.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_نهم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 امیر درست در…
انتشار: 2026/08/18 15:02 UTCدریافت: 2026/08/20 20:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 20:46 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_نهم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 امیر درست در نقطه مقابل زنش بود همه را دوست داشت و خیرخواه همه بود. متقابلاً همه دوستش داشتند. زن مرد و بچه! خصومت و حسادت را نمیشناخت و برخلاف زنش که برای پول و مال و منال حرص میزد در قبال مادیات طبع بلندی داشت. از هیچکس غیبت نمیکرد و هیچکس به یاد نداشت که دروغی از او شنیده باشد.پری جان به یکی از خصلتهای شوهرش اشاره کرد و گفت: تو هم که همه را خوب میدانی؟بینش خوشبینانه امیر با طبع زنش سازگاری نداشت و غالباً به همین دلیل از طرف پری جان سرزنش میشد، اما او برخلاف کریم برده زنش نبود و گاه حتی او را زیر سیلی و لگد میگرفت.امیر در جواب زنش گفت: او هم مثل ما بنده خداست.نارنج با حالتی خصمانه گفت: او خدا را بنده نیست آن وقت تو میگویی اون هم مثل ماها بنده خداست؟امیر گفت: پس بسپارش دست خدا!نارنج حرفی نزد و پری جان با ژست ناخرسندانهای به قاچ کردن سیب مشغول شد. احساس کردم که موضوع فرنگیس بحث همه روزه همسایههای من است و نفرتی که به سرعت از او به دل زنها راه یافته اگر زاییده توهم و خیال نباشد دست کم ناشی از تنگ نظری و حسادتهای پیش پا افتاده است. رغبتی به شنیدن آن بحثهای عبث نداشتم. اصلاً نه تنها تمایلی به ادامه حضور آنها نداشتم بلکه از آنها خسته شده بودم و دلم میخواست تنها باشم. ظاهرا آنها آمده بودند تا عیادتی از من کرده باشند اما مثل همیشه صحبتهایی را پیش کشیده بودند که باعث اغتشاش ذهنیام شده بود به همین علت وقتی تنهایم گذاشتند نفس راحتی کشیدند و چنان که گویی وظیفه را انجام داده و باری را از دوش برداشتهام، لم دادم سیگاری روشن کردم و بی هدف به ورق زدن یکی از مجلات شرکت نفت مشغول شدم.■کوی پاریس۴ جای پرت افتاده و غم انگیزی بود. هشت ماه از سال گرمای هوا دست به دست تک افتادگی حزن آلودی میداد و آدمی را بیشتر از پیش بیحوصله و کسل میکرد. بیشتر آن روزهایی هم که هوا گرم نبود باران و سوز سرما انزوای کلافه کنندهای را به ساکنان کوه تحمیل میکرد. روزها و شبهای بدی داشتند هنگامی که تپههای اطراف زیر اشعههای خیره کننده و پرحرارت خورشید میسوختند و یا زمانی که چشم اندازها در مه و بخار تیره رنگ گم میشدند احساس محکومی را داشتم که هیچ چیز را بیهودهتر از جدال با سرنوشت مختوم خود نمیداند. فکر میکردم زندگیام تا ابد سوت و کور خواهد بود. راه روشنی در مقابلم ندارم و تا آخر عمر باید در آنجا بمانم. به رغم چنین احساسی گاهی زندگی و اقامتم را در آن مکان محجور و غم آلود موقتی و گذرا میدیدم. حس میکردم دیر یا زود آن کوی را ترک خواهم کرد و آنجا مثل کوی نمره ۲ هفتگل و کوی نمره ۷ لالی به ویرانهای تبدیل خواهد شد. زمانی هم دچار این اوهام میشدم که سرنوشتم به آن کوی گره خورده و مرگم در همان جا اتفاق میافتد. اما چند روز یا چند ساعت بعد فکر میکردم پیش از مرگم نابودی آن مکان را چشمهای خود خواهم دید. هیچگاه علت این دوگانگی را نفهمیدم. هیچ یک از اطرافیانم آن کوی را دوست نداشت. همه زندگی خود را در آنجا موقتی میدیدند و مثل مسافرانی که در سالن انتظار بنگاه مسافربری نشستهاند، انتظار میکشیدند تا برای حرکت، صدایشان بزنند. همه چمدانهای مقوایی و صندوقهای فلزی خود را بسته بودند تا بروند. هیچ کدام مقصد بعدی را نمیدانستند ولی یقین داشتند که میروند. سالها بود که اینطور زندگی کرده بودند. هرجا نفت کشف میشد آنها را برای استخراجش میفرستادند و وقتی چاه به نفت میرسید آنجا را ترک میکردند. با وجودی که احساس غربت مهمانان مسافرخانهها را داشتند، باز روی هم رفته خوش بودند و کم و بیش از زندگیشان لذت میبردند. مردها صبح زود برمیخاستند سوار ماشین میشدند و به سمت چاههای دوردست نفت میرفتند. زنها تا شب میشستند، میپختند، تمیز میکردند و با بچهها جر و بحث میکردند. بچههایی که در مجموع بیشترین شور و نشاط و هیاهو را داشتند اما گاهی اطرافیانشان را آزار میدادند. زندگیشان نسبتاً سخت بود اما در کار کردن خوردن و پوشیدن و حتی غمها و یأسهایشان نوعی امید پنهان وجود داشت و همین مرا از آنها جدا و متمایز میکرد. زندگیم مثل آنها بود ولی شباهتی بین من و آنها وجود نداشت. احساس خوشبختی و امید به بهتر شدن زندگی را از دست داده بودم و همه چیز برایم یکنواخت بیروح و تکراری مینمود. آنها با پیش پاافتادهترین چیزها سرخوش میشدند و برای آیندهشان دست کم برای آینده فرزندانشان امیدها و آرزوهای دور و درازی داشتند. در حالی که من نمیتوانستم رضایت خاطر خودم را در چیزهای روزمره پیدا کنم. آنها با خریدن پنکه یا گرفتن اضافه حقوق یا قبولی بچههاشان در امتحان احساس سعادت میکردند ولی من چه؟ واقعاً در چه چیزی میتوانستم معنایی برای حضور و بودن خودم پیدا کنم؟#ادامه_دارد ....
