.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_11♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 همسایهای داش…
انتشار: 2026/08/20 15:04 UTCدریافت: 2026/08/20 20:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 20:46 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_11♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 همسایهای داشتیم که سال پیش، زمینش را به دیگری داده و برای کار به مسجدسلیمان رفته بود. چهار ماه بعد دو پسر ده-دوازده سالهاش را هم با خود برده بود. مادرم که آشکار به حقوق روزی یک تومان آن نوجوانها حسد میبرد به پدرم گفت که مرا همراه آن مرد به مسجدسلیمان بفرستد. پدرم ابتدا کمی من من کرد ولی به زودی تحت تاثیر حرفهای مادرم قرار گرفت و حرفش را قبول کرد. از تصمیم آنها سخت خوشحال شدم چون به این ترتیب آرزوی دیرینهام تحقق میپذیرفت و من از شر مادرم، فضای عبوس و سنگین خانه و خود روستا خلاص میشدم. وقتی همسایهمان به ده برگشت پدرم با او صحبت کرد قرار شد من برای کار همراه آن مرد به شهر بروم. آن روزها مادرم با من و حتی خواهر و برادرهایم مهربان شد. خوش خلقی نشان میداد و از دست و دلبازی کوتاهی نمیکرد رفتارش در آن چند روز چنان مادرانه شد که در ترک ده دچار تردید شدم. با این حال وجد زندگی در شهر سراپای وجودم را فرا گرفته بود و با تمام وجود برای دیدن مسجدسلیمان و شروع کار لحظه شماری میکردم و در همان حال در رویاهای شیرین و مفتون کنندهای غرق میشدم. خودم را خوشبخت میدیدم بنابراین بیاختیار به همه چیز و همه کس لبخند میزدم اما یک هفته بعد احساس مطبوع خوشبختی و تجسم لذتبخش زندگی در مسجدسلیمان جای خود را به کرختی و سرخوردگی داد. جایی که من در آن به دام افتاده بودم برای بچه ده سالهای که هنوز به محبت و حمایت همه روزه پدر و مادر نیاز داشت جهنم هولناکی بیش نبود. ما در حد فاصل کوی کلگه و کوی بیبییان کار میکردیم. شبها در اتاق خشت و گلی تنگ و تاریکی که کف آن گلی بود میخوابیدیم صبح ساعت پنج بیدار میشدیم و پس از خوردن صبحانه تا ساعت ده کار میکردیم. پس از ربع ساعت استراحت دوباره تا ساعت دوازده کار میکردیم. حدود یک ساعت برای ناهار و استراحت وقت داشتیم بعد تا ساعت شش عصر به کار مشغول میشدیم. کار ما سنگتراشی بود. در آن شهر بیشتر ساختمانهای شرکت نفت و غیر شرکتی از سنگ ساخته میشدند به همین علت فروش سنگ رونق خیلی زیادی داشت. ما از معاملات صاحب سنگ تراشی بیاطلاع بودیم فقط کار را به او تحویل میدادیم کاری که در واقع نه تنها آسایشی برای ما باقی نمیگذاشت بلکه سلامتمان را هم در معرض تهدید قرار میداد. هیچ قسمتی از بدنم و هیچ بخشی از سلسله اعصابم از آثار فرساینده آن کار شاق و طاقت فرسا در امان نماند. هر روز دستهایم تاول میزد، چشمهایم در اثر آلودگی فضای کار میسوخت و گاهی به علت اصابت سنگریزهها متورم میشد. پاهایم به علت عدم تحرک طولانی مدت یا تحرک بیش از حد درد میگرفت و اعصاب گردن و کتفم از فرط خستگی و کوفتگی دردناک میشدند. گاهی از شدت سرما به خود میلرزیدم و زمانی از فرط گرما از حال میرفتم. گاهی مجبور بودم چندین ساعت به یک حالت بنشینم و زمانی همچون پاندول ساعت بین دو نقطه در حال حرکت بودم. هفتههای اول همیشه سردرد داشتم و شبها از درد کوفتگی بدن به خود میپیچیدم و در خواب ناله سر میدادم. کار روی زمین کشاورزی یک چیز بود و کار در اینجا چیز دیگر! تمام این رنج و مشقت برای روزی یک تومان بود. گرچه ظاهراً پول خیلی ناچیزی نبود ولی ما به ازای مشخصی روی جسم و روح آدمی داشت، پیری زودرس و بیحوصلگی و کم ظرفیتی روحی. اما مادرم اهمیت به این چیزها نمیداد فقط هر سه چهار ماه یک بار با خوشحالی زیادالوصف و در عین حال نفرتآوری از من استقبال میکرد و به محض دیدن من دستها را میگشود، چشمها را میبست و به رسم معمول میگفت: شاد، شاد آمدی! رفتار چاپلوسانهای نشان میداد و مثل خدمتکاری که شیفته ارباب خود است دور من میچرخید و چای و خوردنی میآورد. فقط به من تعارف میکرد و به من اهمیت میداد و نه دیگران. به نحوی که اگر بقیه خواهرها و برادرهایم دلخور میشدند به آنان حق میدادم. او از من حساب میخواست و چنانچه میدید مقدار پولی که به خانه بردهام باب طبعش نیست سگرمههایش در هم میرفت، توقع داشت که من ریالی خرج نکنم. گویا نمیدانست که آن کار بیرحمانه و تباه کننده به چه کار و نیرویی احتیاج داشت. گویا بیخبر بود که اگر من میخواستم طبق میلم بخورم، بیاشامم و بپوشم. ریالی باقی نمیماند گویا نمیخواست بداند که من به خاطر او و بقیه اعضای خانواده امیالم را سرکوب میکردم و حسرت خوردن خوردنیهای مختلف خصوصاً کیک کشمشی و شکلات کاکائویی را در خود خفه میکردم. #ادامه_دارد ....
