ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆برشی_از_یک_زندگیسحر_138قسمت_صدوسیوهشتماول با خجا…
انتشار: 2026/08/27 18:52 UTCدریافت: 2026/08/27 22:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 22:14 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆برشی_از_یک_زندگیسحر_138قسمت_صدوسیوهشتماول با خجالت و ترس این کار را انجام می دادم ولی به مرور زمان هم اعتماد به نفسم بیشتر شد و هم آنقدر تجربه ام برای سروکله زدن با آدم ها بالا رفت که محال بود از جایی دست خالی برگردم.وقتی درست فکر می کنم من چند باری هم موقع کار در درمانگاه از این استعدادم استفاده کرده بودم ولی در آن موقع نه خودم و نه هیچ کس دیگری متوجه این مسئله نشده بود.البته خودم هم تا زمانی که صاحب رستورانی که متقاعدش کرده بودم پانزده گلدان بزرگ مردابی را برای دور تا دور فضای رستورانش از من بخرد به من نگفته بود: - این جوری که تو از گلدونات تبلیغ می کنی هیچ کی نمی تونه بهت نه بگه. متوجه استعدادی که به خاطر زندگی با یک مشت آدم عقده ای زیر لایه ها ی ضخیمی از ترس و غم پنهان شده بودند، نمی شدم.هر وقت یادم می افتد که خانواده ام همیشه طوری با من رفتار می کردند که انگار بی عرضه ترین و دست و پاچلفتی ترین آدم روی زمین بودم و هیچ استعداد و یا ویژگی خوبی نداشتم به شدت عصبانی می شدم ولی بعد به جان نازنین که باعث شده بود از آن محیط سمی دور شوم دعا می کردم. در واقع نازنین برای من مصداق بارز ضرب المثل "گاهی عدو سبب خیر شود" بود. روجا گفت:-باید یه بازنگری دقیق روی طرح انجام بدی تا موقع دفاع دچار مشکل نشی. مهندسای سازمان مثل استادای دانشگاه نیستن. اونا می خوان بابت این طرح پول بدن نه نمره پس مو رو از ماست بیرون می کشن.سری به نشانه موافقت برای روجا تکان دادم و گفتم:-می دونم. باید طرحم نه تنها از نظر علمی کامل باشه باید قابلیت اجرایی بالای هم داشته باشه. پس باید خط به خط طرحم رو دوباره از نو بخونم تا اگه مشکلی وجود داره قبل از ارائه برطرفش کنم. ستاره گفت:-رو ما حساب کن. هر کاری بتونیم برات انجام می دیم.روجا هم حرف ستاره را تائید کرد و گفت:-ستاره راست می گی رو ما حساب کن، من عاشق این دو دختر با معرفت و مهربان بودم. دوتا دختری که هیچ جوره به هم نمی خوردند ولی هر دو از بهترین دوستان من بودند. با خجالت لبخند زدم:-تا همین جا هم برای نوشتن این طرح خیلی کمکم کردید. نمی دونم چطور باید ازتون تشکر کنم! روجا گفت:-قول بده کارت درست شد ما رو استخدام کنی.اخم کردم:-دیوونه شدی اصلاً مگه بدون شما می تونم کاری کنم من برای شروع کارم روی هر دوی شما حساب کردم. اصلاً مگه بدون شما می شه.ستاره ولی از در مسخره بازی زد:-من کار نمی خوام برای جبران یه شوهر خوب برام پیدا کن.من خندیدم ولی روجا چشم غره ای به ستاره رفت و گفت:-یعنی فقط فکر و ذکرت شوهر کردنه ها.ستاره لب برچید و گفت:-مگه چیه؟خو شوهر دوست دارم.حتی روجا هم نتوانست به قیافه بامزه ستاره نخندد. آخرین قلپ از نسکافه ام را خوردم از جایم بلند شدم و گفتم:-من دیگه برم.ستاره که تکه بزرگی از کیک را توی دهانش چپانده بود با تعجب پرسید:-کجا؟ -باید برم آذین و از مدرسه اش بردارم.با یادآوری آذین قند توی دلم آب شد دخترکم آنقدر بزرگ شده بود که به مدرسه می رفت. ستاره پرسید:-مگه با سرویس برنمی گرده خونه؟ جواب ستاره را دادم-یه ساعت پیش راننده سرویش زنگ زد گفت مجبوره زنش و ببره دکتر ازم خواهش کرد این بار هم خودم برم آذین و از مدرسه بردارم.روجا با ناراحتی گفت:-یعنی چی؟ این دومین بار تو این هفته اس که بهت زنگ زده که خودت بری دنبال آذین. نمی شه که هر وقت دلش خواست بره دنبال بچه هر وقت دلش نخواست نره. اگه کار نداشتی که برای بچه ات سرویس نمی گرفتی. به نظر من باید برای سرویس آذین و عوض کنی تا این آدم یاد بگیره نسبت به کارش مسئول باشه. -مطمئنم اونم نسبت به کارش احساس مسئولیت می کنه ولی خب مشکل داره.زنش مریضه. منی که خودم یه بچه مریض دارم می فهمم آدما تو این جور مواقع چقدر احتیاج به همیاری و همدلی دارن. چقدر دلشون می خواد یکی درکشون کنه و دستشون و بگیره. مطمئن باش منم اگه می دیدم این آقا داره از زیر کار در می ره ساکت نمی نشستم، ولی تو همچین شرایطی نمی تونم به جای این که کمکش کنم و باری از روی دوشش بردارم کاری کنم که از نون خوردن بیفته.ستاره سرش را کج کرد و با محبت گفت:-تو خیلی مهربونی.روجا دهانش را کج کرد و با حرص گفت:-زیادی مهربونی از کجا می دونی دروغ نمی گه؟ شاید راننده سرویس آذین دروغ می گفت ولی من ترجیح می دادم همانطور که عمه خانم و بهزاد وقتی من را دیدند، بدون هیچ حرفی به من اعتماد کردند و کمکم کردند من هم به آدم ها اعتماد کنم و تا آنجا که می توانم کمکشان کنم.ولی اگر به من ثابت می شد که دروغ می گوید این کارش را بی جواب نمی گذاشتم و برخورد سختی با او می کردم. به پارکینگ دانشگاه رفتم و سوار بر پرایدی که یک سال پیش از یکی از دوستان یحیی خریده بودم، شدم و با سرعت به سمت مدرسه آذین راندم.ادامه دارد... ★♥️@khandeogham