یک عصر داغ با چای داغعصرتون شیرینفقط کار یه ایرانیست در دمای ۴۰درجه و با نداشتن برق هم چایی بخوره☕️…
انتشار: 2026/08/19 13:19 UTCدریافت: 2026/08/19 16:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 16:45 UTC
یک عصر داغ با چای داغعصرتون شیرینفقط کار یه ایرانیست در دمای ۴۰درجه و با نداشتن برق هم چایی بخوره☕️😁★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 17 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — 💞بهترین متن ها واهنگها💞
آخه تو رو چه به عاشقی:) 💔★♥️@khandeogham
یه زن میتونهتوی رویاهاش با تو برقصهتو بغلت گریه کنهیا بارها تورو ببوسهاما هیچوقت عشق رو گدایی نکنه.★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
🔥 آهنگ جدید رضایا واسم موندگاره ،اون عشقی ک دادی یادگاری چ باشی چ نباشی ،همیشه منو داریقفلی ❤️🔥👩🦯 ★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_114قسمت_صدوچهاردهمآیا من و آذین هم قرار بود همین راه را برویم. ده، پانزده سال بعد وقتی که آذین دختر نوجوانی شده و من زنی در آستانه ی چهل سالگی، زندگیم چگونه است؟ خودم را دیدم، زنی که صبح تا شب کار کرده و از ریخت و قیافه افتاده و ته، ته دارایش یک خانه کوچک است که با کلی قسط و وام خریده. زنی که تمام زندگیش در حسرت کوچکترین چیزها مانده. زنی بدون پول بدون عشق بدون حامی و تنها. به آذین فکر کردم که او هم در کنار من در حسرت خیلی چیزها مانده و از داشتن خیلی چیزها که برای دیگر همسن و سال هایش عادی و معمولی است محروم بوده. واقعیت این بود که من با حقوق کارگری به زور می توانستم از پس هزینه های سنگین داروهای آذین بربیایم چه برسد که او را در مدرسه خوبی ثبت نام کنم و یا بتوانم در آینده هزینه کلاس های مورد نیازش را بپردازم. آن وقت شانس دانشگاه رفتن آذین چقدر بود؟ آیا می توانست در رشته دلخواهش درس بخواند؟ می توانست به آرزوهایش برسد؟ بعد از آن چه؟ وقتی به پنجاه سالگی می رسیدم وقتی آذین دختر جوانی شده بود و می خواست ازدواج کند، چه چیزی در انتظارمان بود؟ آن وقت چه جور خواستگارهای در خانه من را می زدند؟ خواستگارهای مثل خواستگارهای دختر مریم. پسرهای که بیشترین توانشان سیر کردن شکم زن و بچه اشان است. آیا آذین هم مجبور می شد در یک اتاق کنار خانواده شوهرش زندگی مشترکش را شروع کند و مثل من با کمترین ها بسازد و هر روز سرکوفت خانواده نداشته و بیماریش را بخورد؟ آیا قرار بود این چرخه برای نسل های بعد هم ادامه پیدا کند؟ آیا دختر آذین هم قرار بود مثل مادر و مادر بزرگش در فقر و نداری زندگی کند؟ زود ازدواج کند و به کمترین ها رضایت دهد.تا کی این چرخه ادامه پیدا می کرد؟ احتمالاً تا وقتی یکی از جایش بلند شود و سعی کند زندگیش را تغییر دهد و خودش را از این مسیر پر فلاکت بیرون بکشد. ناگهان چراغی در ذهنم روشن شد.چرا آن فرد خود من نباشم؟ چرا من آن کسی نباشم که زندگیش را تغییر می دهد و راه را برای نسل های بعدیش هموار می کند. حالا معنی حرف های مژده را می فهمیدم. حالا می فهمیدم چرا اینقدر تاکید داشت باید زندگیم را تغییر دهم و پیشرفت کنم. چرا اینقدر تاکید داست به همینی که دارم بسند نکنم. ولی چطور؟ چطور می توانستم از یک کارگر ساده به زنی پولدار و قوی و مستقل که نه تنها زندگی خودش بلکه زندگی نسل های بعدش را تغییر می دهد تبدیل شوم؟ این فکری بود که روزها و هفته های بعد ذهنم را به خودش مشغول کرد بدون این که جوابی برای آن پیدا کنم..عمه خانم از پایین پله ها داد زد:-سحر بیا پایین چایی گذاشتم.میدانستم بهزاد آمده. صدایش را وقتی عمه خانم داشت قربان صدقه عزیز دوردانه اش میرفت شنیده بودم. عمه خانم عاشق بهزاد بود و همه این را میدانستند. نه این که بچههای دیگرش را دوست نداشته باشد ولی بهزاد را طور دیگری دوست داشت. شاید چون بچه آخرش بود و شاید هم چون از همه بچههایش بیشتر به شوهر مرحومش اکبرآقا شبیه بود. هر چه بود بهزاد برای عمه خانم چیز دیگری بود وقتی می آمد عمه خانم از خوشحالی روی پاهایش بند نبود و وقتی میرفت تا چند روز دمغ و کم حوصله بود.در اتاق را باز کردم و از بالای پله ها جواب عمه خانم را دادم:-چشم عمه، الان میایم. -دیرنکنی دوباره! چشمی گفتم و در اتاق را بستم و به سراغ آذین که جلوی تلویزیون نشسته بود، رفتم و گفتم:-پاشو لباست و عوض کن بریم پایین.بدون این که چشم از تلویزیون بردارد سری به نشانه نه بالا انداخت. قیافه بی تفاوتی به خودم گرفتم و گفتم:-باشه تو بشین تلویزیون تماشا کن من هم می رم پیش عمه خانم و .....آذین به سمتم چرخید و با هیجان پرسید:-دایی بهزاد اومده؟لبخند زدم و سرم را به نشانه آره بالا و پایین کردم. آذین لفظ دایی را به تبعیت از میلاد و میثم به کار می برد. چون نمی خواست از آنها کم بیاورد. از نظر آذین اگر بهزاد دایی میلاد و میثم بود پس دایی او هم بود و هیچ ایرادی نداشت که او را دایی صدا کند البته من و بهزاد هم با این مسئله مشکلی نداشتیم.لبخند زدم و گفتم:-پس تلویزیون و خاموش کن و بیا تا لباسات و عوض کنم.اول لباس آذین را عوض کردم و بعد تیشرتم را با یک شومیز سبز رنگی که به تازگی خریده بودم عوض کردم و شلوار لی یخی که بازمانده دوران مجردیم بود و هنوز اندازه ام بود، پوشیدم و در آخر شال سیاه رنگی را که همیشه به سر می کردم روی موهایم کشیدم و بدون این که نگاهی به آینه بیندازم همراه آذین از خانه بیرون رفتم. بهزاد هر سه هفته یکبار به خانه برمی گشت و من سعی می کردم در این مدت کم تر مزاحم خلوت مادر و پسر بشوم ولی همیشه شب اول ورود بهزاد شام مهمان عمه خانم بودیم.ادامه دارد...★♥️@khandeogham