🎵عاشقم من🎤امیر شاملو★♥️@khandeogham
انتشار: 2026/08/23 20:50 UTCدریافت: 2026/08/23 23:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 23:40 UTC
🎵عاشقم من🎤امیر شاملو★♥️@khandeogham
پستهای تلگرام — 💞بهترین متن ها واهنگها💞
خب صبور عاصی، امروز رو هم طاقت آوردی. با توام که هیشکی ندید حتی یه روز معمولیت هم چه سخت و طولانی و تاریکه. عیبی نداره. رد میشه. دمت گرم. شب بخیر❤️ ✨ 🌙★♥️@khandeogham.
زیبا رحیمی اهنگ دوره گرد★♥️@khandeogham
هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️★♥️@khandeogham
عزیزانی که رمان میخونید حداقل زحمت بکشید هرشب ری اکشن رو پستای رمان بذاریدو خوشحالم کنید مرسی🥰
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر126قسمت_صدوبیستوششممنشی و آبدارچی دفتر یه دو ساعتی هست که رفتن برای همین خودم باید ازتون پذیرایی کنم.بهزاد گفت:-مهیار جان چای نمی خوایم بیا بشین کارت دارم.مهیار بی توجه به تعارف بهزاد همانطور که به سمت آبدار خانه می رفت جواب داد:-تازه دمه. می چسبه با دور شدن مهیار روی اولین مبل نشستم و به دور تا دورم اتاق نگاه کردم. دفتر کار مهیار اتاق ساده و کوچکی بود با یک میز کار در انتهای اتاق و چهار مبل چرمی در دو طرف آن و یک میز شیشه ای درازو باریک در جلوی مبل ها. تنها چیزی چشمگیر اتاق گلدان برگ انجیری بزرگی بود که تقریبا نصف دیواری که در کنار آن قرار داشت را پر کرده بود. خیره به برگ های پهن و بزرگ گلدان منتظر آمدن مهیار شدم. با این که از مهیار خوشم آمده بود ولی این چیزی از اضطرابم کم نمی کرد. اطمینان نداشتم آمدنم به اینجا و حرف زدن با یک وکیل بتواند کمکی به من کند ولی سعی کردم خوش بین باشم. هرچند در رابطه با آرش خوشبینی معنی نداشت. آرش نشان داده بود چه آدم عوضی و خودخواهی می تواند باشد.مهیار چند دقیقه بعد با سینی که سه فنجان چای و یک ظرف شکلات در آن بود برگشت. بعد از تعارف چای و شکلات ها روی مبلی رو به روی من و بهزاد نشست و با سرخوشی گفت:-من درخدمتم آقا بهزاد. چه کمکی از دستم برمیاد؟بهزاد با محبت نگاهی به من کرد و گفت:-این سحر خانم چند ماهیه که طبقه بالای خونه مامان می شینه و خیلی هم برای ما عزیزه. امروز یه چیزی شنیده که شدیداً باعث ترس و نگرانیش شده. اوردمش پیش تو که راهنمایی اش کنی و از این نگرانی درش بیاری. مهیار به سمت من چرخید. یک ابرویش را بالا انداخت و با موزی گری پرسید:-سحر خانم چه مسئله ای پیش اومده که این قدر باعث نگرانیتون شده؟و موقع بیان کلمه "نگرانی" نگاه معنی دار و بامزه ای به بهزاد انداخت. انگار می خواست به بهزاد بگوید تو بیشتر نگران هستی تا این خانم. بهزاد برای مهیار چشم ریز کرد و من سعی کردم تا طعنه نهفته در کلام مهیار را نادیده بگیرم.حالا که تا اینجا آمده بودم باید روی مشکلم تمرکز می کردم. شاید خدا با من یار بود مهیار می توانست من را از این همه نگرانی و دلواپسی نجات دهد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -شوهر سابقم می خواد ازم شکایت کنه؟مهیار با شنیدن حرفم از آن حالت شوخ طبعی که داشت بیرون آمد. کمرش را صاف کرد و با لحن جدی و حرفه ای پرسید:-به چه اتهامی؟آب دهانم را قورت دادم و همانطور که بهزاد موقع آمدن از من خواسته بود، همه چیز را از ابتدا تا آخر برای مهیار تعریف کردم. مهیار که در تمام مدت با دقت به حرف هایم گوش می داد، بعد از چند ثانیه سکوت، پرسید:-پس الان همسر سابقتون شما رو متهم کرده که خانمش رو از پله ها به پایین پرت کردید و همین مسئله باعث مرگ بچه هاش شده. درسته؟