.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_دهم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 غیر از من حد…
انتشار: 2026/08/19 16:34 UTCدریافت: 2026/08/20 20:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 20:46 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_دهم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 غیر از من حدود هشتاد کارگر دیگر در کوی زندگی میکردند. همه کارگر چاه نفت یا به اصطلاح مکینه کار بودیم. من جوانترینشان بودم تقریبا بیستوپنج ساله بقیه حداقل ده سال مسنتر از من بودند. اگر سی تا سیوپنج کارگر دیگر چاه نفت به کوی میآمدند و ظرفیت آن تکمیل میشد باز هم من جوانترین کارگر آنجا بودم زیرا در گروه کارگران حفاری فقط سه کارگر زیر سی سال وجود داشت. من و شخص دیگری که سال گذشته کارمند شده بود و شخص سومی که چهار ماه پیش در حادثه واژگون شدن ماشین کارگرها مرده بود. جدایی درونی من از همکارانم به خاطر سن و سال و یا تجرد نبود. من به خاطر چیزهای دیگر وجوه اشتراکم را با آنها از دست داده بودم چیزهایی که در گذشتهی رنجبار و دردناک من ریشه داشتند. این رنج و درد از آن فقر و فلاکتی که کودکی و نوجوانی من و اکثر همکارانم را تباه ساخت ناشی نمیشد بلکه به طور مشخص به مادرم ربط پیدا میکرد. ما در یکی از روستاهای دور افتاده شهر نفتخیز مسجدسلیمان زندگی میکردیم. پدرم از هر حیث عادی بود ولی مادرم همیشه عبوس مینمود و حالت سوگوارانهای داشت، گویی همان ساعت عزیزی را از دست داده است. البته فکر نمیکنم اگر نزدیکترین کسانش میمردند ناراحت میشد چون ماتم زندگی ابدی او به خاطر چیزهای دیگری بود، احساس باخت و شکست و احساس محرومیت از مال و ثروت. من و خواهرها و برادرهایم جلوی او نمیخندیدیم چون خنده نشانه بیحیایی بود و جرم شمرده میشد. به نظر او ما آنقدر بدبختی داشتیم و چنان آینده سیاه و نکبت باری در انتظارمان بود که نمیبایست حتی تبسمی به لب میآوردیم. در حالی که وضع ما بدتر از بقیه ساکنان روستا نبود ما هم مثل همه در خانههای خشت و گلی بدون آب و برق زندگی میکردیم و مانند آنها داراییمان به چند راس گوسفند و زمین ناچیزی محدود میشد. به همین خاطر من هرگز نفهمیدم چرا او تفاوت عجیبی با زنهای روستا داشت و چرا مثل آنها بعضی اوقات شاد و راضی نمیشد؟ خِستش باعث شده بود که من و خواهرها و برادرهایم همیشه از گرسنگی رنج بکشیم حتی به اندازه کافی نان به ما نمیداد. اگر بعدازظهر یا شب دوغ میخوردیم دیگر چای درست نمیکرد و چنانچه عصر یک تکه نان برمیداشتیم شام را چنان مختصر میکرد که تقریباً گرسنه به رختخواب میرفتیم. در ضمن همیشه از ما بازخواست میکرد، جا و بیجا تذکر میداد و به رفتارمان ایراد میگرفت. به این ترتیب غیر از نق زدنهای همیشگی و ماتم زدگی بیدلیلش میبایست حساب خواستنهای کلافه کنندهاش را هم تحمل میکردیم. به همین علت وضع خانه ما طوری بود که وقتی مرد فوق العاده زشتی که حدود بیست سال مسنتر از خواهر بزرگم بود به خواستگاری او آمد خواهرم خوشحال شد و در خلوت درباره مادرم به من گفت: اینجوری از شرش خلاص میشوم دیگر مجبور نیستم هم گرسنگی بکشم و هم حساب پس بدهم.پدرم فقط به کار و تامین بخور و نمیر روزمره مشغول بود. او به خلق و خوی مادرم عادت کرده و در برابر او راه تسلیم پیش گرفته بود. در کارها با او مشورت میکرد و چنانچه حرف و عقیدهاش مطابق میل مادرم نبود به سرعت آن را تغییر میداد. درس خواندن من یکی از این نمونهها بود. روستا مدرسه نداشت و تنها فرد باسوادی که گاهی به آنجا میآمد ملای روستای مجاور بود. او هر از گاهی به ده ما سر میزد و دعا مینوشت من از سنین پنج-شش سالگی با شیفتگی عجیبی کنارش مینشستم و به نوشتههایش نگاه میکردم. کتاب خواندن هم جاذبه توصیفناپذیری برایم داد به طوری که وقتی بچهها میپرسیدند چه آرزویی دارم در جواب میگفتم سواد یاد بگیرم.ملا که به علاقه من پی برده بود روزی پدرم را در حین عبور متوقف کرد مرا نشان داد و گفت: این بچه را بفرستید پیش من.پدرم تبسمی کرد و گفت: چرا؟ملا گفت: هم سواد هم فهمش زیاد است قول میدهم چند ماهه با سوادش کنم خرجش زیاد نمیشود.پدرم به فکر فرو رفت. ملا گفت: پشیمان نمیشوید. دوره قشون کشی ایلها و تفنگچیها گذشته، الان دنیا افتاده توی دست باسوادها. نگاه کن به کمپانی همه رئیس و روساش درسخواندهاند.پدرم اندیشناک گفت: خرجش چقدر میشود؟- یک کم برای خورد و خوراک، یک قدری هم دستمزد خودم.- مثلاً چقدر میشود ۲۵ تا ۳۰ تومان.پدرم با همه تنگدستیاش میتوانست این پول را طی یک سال فراهم کند. اما همان شب وقتی موضوع را پیش کشید مادرم گفت ما پولمان کجا بود که شیرزاد را بفرستیم مکتب؟پدرم من من کنان گفت: اگر یکم به خودمان فشار بیاوریم میتوانیم.- نه، نه، دیگر حرفش را هم نزن.به این ترتیب موضوع درس خواندن من منتفی شد تا اینکه ۱۰ ساله شدم در این سن مسیر زندگیم عوض شد!#ادامه_دارد ....
