ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_125قسمت_صدوبیستوپنجمآرش ا…
انتشار: 2026/08/23 20:36 UTCدریافت: 2026/08/23 23:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 23:40 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_125قسمت_صدوبیستوپنجمآرش اگر دفعه قبل به بیرون کردن من از شهر بسنده کرده بود این بار به کمتر از مرگم راضی نمی شد. شاید حتی برای عذاب دادن من به سراغ آذین می رفت و همانطور که قبلاً تهدید کرده بود او را از من می گرفت و به جای دوری می فرستاد. از فکر این که آرش آذین را از من جدا کند به گریه افتادم:-من نمی دونم چطور باید ثابت کنم نازنین و هل ندادم.-تا اونجای که من می دونم اون باید ثابت کنه که تو پرتش کردی نه این که تو ثابت کنی این کار رو نکردی به نظر من تو می تونی به خاطر تهمت زدن ازش شکایت کنی.بهزاد اصلاً متوجه وضعیت من نبود.من نمی خواستم از کسی شکایت کنم من فقط می خواستم همه این مسائل تمام شود و مثل بقیه آدمها بدون تنش زندگی کنم. سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:-آرش واقعاً فکر می کنه من این کار رو کردم، برای همین دست به هر کاری می زنه تا نابودم کنه. من می ترسم. می ترسم بلای سرم بیاره یا بدتر از اون بلای سر آذین بیاره. آرش کینه ایه من باید قبل از این که به سراغم بیاد از اینجا برم. بهزاد با تعجب پرسید:-بری؟ کجا بری؟-فرق نمی کنه هر جایی جز اینجا. من باید قبل از این که سینا آدرسم رو به آرش بده از اینجا برم. من دوست ندارم آرش بیاد و جلوی در خونه شما آبروریزی راه بندازه. دلم نمی خواد شما و عمه خانم به خاطر پناه دادن به من جلوی بقیه شرمنده بشید. اخم های بهزاد در هم رفت: -این حرفا چیه می زنی. پناه دادن یعنی چی؟ شرمندگی واسه چی؟ چرا وقتی کاری نکردی می خوای فرار کنی؟با عصبانیت فریاد زدم:-چون فرقی نمی کنه من کاری کرده باشم یا نه. اونا همیشه من و مقصر می دونن و تا تقاص تمام عقده های زندگیشون و ازم نگیرن ولم نمی کنن. -من نمی دونم منظورت از اونا کیه. ولی اگه اینقدر می ترسی باید یه کاری بکنی. فرار چاره کار نیست.-مثلاً چیکار؟ من کاری از دستم برنمیاد.من هیچی برای دفاع از خودن ندارم.بهزاد با ناراحتی گفت:-چرا این و متوجه نمی شی تو نباید از خودت دفاع کنی اونه که باید تهمتی رو که به تو زده ثابت کنه. پوزخند زدم:-فکر می کنید برای آرش کاری داره که مدرک بسازه. یا شاهد جور کند. من مطمئنم برای اثبات حرفش قاضی رو هم می خره. اگه هم نتونه هیچ کدوم از این کارها رو بکنه خودش میاد سراغم و تقاص مرگ بچه هاش و با جدا کردن آذین از من می گیره. اون به خاطر اذیت کردن من آذین و زجر می ده من نمی خوام بچه ام این وسط آسیب ببینه.-مگه اینجا شهر هرت که هر کی هر کاری دلش خواست بکنه.بعد موبایلش را از جیب شلوارش درآورد و شماره ی کسی را گرفت. چند ثانیه بعد صدای سرخوش مرد جوانی که بهزاد با او تماس گرفته بود به گوشم رسید:-احوال بهزاد خان. دیروز دوست امروز آشنا،کجایی برادر یادی از ما نمی کنی؟بهزاد برخلاف دوستش با لحنی جدی و خشک گفت:-امروز وقت داری. باید ببینمت.لحن مرد جوان هم تغییر کرد:-چیزی شده؟-دیدمت می گم-امروز تا ساعت هشت گرفتارم می تونی ساعت هشت و نیم بیای؟-ساعت هشت و نیم اونجام.-منتظرتم.بهزاد تلفن را قطع کرد و همانطور که از جایش بلند می شد رو به من که با چشمانی پرسشگر نگاهش می کردم، گفت:-بلند شو برو خونه. یه دوش بگیر. یه چیزی بخور و یه کم استراحت کن. ساعت هشت میام دنبالت که بریم.-کجا؟-پیش یکی از دوستام که وکیله. -وکیل؟-مگه نمی گی شوهرت می خواد ازت شکایت کنه و برای نابود کردنت دست به هر کاری می زنه. پس باید آماده باشی. نباید دست روی دست بذاری و اجازه بدی هر کاری دلش خواست بکنه.با بغض نگاهش کردم من تا ابد مدیون این مرد و مادرش بودم. آدم هایی که بدون هیچ چشم داشتی به من کمک کردند و پشتم را گرفتند. آب دهان را قورت دادم و گفتم:-آقا بهزاد من هیچ وقت نمی تونم این همه محبت شما رو جبران کنم.صورت بهزاد از هم باز شد و آن شخصیت شوخ طبعش دوباره نمایان شد.-اولاً آقا بهزاد نه و بهزاد. دوماً هنوز که کاری نکردم. بذار اول یه کاری انجام بدم بعد تشکر کن. با حق شناسی گفتم:-همین که باورم کردی بزرگترین لطف رو در حقم کردید. مهیار محمدی وکیل پایه یک دادگستری مردی جوان، خوشرو با قدی متوسط و هیکلی توپر بود.دوستیش با بهزاد به زمان دبیرستان برمی گشت و برخلاف بهزاد ازدواج کرده بود و یک دختر سه ساله داشت.وقتی در را برایمان باز کرد. بلوز مردانه سفید و شلوار پارچه ای قهوه ای رنگی پوشیده بود و عینک کائوچی بزرگی به چشم هایش زده بود که او را جوانتر از سنش نشان می داد. با خجالت سلام کردم و پشت سر بهزاد وارد دفتر کار مهیار شدم. مهیار مودبانه جواب سلام من را داد و همانطور که با بهزاد خوش و بش می کرد ما را به سمت اتاقش راهنمایی کرد. هنوز پا داخل اتاق نگذاشته بودیم که مهیار گفت:-تا شما بشینید و یه نفسی بگیرید من برم براتون چایی بریزم.★♥️@khandeogham