده داران ، با تعجب صدای ناله های حسرت آلود او را می شنیدند ولی جرات داخل شدن نداشتندمدتی به همین حال گذشت ، صدای گریستن نادر ، آهسته و آهسته تر شد تا اینکه پس از چند روز بی خوابی مداوم ، به خوابی عمیق فرو رفت ، خبر خوابیدن نادر به درباریان رسید ، همگی شادمان شدند و دانستند حداقل در آن شب ، خون کسی بر زمین نخواهد ریخت*پایان قسمت شصت و یکم*پسر شمشیر (نادرشاه افشار)#نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
- بله قبله عالم نادر گفت ، پسرت را خیلی دوست داری - بله ، قربانت گردم# راستی ، چند روز پیش که رضا قلی را کور می کردند کجا بودی- در خدمت شما بودم قربان# آیا آن صحنه دیدی- بله ، حضرت والا# چرا میانجی نشدی و درخواست بخشایش نکردی- قربانت گردم ، من کجا و جسارت به شما کجا ، من که قدرت مخالفت با فرمان قبله عالم را نداشتم# اگر اکنون دستور دهم چشمان زیبای پسرت را درآورند چه خواهی کرد- قلب دیوان بیگی به یکباره فرو ریخت و زبانش بند آمد # نادر : چرا خاموشی ، حرفی بزندیوان بیگی : وظیفه پدری من حکم می کند عاجزانه بخواهم چنین دستوری ندهید ، او سپس در حالیکه از وحشت نزدیک بود قالب تهی کند (سکته کند) به پای نادر افتاد و شروع به بوسیدن چکمه های نادر کرد که به پسر جوانش رحم کندنادر گفت ، مردک پست فطرت که مانند سگ خود را به خاک می مالی ، اگر چند روز پیش مانند الان ، گریه و زاری می کردی اکنون پسر من کور نشده بود ، اینک برای اینکه به دردی که من می کشم آگاه شوی باید کور شدن پسرت را ببینی دژخیم سنگدل که این روزها سرش خیلی شلوغ شده بود بدستور نادر ، پسر زیبا و رعنای دیوان بیگی را گرفت تا به محل مجازات ببرد ، دیوان بیگی بدنبال پسر می دوید و التماس می کرد ، دقایقی بعد در حالیکه پسر از درد چشم ، و پدر از غصه فرزند ، ضجه می زدند دستور نادر اجراء گردید ، دیوان بیگی که اینگونه دید دست از جان شسته و شروع به ناسزا گفتن به نادر کرد که بلافاصله نادر دستور داد خفه اش کنید ، در کسری از ثانیه ، از چهار طرف ریسمان کلفتی به گردن دیوان بیگی انداخته شد و صدایش برای همیشه قطع گردید ، پسر دیوان بیگی که درد چشمان خود را فراموش کرده بود رو به نادر ، دنباله ناسزاهای پدر را گرفت که ناگهان با سوزشی که توسط دشنه جلاد بی رحم بر قلبش رسید برای همیشه آرام گرفت و خاموش شدوحشت هراس انگیزی اردوگاه ایران خراب در قفقاز را فراگرفته بود ، هیچکس امنیت نداشت ، کار نادر از صبح علی الطلوع تا شامگاه ، باده گساری (شرابخواری) در حد افراط شده و امورات لشگر نیز ، دچار اختلال و نابسامانی گردیده بود ، فردای آن روز وقتی نادر از چادر خود بیرون آمد بطور اتفاقی ، میر آخور (مسئول اسب ها و قاطرهای سپاه) را دید ، نادر در حالیکه مست و لایعقل بود از میرآخور پرسید ، هنگامیکه رضاقلی را کور می کردند کجا بودی ، میر آخور بی نوا گفت در اصطبل بودم قبله عالم ، نادر گفت دروغ می گوئی ، مطمئنم که تو هم آنجا بودی ، هر چه میرآخور قسم میخورد که من در آنجا نبودم بخرج نادر نمی رفت و به میرآخور بیچاره که تا سرحد مرگ ترسیده بود گفت ، من بخاطر این دروغگوئی ، مجازاتی شایسته برایت در نظر دارم تا عبرت دیگران شویجلاد خون آشام دقایقی بعد بدستور نادر در