#داستان_واقعی_یک_دخترنماز عشاء را بهجا آورد.لباس عروسیش را پوشید و شروع کردند به آرایش کردن صورتش…
انتشار: 2026/08/18 10:44 UTCدریافت: 2026/08/19 09:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 09:55 UTC
#داستان_واقعی_یک_دخترنماز عشاء را بهجا آورد.لباس عروسیش را پوشید و شروع کردند به آرایش کردن صورتش تا برای رفتن به سالن جشن آماده شود.اما مدت زیادی نگذشته بود که اذان نماز عشاء گفته شد و عروس صدای اذان را شنید. او متوجه شد که وضویش باطل شده است. به همین دلیل به مادرش گفت:«مادر جان، میروم وضو میگیرم تا نماز عشاء را بخوانم.»مادرش با تعجب گفت:«وضو گرفتن برای چه، دخترم؟ تمام آرایشت با شستن صورتت از بین میرود. مهمانها منتظرند تا تو آماده شوی.»سپس گفت:«نه! به هیچوجه اجازه نمیدهم وضو بگیری. من مادرت هستم و به تو دستور میدهم؛ وگرنه از دستت عصبانی میشوم.»دختر گفت:«نه، به خدای بزرگ قسم، تا وضو نگیرم و نمازم را نخوانم، به جشن نمیروم. مادر جان، باید این را بدانی که من هیچ دستوری را که برخلاف فرمان خدا باشد، نمیپذیرم.»مادر گفت:«پس به این همه مهمان چه بگوییم؟ وقتی تمام آرایشت را بشویی، چگونه میخواهی در جشن ظاهر شوی؟ بدون آرایش در برابر مردم دیده میشوی و زیباییات از بین میرود. مردم تو را سرزنش خواهند کرد.»دختر با لبخند گفت:«مادر، تو نگران این هستی که من در برابر مردم زیبا به نظر نرسم؟اما خدایی که مرا آفریده چه؟من نگران این هستم که اگر نمازم را از دست بدهم، در نزد خدا زیبا و سربلند نباشم.»دختر در حالی که هنوز لباس عروس بر تن داشت، شروع به وضو گرفتن کرد. تمام آرایشش شسته شد و سپس به نماز ایستاد.او به آخرین سجده رسید، اما نمیدانست که آن سجده، آخرین سجدهٔ زندگیاش خواهد بود.در همان سجده، روح پاکش از بدنش جدا شد و با زندگی وداع کرد.این است زندگی؛ زندگیای که هیچکدام از ما نمیدانیم پایانش چگونه خواهد بود؛ با بدی یا با نیکی.خداوند عاقبت همهٔ ما را ختم به خیر کند. آمین.🤲🤲🤲@kanyawyrahmat@kanyawyrahmat
