🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹🍃ورقی از خاطرات نورا کراسلیبه ما گفتند که دکتر اسلمنت که آن موقع لندن بود در حال جمع آوری…
انتشار: 2022/02/14 14:50 UTCدریافت: 2026/08/20 17:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 17:05 UTC
🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹🍃ورقی از خاطرات نورا کراسلیبه ما گفتند که دکتر اسلمنت که آن موقع لندن بود در حال جمع آوری تبرعات برای ساخت مشرق الاذکار در شیکاگو است . جمیع احبای دیگر در حال تقدیم تبرعات بودند اما من ابدا امکاناتی از هیچ قبیل نداشتم هم شرمنده و هم غمگین بودم بعد به خاطر آوردم که فقط یک چیز با ارزش دارم و آن موهایم بود .در تمامی منطقه ی شمال به عنوان دختری با موهای زیبا معروف بودم . موهایم به رنگ زیبای شرابی بود و مادرم به آن مباهات می کرد هر روز یک ساعت صبح و شب آن را برس می کشید تا مثل طلا بدرخشد . هنرمندانی از دور و نزدیک می آمدند که سیمای مرا نقاشی کنند . در آن موقع معمولا در مراتع می نشستم تا آنها تصویر را خلق کنند . موهایم آنقدر بلند بود که به پایین لباسم می رسید . می دانستم که آرایشگران برای موهایی به رنگ موهای من وجه خوبی را پیشنهاد خواهند کرد . این نوعی ایثار بود زیرا تنها جمالی بود که داشتم دیگر چیزی نداشتم تقدیم کنم پس آنها را به قیچی سپردم اما آنقدر شهامت نداشتم که خودم آن را بفروشم پس آن را بسته بندی کردم و همانطور برای دکتر اسلمنت فرستادم . کار کوچک و ساده ای بود که انجام دادم تنها چیزی که می دانستم این بود که باید کاری کنم که مقبول ساحت مولای محبوبم واقع شود اما هرگز اثرات گسترده ای را که خواهد داشت در رویا هم نمی دیدم . دکتر اسلمنت موها را به محفل روحانی ملی و ضیاء الله اصغر زاده یکی از احبای ایرانی نشان داد و تقاضا کرد قیمت آن را تعیین کنند سپس خود او یک لیره بالاتر از آن را پرداخت خواهد کرد زیرا مایل بود موها را برای مقصودی خاص نگه دارد .بعدها دریافتم که قصد داشت آن را به ایران بفرستد که به صورت زیوری ببافند که در خود مشرق الاذکار گذاشته و برای همیشه حفظ شود . می توانید تصور کنید که چقدر به هیجان آمدم اما قضیه به همین جا ختم نشد .دکتر اسلمنت نامه ای به دکتر لطف الله حکیم در حیفا فرستاد و داستان هدیه ی مرا بیان کرد و لطف الله به بانوان حرم و ورقات مبارکه آن را بازگو کرد . وقتی آنها در باغ مشغول خواندن نامه بودند مولای محبوبم از راه رسیدند و پرسیدند که چه می خوانند . لطف الله نامه را برای آن حضرت خواند و هیکل مبارک فرمودند باید برای این بانو مکتوبی بلافاصله بنویسم . همانجا اولین لوح مبارک خطاب به مرا در حالی که کاغذ را کف دست گرفته بودند نازل فرمودند . لطف الله آن را ترجمه کرد و نسخه ای را که به امضای مولای محبوب مزین بود برایم فرستاد ...حضرت عبدالبهاء بعدا لوح زیبایی را خطاب به احبای نجف آباد مرقوم فرمودند . اواخر ماه آگست دکتر اسلمنت به ملاقات ما آمد و گفت که مولای محبوب از حضرت شوقی افندی که در آکسفورد تحصیل می کردند خواسته اند که به منچستر تشریف بیاورند و لوح خطاب به احبای نجف آباد را برای ما بخوانند . این موضوع بسیار سبب مسرت ما شد . حضرت شوقی افندی روز اول ماه اکتبر وارد شدند . هرگز شب ورود ایشان را فراموش نخواهم کرد .هجده نفر از احبا در دفتر جف جوزف جمع شدند مدت یک ساعت ساکت و صامت نشستیم به سختی جرات می کردیم نفس بکشیم در باز شد و ایشان در عنفوان جوانی خود وارد شدند . چه کسی می تواند حضرت شوقی افندی را توصیف کند؟ ایشان مانند قطعه ای سیماب آکنده از شور حیات بودند سیمای مبارک از عشق و اشتیاق می درخشید دیدگان ایشان که زمانی حضرت عبدالبهاء فرمودند مانند برکه ای از نور مایع است تیزبین ، هشیار و فوق العاده مهربار بود . چون فرمودند که مایلند مراتب مسرت خاطر حضرت مولی الوری از دریافت هدیه ی مرا به احبا ابلاغ کنند صندلی مرا مجاور صندلی ایشان قرار دادند . ایشان هدایایی نیز از مولای محبوب برایم آورده بودند دستمال ابریشمی زیبای ایرانی با شمایل کوچکی از طلعت میثاق که لابلای دستمال قرار داشت و انگشتر زیبای بهائی که اکنون در انگشت دارم .حضرت شوقی افندی تمام خبرهای مربوط به حیفا را به ما دادند و سپس لوح مبارک خطاب به بهائیان نجف آباد را قرائت کردند سر از پا نمی شناختم . چطور ممکن بود همه این رویدادها بخاطر من بوده باشد؟ ایشان حکایت زیبای قره العین ، دلاور بانوی ایرانی را که به طرز هولناکی به قتل رسید برایمان تعریف کردند .(خاطرات نورا کراسلی، ص ۶-۱۰)کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