محل حاضر شد ، نادر به دژخیم دستور داد دهان این مرد دروغگو را با سرب داغ ببندند ، هر چه میرآخور بدبخت ضجه می زد که من در مجازاتگاه حضرت والا نبودم فایده نداشت و مانند فریادهای غریق ، در زیر آب بود ، نادر که از شدت مستی به زحمت سر پا ایستاده بود با نهیبی به دژخیم از او خواست هر چه زودتر نفس میرآخور بدبخت را بگیرد ، جلاد بی رحم با گذاشتن چوبی در دهان میرآخور ، سرب مذاب را در دهان وی ریخت و او را از رنج خدمت در اصطبل شاهی خلاصی بخشیدروز هنوز به پایان نرسیده بود که نادر مجددا دژخیم را فراخواند ، درباریان که جانشان به لب رسیده بود با احوالی پریشان از یکدیگر می پرسیدند ، دیگر برای چه ، دیگر برای کههنگامیکه دژخیم به سراپرده نادر رفت ، او در حالیکه چشمانش به سختی از مستی باز می شد به دژخیم گفت ، من دیگر دلم نمیخواهد چرخچی باشی (مسئول ارابه های لشگر ، شامل گاری ، کالسکه و غیره)، تفنگچی باشی (مسئول ساخت تفنگ و فشنگ و تعمیرات آن)، جُبه دار باشی (مسئول البسه سپاه) ، ایشیک آغاسی (مسئول تشریفات دربار) را ببینم ، اینک آنها را به تو می سپارم تا هر طور دلت میخواهد آنها را مجازات کنی ، آنهائیکه چاق هستند را شکمشان را پاره کن ، آنهائیکه چاپلوس هستند را سرب داغ در حلقشان بریز ، و یا با ریسمان خفه کن ، خلاصه هر طور که دلت خواست جان آنها را بگیر ، ولی زود بگیر و گزارش کارت را هر چه سریعتر به من بدهدژخیم که مات و مبهوت ، چشم به دهان نادر دوخته بود خواست بیرون برود که نادر به او گفت ، هر پدر سوخته و مفت خور دیگری هم که هنگام مجازات رضاقلی حضور داشته را هم بگیر و همه را بسته به میل خودت از نفس کشیدن محروم کن ، من دیگر نمیخواهم ریخت نحس و پلید هیچکدام از آنها را ببینم ، نادر باز هم شراب خواست و باز هم باده می نوشید ، چهره رضاقلی حتی برای یک لحظه از نظرش محو نمی شد
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*قسمت شصت و یکم*جهان در مقابل رضاقلی میرزا تاریک شده بود ، نادر بسرعت به چادر خود در اردوگاه رفت ، بسیاری از حاضران به گریه افتاده بودند و با رفتن نادر ، نفس های حبس شده خود را آزاد کرده و های های می گریستند در این حال نیک قدم را نیز برای مجازات به محل آوردند ، دژخیم با خشونت لگدی بر پشت زانوی او زد و با زجر و شکنجه بیشتری ، شروع به درآوردن چشم های وی کرد ، فریادهای دردآلود نیک قدم به گوش رضاقلی میرسید ، او با اینکه از درد بی تاب شده بود به میان فریادهای نیک قدم دوید و گفتبدجنس خبیث ، برای زنده ماندن چرا دروغ گفتی و مرا و پدرم را به این روز انداختی ، سزای تو مرگ است نه کور شدن ، خدا تو را لعنت کند نادر در خلوت خود دستور داد هیچکس را به سراپرده اش راه ندهند ، اندیشه های ناخوشایندی ، سراسر وجود او را فراگرفته بود و مانند ببری تیر خورده ، از این سو به آن سو می رفت و زیر لب می غرید ، او ده ها نقشه جنگی در سر داشت ولی هر چه می کوشید نمی توانست افکار خود را متمرکز کند و این حادثه شوم ، تمام اندیشه او را به هم ریخته بود ، روز رفته رفته در اردگاه ایران خراب در قفقاز ، به پایان خود نزدیک می شد که رئیس جاسوسان نادر اجازه ملاقات خواست و حرف های رضاقلی را در حضور نیک قدم را به نادر بازگو