چه روزهایی که از پشتِ #پنجرهخنده رد و بدل کردیم،حرف زدیم،دل سپردیمو خیال کردیم این دلباختگی تا همیش…
انتشار: 2026/08/20 13:35 UTCدریافت: 2026/08/20 20:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 20:46 UTC
چه روزهایی که از پشتِ #پنجرهخنده رد و بدل کردیم،حرف زدیم،دل سپردیمو خیال کردیم این دلباختگی تا همیشه ادامه خواهد داشت.اما .... !!!یک روزبیآنکه فرصتآخرین نگاه ما باشد،یکی از پنجرهها بسته شدمن ماندمبا خانهای پر از خاطرهو پنجرهای که هیچ نوری از آن نمیتابیدحالا هر صبحناخواسته به همان سمت نگاه میکنمشاید باز شود،شاید سایه ای بیایدو دستی پرده را تکان دهداما سکوت،تنها چیزیست که میشنوم.چه میتوان گفتوقتی سهمِ آدم ها از یک عشق میشود چند خاطره،چند #کاشو پنجرهای رو به تاریکی ... !!!نه عشق مقصر است و نه دل ...... !!نفرین به #سفرکه گاهی می آید و برای همیشهتمامِ جهانِ انسان رادر حسرتِ بازگشت میگذارد.#نسترن_بنینجار @asharenastaran#تقدیم_به_مسافران_آسمانی
پستهای تلگرام — کتابخوانی تلگرام
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #پستچیاثر : #چیستا_یثربی#قسمت_بیستمبا صدای: #فاطمه_ابراهیم_شمیرانی تنظیم و میکس: #باران🔹 سه سال گذشت، سه سال کار، سه سال خواب، سه سال خواب دیدن!تا این که یک روز، آن سوی خیابان چهرهی آشنایی دیدم، مردی با خانمش و یک بچه کوچک!!نزدیک بود اتوبوس لِهَم کند، سریع به آن سوی خیابان دويدم، بله، خودش بود!!.
#کانون_اقاقیا شبکهای برای رشدِ مشترک━━━━━━━━━━━━━━━━━━🖱کتابخانه فرزانگان@LibraryHumanities🖱فقط کتاب PDF@Libraryafg🖱کتابخانه کُردی @Kurdpirtuk🖱کتب سیاسی@PoliticalBooks🖱اینجا ورزشکار حرفه ای شو @MaryamTeam🖱مقالات سیاسی@Political_Articles🖱تاریخ@HistoryBooks_LH🖱جامعهشناسی@SociologicalBooks_LH🖱اقتصاد@EconomicsBooks_LH🖱کتب الهیات@TheologyBooks_LH🖱کتابخانه مدیریت@ManagementBooks_LH🖱ادبیات@LiteratureBooks_LH🖱روانشناسی@PsychologyBooks_LH🖱فلسفه@PhilosophyBooks_LH🖱علوم سیاسی@PoliticalBooks_LH🖱انگلیسی روزمره با «آمریکن انگلیش»@Grammar_in_use25🖱حال خونتو خوب کن @Maryamgarden 🖱انگلیسی از صفر تا پیشرفته کودک و بزرگسال @EnglishSlangFa🖱کتابخوانی تلگرام @ketabkhaniye_telegram 🖱کتاب بخوانیم @LibMajazi━━━━━━━━━━━━━━━━━🔗 عضویت در کانون تبادلات اقاقیا t.me/LinkExchangeAcacia
. .📚 #ایران_بین_دو_انقلاب ✍#یرواند_آبراهامیان🎤 راوی: #حسام@B4midni8🎚تنظیم و میکس: #باران@ketabkhaniye_telegram ♦️بخش دوم، انقلاب مشروطه● #قسمت_اول:📖 صفحه 63سر تیتر این قسمت:○ نفوذ و تأثیر غرب 📌 در این بخش، آبراهامیان به یکی از دلایل دوام حکومت قاجار اشاره میکند: برقراری نسبی نظم و امنیت پس از سالها جنگ داخلی و ناامنی.قاجارها با سرکوب مخالفان و کنترل گروههای مختلف، توانستند آرامش نسبی ایجاد کنند؛ بهطوریکه بخشی از مردم، حتی با وجود استبداد، حکومت مقتدر را به آشوب و ناامنی ترجیح میدادند..