-بله.-حالا ایشون می خواد از شما به چه جرمی شکایت کنه؟ پرت کردن خانمش از پله ها یا مرگ بچه هاش؟گیج پرسیدم:- مگه فرق می کنه؟-بله فرق می کنه. اگه به جرم مرگ بچه هاش بخواد شکایت کنه اول باید ثابت کنه بچه ها بر اثر اون اتفاق مردند و بعد ثابت کنه شما خانمش رو از پله ها به پایین پرت کردید. -دختر داییم گفت می خواد جسد بچه ها رو بفرسته پزشکی قانونی تا علت مرگ رو مشخص کنن. -در این صورت تصمیم داره برای مرگ بچه ها ازتون شکایت کنه.خیره به سیاهی چای درون فنجان، سرم را به نشانه تائید تکان دادم مهیار هم فنجان چایش را برداشت و گفت:-با این حساب باید منتظر بمونیم ببینیم که اصلاً مرگ بچه ها به علت افتادن مادرشون از پله ها بوده یا نه؟ ممکنه علت مرگ چیز دیگه ای باشه که در این صورت شکایت شوهرتون بی اساسه.نا امیدانه گفتم:-دکتر گفته احتمالش هست بچه ها به خاطر اون ضربه دچار مشکل شده باشن. -این کارا با احتمالات انجام نمی شه سحر خانم. این رو بدونید که شکایت شوهر سابقتون بدون در دست داشتن جواب پزشکی قانونی به جایی نمی رسه.پرسیدم:-حالا اگر اون دو تا بچه واقعاً براثر افتادن مادرشون از روی پله مرده باشن چی؟ اونوقت من باید چیکار کنم؟-باز هم شما نباید کاری کنید. این آقای شوهر سابقه که باید برای اثبات این که شما در افتادن خانمش از پله ها دخالت داشتید مدرک و شاهد به دادگاه ارائه بده. -فکر نمی کنم مدرکی داشته باشه ولی اون روز که به زور اومد تو خونم گفت یکی از دوستای همسرش من و دیده و حاضره شهادت بده که من این کار رو کردم.مهیار متفکرانه سری تکان داد و گفت:-با این حساب یه شاهد وجود؟با عصبانیت گفتم:-هیچ شاهدی وجود نداره چون من اون کار رو نکردم. من زنش و از روی پله ها پرت نکردم. من اصلاً نمی دونم خونه اش کجاست که بخوام برم سروقت زنش و از پله ها پرتش کنم پایین.هرکی می گه من و دیده دروغ می گه. اگرم شهادت بده شهادتش دروغه..ادامه دارد...★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_125قسمت_صدوبیستوپنجمآرش اگر دفعه قبل به بیرون کردن من از شهر بسنده کرده بود این بار به کمتر از مرگم راضی نمی شد. شاید حتی برای عذاب دادن من به سراغ آذین می رفت و همانطور که قبلاً تهدید کرده بود او را از من می گرفت و به جای دوری می فرستاد. از فکر این که آرش آذین را از من جدا کند به گریه افتادم:-من نمی دونم چطور باید ثابت کنم نازنین و هل ندادم.-تا اونجای که من می دونم اون باید ثابت کنه که تو پرتش کردی نه این که تو ثابت کنی این کار رو نکردی به نظر من تو می تونی به خاطر تهمت زدن ازش شکایت کنی.بهزاد اصلاً متوجه وضعیت من نبود.من نمی خواستم از کسی شکایت کنم من فقط می خواستم همه این مسائل تمام شود و مثل بقیه آدمها بدون تنش زندگی کنم. سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:-آرش واقعاً فکر می کنه من این کار رو کردم، برای همین دست به هر کاری می زنه تا نابودم کنه. من می ترسم. می ترسم بلای سرم بیاره یا بدتر از اون بلای سر آذین بیاره. آرش کینه ایه من باید قبل از این که به سراغم بیاد از اینجا برم. بهزاد با تعجب پرسید:-بری؟ کجا بری؟