کردکم کم فشار درد و رنج ، و پشیمانی کمرشکنی بر روی افکار نادر سایه می انداخت ، او مردی بود که گریستن در وجودش جائی نداشت ، او نمی خواست و نمی توانست گریه کند ، این بود که دستور داد برایش شراب بیاورند و در آن شب غم انگیز ، تا می توانست در نوشیدن آن افراط کرد تا به خیال خود ، از فشار اندوهی که نزدیک بود شانه هایش ، در زیر سنگینی آن خُرد شود ، بکاهدتا صبح روز بعد تا بالا آمدن آفتاب نیمروز ، کسی نادر را ندید ، دو روز بعد هم به همین منوال گذشت ، چشمان نادر بر اثر بی خوابی و باده گساری (شرابخواری) و خشم و اندوه ، سرخ و اعصاب او بشدت خسته و حساس شده بودروز سوم بالاخره نادر از سراپرده خود بیرون آمد و ضمن بازدید از اردوگاه با گوشهای تیز خود صدای خنده چند نفر را شنید ، نادر به طرف صدا رفت و قوللر آغاسی (مسئول تدارکات و حقوق سپاهیان) قورچی باشی (مسئول سلاح و مهمات لشگر) و شیخ السلام ( ملا باشی ، مسئول امور مذهبی سپاه) و چرخچی باشی و توپچی باشی و چند نفر دیگر از مقامات را دید که سرگرم گفتگو و خنده و شوخی هستند ، آنها آنقدر گرم صحبت بودند که نادر را در چند قدمی خود ندیدند ولی ناگهان با فریاد نادر به خود آمده و مانند چوبی خشک در مقابل او به زانو درآمدند ، نادر نگاهی غضب آلود به آنان انداخت و به سراپرده خود رفتهنوز دقایقی چند نگذشته بود که افراد یاد شده به چادر نادر فراخوانده شدند ، نادر در حالیکه سعی می کرد خشمش را پنهان کند رو به آنان گفت ، روزی که من رضا قلی را مجازات می کردم شما کجا بودید ، همگی بالاتفاق گفتند در حضور قبله عالم بودیم ، و ایکاش کور می شدیم و آن صحنه را نمی دیدیم ، نادر به آنان گفت ، پس چرا وساطت و میانجیگری نکردید ، آنها گفتند ، حضرت ظل الله (سایه خدا) ، چه کسی جرات مخالفت با فرمان شما را دارددر اینحال شیخ الاسلام نیز که نزد نادر احترام ویژه ای داشت بدون اطلاع از خلق و خوی به هم ریخته نادر ، و برای تبرئه خود و حاضرین به او گفت ، قبله عالم ، هیچکس در مقابل فرمان خداوند و قضاء و قدر الهی قدرت مقاومت ندارد و در حقیقت این سرنوشت و تقدیر رضاقلی بوده و هیچکس مقصر نیست ، نادر ناگهان برآشفت و با فریادی رعدآسا ، دژخیم را فراخواند و گفتزود باش ، قضاء و قدر الهی ، که بر پاره شدن شکم حضرت شیخ قرار گرفته را اجراء کن ، شیخ السلام تصور کرد نادر شوخی می کند ، ولی وقتی چشمان به خون نشسته نادر و نزدیک شدن دژخیم سنگدل را دید متوجه وخامت اوضاع شد و با گریه و زاری خود را به پای نادر انداخت و شروع به التماس کرد ، نادر با فریاد رو به جلاد کرد و گفت چرا معطلی ، قضاء و قدر الهی را اجراء کن ، ثانیه ای نگذشته بود که شیخ الاسلام با ناله و فغان ، ناباورانه و با چشمانی از حدقه درآمده به روده های خود که بر روی سفره چرمین ریخته شده بود و از آن بخار بلند می شد می نگریست ، دقیقه ای نگذشته بود که سرِ قوللر آغاسی (مسئول تدارکات سپاه) نیز با فرود آمدن شمشیر جلاد بر گردنش ، با پیچ و تاب بر روی سفره چرمی غلتید و بعد از آن نیز ، چشمان توپچی باشی محبوب نادر ، از حدقه درآمده بود روز بعد ، نادر هنگام بازدید از اردوگاه ، دیوان ببگی (مسئول امور اداری سپاه) را بهمراه جوانی زیبا و خوش اندام دید که در حال رسیدگی به امورات لشگر بودند ، نادر رو به دیوان بیگی کرد و گفت ، دیوان بیگی ، این جوان رعنا پسرت است ، دیوان بیگی کرنشی (ادای احترام همراه با تواضع و فروتنی) کرد و گفت