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_11♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 همسایهای داشتیم که سال پیش، زمینش را به دیگری داده و برای کار به مسجدسلیمان رفته بود. چهار ماه بعد دو پسر ده-دوازده سالهاش را هم با خود برده بود. مادرم که آشکار به حقوق روزی یک تومان آن نوجوانها حسد میبرد به پدرم گفت که مرا همراه آن مرد به مسجدسلیمان بفرستد. پدرم ابتدا کمی من من کرد ولی به زودی تحت تاثیر حرفهای مادرم قرار گرفت و حرفش را قبول کرد. از تصمیم آنها سخت خوشحال شدم چون به این ترتیب آرزوی دیرینهام تحقق میپذیرفت و من از شر مادرم، فضای عبوس و سنگین خانه و خود روستا خلاص میشدم. وقتی همسایهمان به ده برگشت پدرم با او صحبت کرد قرار شد من برای کار همراه آن مرد به شهر بروم. آن روزها مادرم با من و حتی خواهر و برادرهایم مهربان شد. خوش خلقی نشان میداد و از دست و دلبازی کوتاهی نمیکرد رفتارش در آن چند روز چنان مادرانه شد که در ترک ده دچار تردید شدم. با این حال وجد زندگی در شهر سراپای وجودم را فرا گرفته بود و با تمام وجود برای دیدن مسجدسلیمان و شروع کار لحظه شماری میکردم و در همان حال در رویاهای شیرین و مفتون کنندهای غرق میشدم. خودم را خوشبخت میدیدم بنابراین بیاختیار به همه چیز و همه کس لبخند میزدم اما یک هفته بعد احساس مطبوع خوشبختی و تجسم لذتبخش زندگی در مسجدسلیمان جای خود را به کرختی و سرخوردگی داد. جایی که من در آن به دام افتاده بودم برای بچه ده سالهای که هنوز به محبت و حمایت همه روزه پدر و مادر نیاز داشت جهنم هولناکی بیش نبود. ما در حد فاصل کوی کلگه و کوی بیبییان کار میکردیم. شبها در اتاق خشت و گلی تنگ و تاریکی که کف آن گلی بود میخوابیدیم صبح ساعت پنج بیدار میشدیم و پس از خوردن صبحانه تا ساعت ده کار میکردیم. پس از ربع ساعت استراحت دوباره تا ساعت دوازده کار میکردیم. حدود یک ساعت برای ناهار و استراحت وقت داشتیم بعد تا ساعت شش عصر به کار مشغول میشدیم. کار ما سنگتراشی بود. در آن شهر بیشتر ساختمانهای شرکت نفت و غیر شرکتی از سنگ ساخته میشدند به همین علت فروش سنگ رونق خیلی زیادی داشت. ما از معاملات صاحب سنگ تراشی بیاطلاع بودیم فقط کار را به او تحویل میدادیم کاری که در واقع نه تنها آسایشی برای ما باقی نمیگذاشت بلکه سلامتمان را هم در معرض تهدید قرار میداد. هیچ قسمتی از بدنم و هیچ بخشی از سلسله اعصابم از آثار فرساینده آن کار شاق و طاقت فرسا در امان نماند. هر روز دستهایم تاول میزد، چشمهایم در اثر آلودگی فضای کار میسوخت و گاهی به علت اصابت سنگریزهها متورم میشد. پاهایم به علت عدم تحرک طولانی مدت یا تحرک بیش از حد درد میگرفت و اعصاب گردن و کتفم از فرط خستگی و کوفتگی دردناک میشدند. گاهی از شدت سرما به خود میلرزیدم و زمانی از فرط گرما از حال میرفتم. گاهی مجبور بودم چندین ساعت به یک حالت بنشینم و زمانی همچون پاندول ساعت بین دو نقطه در حال حرکت بودم. هفتههای اول همیشه سردرد داشتم و شبها از درد کوفتگی بدن به خود میپیچیدم و در خواب ناله سر میدادم. کار روی زمین کشاورزی یک چیز بود و کار در اینجا چیز دیگر! تمام این رنج و مشقت برای روزی یک تومان بود. گرچه ظاهراً پول خیلی