-فرق نمی کنه هر جایی جز اینجا. من باید قبل از این که سینا آدرسم رو به آرش بده از اینجا برم. من دوست ندارم آرش بیاد و جلوی در خونه شما آبروریزی راه بندازه. دلم نمی خواد شما و عمه خانم به خاطر پناه دادن به من جلوی بقیه شرمنده بشید. اخم های بهزاد در هم رفت: -این حرفا چیه می زنی. پناه دادن یعنی چی؟ شرمندگی واسه چی؟ چرا وقتی کاری نکردی می خوای فرار کنی؟با عصبانیت فریاد زدم:-چون فرقی نمی کنه من کاری کرده باشم یا نه. اونا همیشه من و مقصر می دونن و تا تقاص تمام عقده های زندگیشون و ازم نگیرن ولم نمی کنن. -من نمی دونم منظورت از اونا کیه. ولی اگه اینقدر می ترسی باید یه کاری بکنی. فرار چاره کار نیست.-مثلاً چیکار؟ من کاری از دستم برنمیاد.من هیچی برای دفاع از خودن ندارم.بهزاد با ناراحتی گفت:-چرا این و متوجه نمی شی تو نباید از خودت دفاع کنی اونه که باید تهمتی رو که به تو زده ثابت کنه. پوزخند زدم:-فکر می کنید برای آرش کاری داره که مدرک بسازه. یا شاهد جور کند. من مطمئنم برای اثبات حرفش قاضی رو هم می خره. اگه هم نتونه هیچ کدوم از این کارها رو بکنه خودش میاد سراغم و تقاص مرگ بچه هاش و با جدا کردن آذین از من می گیره. اون به خاطر اذیت کردن من آذین و زجر می ده من نمی خوام بچه ام این وسط آسیب ببینه.-مگه اینجا شهر هرت که هر کی هر کاری دلش خواست بکنه.بعد موبایلش را از جیب شلوارش درآورد و شماره ی کسی را گرفت. چند ثانیه بعد صدای سرخوش مرد جوانی که بهزاد با او تماس گرفته بود به گوشم رسید:-احوال بهزاد خان. دیروز دوست امروز آشنا،کجایی برادر یادی از ما نمی کنی؟بهزاد برخلاف دوستش با لحنی جدی و خشک گفت:-امروز وقت داری. باید ببینمت.لحن مرد جوان هم تغییر کرد:-چیزی شده؟-دیدمت می گم-امروز تا ساعت هشت گرفتارم می تونی ساعت هشت و نیم بیای؟-ساعت هشت و نیم اونجام.-منتظرتم.بهزاد تلفن را قطع کرد و همانطور که از جایش بلند می شد رو به من که با چشمانی پرسشگر نگاهش می کردم، گفت:-بلند شو برو خونه. یه دوش بگیر. یه چیزی بخور و یه کم استراحت کن. ساعت هشت میام دنبالت که بریم.-کجا؟-پیش یکی از دوستام که وکیله. -وکیل؟-مگه نمی گی شوهرت می خواد ازت شکایت کنه و برای نابود کردنت دست به هر کاری می زنه. پس باید آماده باشی. نباید دست روی دست بذاری و اجازه بدی هر کاری دلش خواست بکنه.با بغض نگاهش کردم من تا ابد مدیون این مرد و مادرش بودم. آدم هایی که بدون هیچ چشم داشتی به من کمک کردند و پشتم را گرفتند. آب دهان را قورت دادم و گفتم:-آقا بهزاد من هیچ وقت نمی تونم این همه محبت شما رو جبران کنم.صورت بهزاد از هم باز شد و آن شخصیت شوخ طبعش دوباره نمایان شد.-اولاً آقا بهزاد نه و بهزاد. دوماً هنوز که کاری نکردم. بذار اول یه کاری انجام بدم بعد تشکر کن. با حق شناسی گفتم:-همین که باورم کردی بزرگترین لطف رو در حقم کردید. مهیار محمدی وکیل پایه یک دادگستری مردی جوان، خوشرو با قدی متوسط و هیکلی توپر بود.دوستیش با بهزاد به زمان دبیرستان برمی گشت و برخلاف بهزاد ازدواج کرده بود و یک دختر سه ساله داشت.وقتی در را برایمان باز کرد. بلوز مردانه سفید و شلوار پارچه ای قهوه ای رنگی پوشیده بود و عینک کائوچی بزرگی به چشم هایش زده بود که او را جوانتر از سنش نشان می داد. با خجالت سلام کردم و پشت سر بهزاد وارد دفتر کار مهیار شدم. مهیار مودبانه جواب سلام من را داد و همانطور که با بهزاد خوش و بش می کرد ما را به سمت اتاقش راهنمایی کرد. هنوز پا داخل اتاق نگذاشته بودیم که مهیار گفت:-تا شما بشینید و یه نفسی بگیرید من برم براتون چایی بریزم.★♥️@khandeogham