#پیام_شما سلام و وقت بخیر. لطفاً صدای ما را به گوش مسئولان برسانید و برای وضعیت برق کوچه جنب مسجد چوبکیان چارهای بیندیشید.مشکل ما فقط قطعی برق نیست؛ از صبح تا شب با نوسان شدید برق مواجهیم و عملاً نمیتوانیم از هیچیک از وسایل برقی مانند تلویزیون، کولر و ماشین لباسشویی استفاده کنیم.امروز برق از ساعت ۱۰ تا ۱۲ قطع بود و بهمحض وصل شدن، نوسانات شدید آغاز شد؛ بهطوریکه حتی برای لحظهای هم نتوانستیم کولر را روشن کنیم. از ساعت ۱۸ تا ۲۰ نیز دوباره برق قطع شد. یخچال روزانه بیش از ۲۰ بار خاموش و روشن میشود و مجبوریم مرتب وسایل را از برق بکشیم؛ در نتیجه مواد غذایی داخل یخچال آب شده یا فاسد میشوند.از اداره برق و مسئولان شهرستان تقاضا داریم پیش از سوختن وسایل برقی مردم یا وقوع حادثه، هرچه سریعتر مشکل برق این محدوده را بررسی و برطرف کنند.⭕️ گیل رخ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنیدتلگرام👈t.me/gilrokh3%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%F0%… @gilrokh3
#تصویر●کسب مقام نائب قهرمانی مسابقات لیگ نوجوانان بسیج استان گیلان توسط بازیکنان زیر ۱۶ سال باشگاه مقاومت شهید ایرانی گوراب زرمیخ پ ن : این لیگ با حضور ۷ تیم برگزار شد که نوجوانان شهید ایرانی مقام نائب قهرمانی و مهدی زارع از باشگاه مقاومت عنوان آقای گلی لیگ نوجوانان بسیج استان گیلان را کسب نمودند.🏆🥈مقاومت شهید ایرانی گوراب زرمیخ🥈🏆⚽️مهدی زارع⚽️#طنین_پردازش_فاوا حامی مالی باشگاه مقاومت شهید ایرانی گوراب زرمیخ#آکادمی_تخصصی_شهید_ایرانی #هدف_ما_فقط_فوتسال_نیست ■روابط عمومی باشگاه فرهنگی و ورزشی مقاومت شهید ایرانی■⭕️ گیل رخ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنیدتلگرام👈t.me/gilrokh3%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%F0%… @gilrokh3#تصویر●کسب مقام نائب قهرمانی مسابقات لیگ نوجوانان بسیج استان گیلان توسط بازیکنان زیر ۱۶ سال باشگاه مقاومت شهید ایرانی گوراب زرمیخ پ ن : این لیگ با حضور ۷ تیم برگزار شد که نوجوانان شهید ایرانی مقام نائب قهرمانی و مهدی زارع از باشگاه مقاومت عنوان آقای گلی لیگ نوجوانان بسیج استان گیلان را کسب نمودند.🏆🥈مقاومت شهید ایرانی گوراب زرمیخ🥈🏆⚽️مهدی زارع⚽️#طنین_پردازش_فاوا حامی مالی باشگاه مقاومت شهید ایرانی گوراب زرمیخ#آکادمی_تخصصی_شهید_ایرانی #هدف_ما_فقط_فوتسال_نیست ■روابط عمومی باشگاه فرهنگی و ورزشی مقاومت شهید ایرانی■⭕️ گیل رخ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنیدتلگرام👈t.me/gilrokh3%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%F0%… @gilrokh3
👈الجزیره به نقل از منابع آگاه: ترامپ هفته گذشته با فیلد مارشال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، تماس تلفنی برقرار کرد.🔴ترامپ در گفتوگو با فیلد مارشال منیر درباره موضوع ایران رایزنی کرد و از او خواست از نفوذ پاکستان برای ازسرگیری مذاکرات استفاده کند. #نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
