.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_هفتم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 فرنگیس بازج…
انتشار: 2026/08/16 18:28 UTCدریافت: 2026/08/20 20:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 20:46 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_هفتم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 فرنگیس بازجویانه گفت: ولی این جواب، چیزی را حل نمیکند آقای کیانی!و چون دید مخاطبش سر را به زیر انداخته است افزود: شما باید یاد بگیرید که به کلاس احترام بگذارید اینجوری به خودتان و دیگران هم احترام میگذارید.سکوت حاکم شد فرنگیس پس از وقفهای نفسگیر گفت: به جز آقای امیری بقیه بنشینند.حبیب همین که نشست زیر لب غر زد: گور پدر احترام!فرنگیس که زمزمه خفیف را شنیده بود رو به او بازجویانه پرسید: شما چیزی گفتید آقای کیانی؟حبیب عجولانه و با دستپاچگی گفت: نه، یعنی هیچ! با خودم بودم.فرنگیس رو به نادر گفت: بفرمایید تعالی یعنی چه؟نادر جواب درست را گفت. فرنگیس بی آنکه او را تحسین کند گفت: بنشینید ولی از این به بعد یادتان باشد که موقع جواب دادن دستهایتان را تکان ندهید.نادر نشست و سرش را تکان داد تا نشان دهد حرف فرنگیس را فهمیده است. فرنگیس به او اندرز داد: وقتی چیزی را فهمیدید سرتان را تکان ندهید از زبانتان استفاده کنید.مدیر که حالا به خود جرأت نمیداد کلمه فرنگیس را به تنهایی به زبان آورد پرسید: - - راستی فرانگیس خانم!- بله بفرمایید آقای مدیر.- شما با خوانین بزرگ سمسام نسبتی دارید؟فرنگیس خیلی عادی با حالتی حاکی از بیاهمیتی موضوع گفت: بله، آقای مدیر پسر عموهای پدرم هستند.و با حرکتی طنازانه اما فاخر روبان سرش را درست کرد.همان روز غروب نارنج و شوهرش کریم به دیدنم آمدند تعجب کردم که چرا نارنج دخترش نازبگم را با خود نیاورده است چون در چنین فرصتهایی از آوردن او کوتاهی نمیکرد. نارنج قابلمههایی را که در دست داشت زمین گذاشت و گفت: خورش بامیه با پلو، نازبگم درستشان کرد.از کریم خجالت کشیدم بامیه و پلو به هر حال حاصل دسترنج او بود در ضمن دوست نداشتم نارنج در حضور شوهرش اشارههای معنیداری به دخترش یا در واقع به رابطه من و دخترش بکند. کریم نشست و گفت: کسالت برطرف شد؟- بله، بله، الان خوبم.تا عصر با هم روی چاه نفت بودیم از ظهر دچار سردرد بدی شده بودم مستر جیمز هاریسون یک قرص آسپرین به من داده و همکارم امیر هم جای مناسبی در زیر سایهبان سیمان برایم درست کرده و یک لیوان چای برایم آورده بود. کارم را روی خط تغذیه سیمان به چاه، امیر بر عهده گرفت و من چرتی زده بودم. وقتی بیدار شدم سردردم خیلی کمتر شده بود.نارنج گفت: شنیدی آن روز آن آتشگرفته چه فتنهای توی مدرسه به پا کرد؟کریم نگاه پرسندهای به زنش انداخت ولی حرفی نزد.من گفتم: کی؟با لحن تمسخرآلودی گفت: بیبی فرنگیسو چشمکی زد سپس لبخندی هم بر لب آورد و گفت: گلصنم گفته امروز فرنگیس مبصر کلاس را هم بیرون انداخته!کریم واکنشی نشان نداد او موجود ساکت و کم حرفی بود و نمیشد به پنهانیهایش پی برد.نارنج گفت: چه آفتی است! چه آتش پارهای است!پرسیدم: کی؟- فرنگیس.سپس لبها را بر چید و با حالتی موذیانه گفت: فرنگیس نگو بگو دختر خدا، فرنگیس نگو بگو ملکه ملکهها.من و کریم حرفی نزدیم نارنج با تمسخر گفت: اینجور دخترها آخرش یک بلایی سر خودشان میآورند.و تا آمدن امیر و زنش پری جان به بدگویی از فرنگیس ادامه داد، در عین حال چنانکه گویی صاحبخانه است از من و شوهرش پذیرایی میکرد. امیر پس از احوالپرسی گفت: بهتری؟از او و محبتهایش تشکر کردم. پری جان گفت: دلمان نیامد به دیدنت نیاییم.گفتم: قدمتان بر چشم.امیر و زنش نشستند. نارنج گفت: سردردش مال بد غذاییست.پری جان گفت: معلوم است مردهای عزب همه جور حوصلهای دارند جز غذا پختن!امیر گفت: رادیو را روشن نمیکنی؟رادیوی بوش قدیمیام را روشن کردم.پری جان گفت: تو رو خدا اخبار نگیر. حال و حوصله صدای رادیو را ندارم.نارنج گفت: رادیو پاکستان را بگیر الان ترانه پخش میکند.اما امیر رادیوی بیبیسی را گرفت و گفت: امریکا و شوروی دارند به هم میکوبند بگذارید ببینیم چه خبر است.او علاقه زیادی به شنیدن اخبار سیاسی جهان داشت و تقریبا کلیه اخبار مهم سیاسی را دنبال میکرد به همین دلیل گرچه سواد نداشت ولی از اطلاعات سیاسی روز باخبر بود انگلیسی را هم خوب میفهمید ولی حرف زدنش متوسط بود. گاهی هم با مستر هاریسون و مستر مایکل وایت بحث میکرد تا به آنها ثابت کند که انگلیسیها با تمام موزیگریهاشان مردمان با اصالتیاند و از امریکاییها محترمترند.نارنج به پریجان گفت: نادر بهت گفت امروز فرنگیس توی مدرسه چه کرد؟و حرف دخترش گلصنم را تکرار کرد. امیر همچنان که چایش را مینوشید کریم را مخاطب قرار داد و گفت: شنیدم میخواهید زمینت را بفروشی؟کریم با لحن و صدای آرام گفت: پسر خواهرم میخواهدش زمین خودش کوچک است کفاف خورد و خوراک سالیانهاش را نمیدهد. شاید زمین را بهش بدهم.نارنج چشم غرهای به او رفت و گفت: به ما چه که زمینش کفاف خرجش را نمیدهد؟ #ادامه_دارد ....
