ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر126قسمت_صدوبیستوششممنشی و آبدارچی دفتر یه دو ساعتی هست که رفتن برای همین خودم باید ازتون پذیرایی کنم.بهزاد گفت:-مهیار جان چای نمی خوایم بیا بشین کارت دارم.مهیار بی توجه به تعارف بهزاد همانطور که به سمت آبدار خانه می رفت جواب داد:-تازه دمه. می چسبه با دور شدن مهیار روی اولین مبل نشستم و به دور تا دورم اتاق نگاه کردم. دفتر کار مهیار اتاق ساده و کوچکی بود با یک میز کار در انتهای اتاق و چهار مبل چرمی در دو طرف آن و یک میز شیشه ای درازو باریک در جلوی مبل ها. تنها چیزی چشمگیر اتاق گلدان برگ انجیری بزرگی بود که تقریبا نصف دیواری که در کنار آن قرار داشت را پر کرده بود. خیره به برگ های پهن و بزرگ گلدان منتظر آمدن مهیار شدم. با این که از مهیار خوشم آمده بود ولی این چیزی از اضطرابم کم نمی کرد. اطمینان نداشتم آمدنم به اینجا و حرف زدن با یک وکیل بتواند کمکی به من کند ولی سعی کردم خوش بین باشم. هرچند در رابطه با آرش خوشبینی معنی نداشت. آرش نشان داده بود چه آدم عوضی و خودخواهی می تواند باشد.مهیار چند دقیقه بعد با سینی که سه فنجان چای و یک ظرف شکلات در آن بود برگشت. بعد از تعارف چای و شکلات ها روی مبلی رو به روی من و بهزاد نشست و با سرخوشی گفت:-من درخدمتم آقا بهزاد. چه کمکی از دستم برمیاد؟بهزاد با محبت نگاهی به من کرد و گفت:-این سحر خانم چند ماهیه که طبقه بالای خونه مامان می شینه و خیلی هم برای ما عزیزه. امروز یه چیزی شنیده که شدیداً باعث ترس و نگرانیش شده. اوردمش پیش تو که راهنمایی اش کنی و از این نگرانی درش بیاری. مهیار به سمت من چرخید. یک ابرویش را بالا انداخت و با موزی گری پرسید:-سحر خانم چه مسئله ای پیش اومده که این قدر باعث نگرانیتون شده؟و موقع بیان کلمه "نگرانی" نگاه معنی دار و بامزه ای به بهزاد انداخت. انگار می خواست به بهزاد بگوید تو بیشتر نگران هستی تا این خانم. بهزاد برای مهیار چشم ریز کرد و من سعی کردم تا طعنه نهفته در کلام مهیار را نادیده بگیرم.حالا که تا اینجا آمده بودم باید روی مشکلم تمرکز می کردم. شاید خدا با من یار بود مهیار می توانست من را از این همه نگرانی و دلواپسی نجات دهد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -شوهر سابقم می خواد ازم شکایت کنه؟مهیار با شنیدن حرفم از آن حالت شوخ طبعی که داشت بیرون آمد. کمرش را صاف کرد و با لحن جدی و حرفه ای پرسید:-به چه اتهامی؟آب دهانم را قورت دادم و همانطور که بهزاد موقع آمدن از من خواسته بود، همه چیز را از ابتدا تا آخر برای مهیار تعریف کردم. مهیار که در تمام مدت با دقت به حرف هایم گوش می داد، بعد از چند ثانیه سکوت، پرسید:-پس الان همسر سابقتون شما رو متهم کرده که خانمش رو از پله ها به پایین پرت کردید و همین مسئله باعث مرگ بچه هاش شده. درسته؟-بله.-حالا ایشون می خواد از شما به چه جرمی شکایت کنه؟ پرت کردن خانمش از پله ها یا مرگ بچه هاش؟گیج پرسیدم:- مگه فرق می کنه؟-بله فرق می کنه. اگه به جرم مرگ بچه هاش بخواد شکایت کنه اول باید ثابت کنه بچه ها بر اثر اون اتفاق مردند و بعد ثابت کنه شما خانمش رو از پله ها به پایین پرت کردید. -دختر داییم گفت می خواد جسد بچه ها رو بفرسته پزشکی قانونی تا علت مرگ رو مشخص کنن. -در این صورت تصمیم داره برای مرگ بچه ها ازتون شکایت کنه.خیره به سیاهی چای درون فنجان، سرم را به نشانه تائید تکان دادم مهیار هم فنجان چایش را برداشت و گفت:-با این حساب باید منتظر بمونیم ببینیم که اصلاً مرگ بچه ها به علت افتادن مادرشون از پله ها بوده یا نه؟ ممکنه علت مرگ چیز دیگه ای باشه که در این صورت شکایت شوهرتون بی اساسه.نا امیدانه گفتم:-دکتر گفته احتمالش هست بچه ها به خاطر اون ضربه دچار مشکل شده باشن. -این کارا با احتمالات انجام نمی شه سحر خانم. این رو بدونید که شکایت شوهر سابقتون بدون در دست داشتن جواب پزشکی قانونی به جایی نمی رسه.پرسیدم:-حالا اگر اون دو تا بچه واقعاً براثر افتادن مادرشون از روی پله مرده باشن چی؟ اونوقت من باید چیکار کنم؟-باز هم شما نباید کاری کنید. این آقای شوهر سابقه که باید برای اثبات این که شما در افتادن خانمش از پله ها دخالت داشتید مدرک و شاهد به دادگاه ارائه بده. -فکر نمی کنم مدرکی داشته باشه ولی اون روز که به زور اومد تو خونم گفت یکی از دوستای همسرش من و دیده و حاضره شهادت بده که من این کار رو کردم.مهیار متفکرانه سری تکان داد و گفت:-با این حساب یه شاهد وجود؟با عصبانیت گفتم:-هیچ شاهدی وجود نداره چون من اون کار رو نکردم. من زنش و از روی پله ها پرت نکردم. من اصلاً نمی دونم خونه اش کجاست که بخوام برم سروقت زنش و از پله ها پرتش کنم پایین.هرکی می گه من و دیده دروغ می گه. اگرم شهادت بده شهادتش دروغه..ادامه دارد...★♥️@khandeogham