ناچیزی نبود ولی ما به ازای مشخصی روی جسم و روح آدمی داشت، پیری زودرس و بیحوصلگی و کم ظرفیتی روحی. اما مادرم اهمیت به این چیزها نمیداد فقط هر سه چهار ماه یک بار با خوشحالی زیادالوصف و در عین حال نفرتآوری از من استقبال میکرد و به محض دیدن من دستها را میگشود، چشمها را میبست و به رسم معمول میگفت: شاد، شاد آمدی! رفتار چاپلوسانهای نشان میداد و مثل خدمتکاری که شیفته ارباب خود است دور من میچرخید و چای و خوردنی میآورد. فقط به من تعارف میکرد و به من اهمیت میداد و نه دیگران. به نحوی که اگر بقیه خواهرها و برادرهایم دلخور میشدند به آنان حق میدادم. او از من حساب میخواست و چنانچه میدید مقدار پولی که به خانه بردهام باب طبعش نیست سگرمههایش در هم میرفت، توقع داشت که من ریالی خرج نکنم. گویا نمیدانست که آن کار بیرحمانه و تباه کننده به چه کار و نیرویی احتیاج داشت. گویا بیخبر بود که اگر من میخواستم طبق میلم بخورم، بیاشامم و بپوشم. ریالی باقی نمیماند گویا نمیخواست بداند که من به خاطر او و بقیه اعضای خانواده امیالم را سرکوب میکردم و حسرت خوردن خوردنیهای مختلف خصوصاً کیک کشمشی و شکلات کاکائویی را در خود خفه میکردم. #ادامه_دارد ....
.🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشتهای بیستودوم و بیستوسوم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 او رفت ... خیلی ساده ... یک شب بی هیچ گلهای، ماجرایی، ستیزهای!و من وقتی تنها ماندم، فهمیدم ... چه اندوه شیرین و چه رنج مقدسی را از دست دادهام.آری ... عشق باید از دست برود تا قدرش شناخته شود.امشب که این یادداشت را مینویسم باز به یاد او هستم.و در دریای بیکران اندوهی که به جا گذاشت قلب خود را شست و شو میدهم.میگویند:خوراک خدا غم است،ولی من که ابلیس بودم! چرا؟ ... چرا؟ ... .
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_دهم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 غیر از من حدود هشتاد کارگر دیگر در کوی زندگی میکردند. همه کارگر چاه نفت یا به اصطلاح مکینه کار بودیم. من جوانترینشان بودم تقریبا بیستوپنج ساله بقیه حداقل ده سال مسنتر از من بودند. اگر سی تا سیوپنج کارگر دیگر چاه نفت به کوی میآمدند و ظرفیت آن تکمیل میشد باز هم من جوانترین کارگر آنجا بودم زیرا در گروه کارگران حفاری فقط سه کارگر زیر سی سال وجود داشت. من و شخص دیگری که سال گذشته کارمند شده بود و شخص سومی که چهار ماه پیش در حادثه واژگون شدن ماشین کارگرها مرده بود. جدایی درونی من از همکارانم به خاطر سن و سال و یا تجرد نبود. من به خاطر چیزهای دیگر وجوه اشتراکم را با آنها از دست داده بودم چیزهایی که در گذشتهی رنجبار و دردناک من ریشه داشتند. این رنج و درد از آن فقر و فلاکتی که کودکی و نوجوانی من و اکثر همکارانم را تباه ساخت ناشی نمیشد بلکه به طور مشخص به مادرم ربط پیدا میکرد. ما در یکی از روستاهای دور افتاده شهر نفتخیز مسجدسلیمان زندگی میکردیم. پدرم از هر حیث عادی بود ولی مادرم همیشه عبوس مینمود و حالت سوگوارانهای داشت، گویی همان ساعت عزیزی را از دست داده است. البته فکر نمیکنم اگر نزدیکترین کسانش میمردند ناراحت میشد چون ماتم زندگی ابدی او به خاطر چیزهای دیگری