.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_هشتم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 شادمانی پنه…
انتشار: 2026/08/17 15:03 UTCدریافت: 2026/08/20 20:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 20:46 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_هشتم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 شادمانی پنهان شدهای چهره پری جان را گشود. او معمولاً سرسنگین و عبوس بود نگاه نافذی داشت و به نظر میرسید به همه مظنون است. اختلاف افراد او را به وجد میآورد ولی این وجد و سرور در حد گشوده شدن قیافه عبوسش محدود میشد. کریم به زنش جواب نداد. نارنج گفت: از این به بعد هم بیخود به مردم قول نده!او معمولاً شوهر بی سر و زبانش را تحقیر میکرد و چهره ذلیل و خواری از او به نمایش میگذاشت. از نارنج بدم آمد برای اینکه موضوع صحبت را عوض کنم حرفهای گوینده رادیو را دنبال کردم و گفتم: وضع سیاه پوستان امریکا بدتر شده، ممکن است خطرناک شوند!امیر گفت: خب باید حقشان را بدهند هرجا حق کشی باشد هزار جور خطر هم هست.نارنج ظرف میوه را وسط گذاشت.پریجان گفت: از پدر و مادرت چه خبر؟به سرعت گفتم: خوبند، خوبند.- نمیدانم چرا تا حالا یک دختر خوب برایت پیدا نکردند؟نگاهی به نارنج انداختم تا واکنش او را ببینم. میدانستم که پری جان میخواهد زهرش را به جان نارنج بریزد دلم به حال نارنج سوخت اما نارنج زنی نبود که نتواند از خود دفاع کند پس گفت: مرد باید خودش زنش را انتخاب کند گذشت آن دوره و زمانهای که پدر و مادرها برای پسرهایشان زن میگرفتند.پری جان دوست نداشت یکی از دخترهایش را به من بدهد او امیدوار بود که هر چهار دخترش با چهار کارمند شوهر کنند. با این حال از اینکه میدید نارنج تمایل دارد دخترش نازبگم را به همسری با من درآورد ناراحت بود. از این بابت به وضوح به او حسد میبرد. این حسادت گاهی شکل چندش آوری به خود میگرفت. مثلاً به من توصیه میکرد که فریب مارهای خوش خط و خال را نخورم البته نامی هم از شمارها نمیبرد.پری جان کمی جابجا شد و گفت: شاید هم قسمت باشد که از دخترهای همین جا زن بگیری.تبسم کاذبی بر لب آوردم اصلاً دوست نداشتم که موضوع صحبت باشم بیش از هر چیز دلم نمیخواست مسئله ازدواج من نقل محافل اطرافیان شود. به همین خاطر از پری جان و نارنج آزرده شدم. از دومی حتی متنفر شدم چون اگر او در قضیه تحمیل دخترش به من سماجت به خرج نمیداد بیقید حالا پری جان به این موضوع پیله نمیکرد.امیر گفت: هرچه خدا بخواهد همان میشود.پری جان رو به من گفت: راستی تا به حال فرنگیس را دیدی؟- نه!نارنج گفت: همان بهتر که ندیدیش.پری جان گفت: اگر مرد بودم حتما فرنگیس را میگرفتم و چشمکی به من زد.نارنج گفت: ولی اگر من مرد بودم صد سال سیاه فرنگیس را نمیگرفتم! دخترهای اینجوری به درد زندگی نمیخورند. تازه از زور مریضی حسابی زرد شده؟- کجایش مریض است؟ پوستش سفید است نه زرد!- نه عزیزم سفیدی پوستش به خاطر عیبدار بودنش است خیال میکنم خانوم یک عیبهایی دارد و چشمک و لبخند معنیداری تحویل پری جان داد.کلمه عزیزم، چشمک و لبخندش همه و همه ریاکارانه بود.او در ادامه گفت: پوست دخترهای خودت که بهتر از اوست! تازه یک تار موی ستاره تمام هیکل فرنگیس را میارزد.من هنوز فرنگیس را ندیده بودم ولی احساس کردم که نارنج فریبکاری چاپلوسانهای به کار میبرد تا پری جان را با خود موافق سازد. پری جان زن بدجنسی بود خیرخواه هیچکس نبود و سعادت دیگران به وضوح عذابش میداد. از آدمهای قوی و برجسته، چه زنهای سر و زباندار و چه مردهای زبر و زرنگ خوشش نمیآمد. موزیتر از آن بود که تملق نارنج را نفهمد اما با او هم رای شد و گفت: اصلا تربیت ندارد از جلوی آدم رد میشود ولی سلام نمیکند تازه توقع دارد که بزرگترها بهش سلام کنند صبح که میرفت مدرسه، چشمم افتاد به چشمش ولی انگار نه انگار که ...نارنج حرف او را برید و گفت: باید هم سلام نکند، شرم و حیا ندارد که سلام کند. این هم شد بچه بزرگ کردن؟ آن هم یک دختر، اینجور دخترها عاقبت رویشان سیاه میشود. حالا میبینی.و خنده معنیداری سر داد. فرق او با پریجان این بود که پری جان از متانت حساب شدهای برخوردار بود به ندرت لبخند میزد و در حالی که حرفهای خاله زنکی بر لب میآورد در چهره پهنش چنان وقاری موج میزد که بیننده فکر میکرد باید صورتش به سردی یخ و سختی آهن باشد. او با چنین ظاهری، اشخاصی را که از آنها متنفر بود به لجن میکشاند و تاثیری حذف ناشدنی از خود باقی میگذاشت. در حالی که نارنج با لاقیدی و سبکسری به مذمت دیگران میپرداخت و بدگویی میکرد.امیر که کمابیش به اخبار رادیو هم گوش میداد گفت: بیخودی دنبال مردم حرف نزنید خدا را خوش نمیآید.نارنج گفت: کدام مردم؟ ما از این دختر بیحیا حرف میزدیم.- بیحیا نیست، فقط بیخودی مغرور است. تازه هر کس را نگاه کنی بالاخره یک عیبی دارد مگر خودمان معصومیم؟با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم. #ادامه_دارد ....