بود، احساس باخت و شکست و احساس محرومیت از مال و ثروت. من و خواهرها و برادرهایم جلوی او نمیخندیدیم چون خنده نشانه بیحیایی بود و جرم شمرده میشد. به نظر او ما آنقدر بدبختی داشتیم و چنان آینده سیاه و نکبت باری در انتظارمان بود که نمیبایست حتی تبسمی به لب میآوردیم. در حالی که وضع ما بدتر از بقیه ساکنان روستا نبود ما هم مثل همه در خانههای خشت و گلی بدون آب و برق زندگی میکردیم و مانند آنها داراییمان به چند راس گوسفند و زمین ناچیزی محدود میشد. به همین خاطر من هرگز نفهمیدم چرا او تفاوت عجیبی با زنهای روستا داشت و چرا مثل آنها بعضی اوقات شاد و راضی نمیشد؟ خِستش باعث شده بود که من و خواهرها و برادرهایم همیشه از گرسنگی رنج بکشیم حتی به اندازه کافی نان به ما نمیداد. اگر بعدازظهر یا شب دوغ میخوردیم دیگر چای درست نمیکرد و چنانچه عصر یک تکه نان برمیداشتیم شام را چنان مختصر میکرد که تقریباً گرسنه به رختخواب میرفتیم. در ضمن همیشه از ما بازخواست میکرد، جا و بیجا تذکر میداد و به رفتارمان ایراد میگرفت. به این ترتیب غیر از نق زدنهای همیشگی و ماتم زدگی بیدلیلش میبایست حساب خواستنهای کلافه کنندهاش را هم تحمل میکردیم. به همین علت وضع خانه ما طوری بود که وقتی مرد فوق العاده زشتی که حدود بیست سال مسنتر از خواهر بزرگم بود به خواستگاری او آمد خواهرم خوشحال شد و در خلوت درباره مادرم به من گفت: اینجوری از شرش خلاص میشوم دیگر مجبور نیستم هم گرسنگی بکشم و هم حساب پس بدهم.پدرم فقط به کار و تامین بخور و نمیر روزمره مشغول بود. او به خلق و خوی مادرم عادت کرده و در برابر او راه تسلیم پیش گرفته بود. در کارها با او مشورت میکرد و چنانچه حرف و عقیدهاش مطابق میل مادرم نبود به سرعت آن را تغییر میداد. درس خواندن من یکی از این نمونهها بود. روستا مدرسه نداشت و تنها فرد باسوادی که گاهی به آنجا میآمد ملای روستای مجاور بود. او هر از گاهی به ده ما سر میزد و دعا مینوشت من از سنین پنج-شش سالگی با شیفتگی عجیبی کنارش مینشستم و به نوشتههایش نگاه میکردم. کتاب خواندن هم جاذبه توصیفناپذیری برایم داد به طوری که وقتی بچهها میپرسیدند چه آرزویی دارم در جواب میگفتم سواد یاد بگیرم.ملا که به علاقه من پی برده بود روزی پدرم را در حین عبور متوقف کرد مرا نشان داد و گفت: این بچه را بفرستید پیش من.پدرم تبسمی کرد و گفت: چرا؟ملا گفت: هم سواد هم فهمش زیاد است قول میدهم چند ماهه با سوادش کنم خرجش زیاد نمیشود.پدرم به فکر فرو رفت. ملا گفت: پشیمان نمیشوید. دوره قشون کشی ایلها و تفنگچیها گذشته، الان دنیا افتاده توی دست باسوادها. نگاه کن به کمپانی همه رئیس و روساش درسخواندهاند.پدرم اندیشناک گفت: خرجش چقدر میشود؟- یک کم برای خورد و خوراک، یک قدری هم دستمزد خودم.- مثلاً چقدر میشود ۲۵ تا ۳۰ تومان.پدرم با همه تنگدستیاش میتوانست این پول را طی یک سال فراهم کند. اما همان شب وقتی موضوع را پیش کشید مادرم گفت ما پولمان کجا بود که شیرزاد را بفرستیم مکتب؟پدرم من من کنان گفت: اگر یکم به خودمان فشار بیاوریم میتوانیم.- نه، نه، دیگر حرفش را هم نزن.به این ترتیب موضوع درس خواندن من منتفی شد تا اینکه ۱۰ ساله شدم در این سن مسیر زندگیم عوض شد!#ادامه_دارد ....
