🌼🪴🌸🪴🌺🪴🌼🪴🌸🪴🌺🍃ضیافت در عکادکتر یونس افروخته در خاطرات خود مینویسند: در عکا دو قسم ضیافت معمول بود یکی…
انتشار: 2022/04/22 06:01 UTCدریافت: 2026/08/20 17:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 17:05 UTC
🌼🪴🌸🪴🌺🪴🌼🪴🌸🪴🌺🍃ضیافت در عکادکتر یونس افروخته در خاطرات خود مینویسند: در عکا دو قسم ضیافت معمول بود یکی ضیافت عمومی که تقریبا با صلای عام برای مومنان در باغ رضوان یا در بهجی صورت می گرفت و یکی ضیافت خصوصی مسافرین در بیت مبارک .در ضیافت عمومی غذای واحد داده میشد مثل کباب چینی با دیگ کباب و تدارک آن کاملا به دستور مبارک بود و در سر سفره فقط برای سرکشی دو دقیقه تشریف فرما میشدند . سادگی و پاکیزگی سفره محبت و روحانیت غریبی ایجاد می نمود و این ضیافت در اعیاد بعمل می آمد .اما ضیافت خصوصی مسافرین - در اینجا علاوه بر محبت و روحانیت جلوه و شکوه مخصوصی مشاهده میشد . ترتیب سفره در سر میز و لطافت گلهای رنگارنگ ، بسیار دلربا و محرک اشتها . این ضیافت را جزئا و کلا هیکل مبارک رسیدگی می فرمودند . در سر ناهار احباء را احضار فرموده می نشاندند و خودشان در اطراف میز حرکت می فرمودند . برای یک یک با دست مبارک غذا می ریختند و بعد برای اینکه احباء در خوردن خجالت نداشته باشند گاهی بیرون تشریف می بردند باز مراجعت فرموده بیانات مسرت انگیزی می فرمودند . بشقاب هر کس تمام شده بود مجددا عنایت می فرمودند . در اینجا اغذیه متعدد بود . تماما طبخ ایرانی اما به ترتیب اروپایی سفره رنگین چیده میشد و چون عده ی مدعوین غالبا بیش از استعداد میز و تعداد صندلی بود لهذا در دو وهله می نشانیدند و لطافت و نظافت سفره در مرتبه ثانی کمتر از مرتبه اول نبود زیرا به دستور مبارک معجلا همه دستگاه سفره عوض میشد .اما خود هیکل مبارک در مرتبه ثالث جلوس فرموده و جمیع خدمه را احضار و با آنها غذا میل می فرمودند .دفعه ی اول که این عبد در چنین ضیافتی مشرف بودم دیدم جمیع احباء بقدری واله و حیران مشی و رفتار مبارک هستند که ابدا کسی توجه به سفره ندارد وقتی که همگی متوجه قامت موزون و شیدای آن طلعت بیچون بودیم یک مرتبه دیدم به تاکید شدید به شروع صرف غذا امر فرمودند آنوقت من بهوش آمدم و دیدم وقت را نباید از دست داد لهذا از طرف خود بالاصاله و از طرف جمیع مومنین و مخلصین بالنیابه وظیفه وجدانی را کاملا انجام داده تا توانستم خوردم و ضمنا به این نکته برخوردم که سعدی گفته:در آن میانه که محبوب میزبان باشد شکم پرست کند التفات بر ماکول چون این غذای جسمانی با غذای روحانی ممزوج و توام بود لذتش در کام با اشتیاقم تا ابد باقی و برقرار خواهد بود .(خاطرات نه ساله عکا ، ص 39 )کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat🌼🪴🌸🪴🌺🪴🌼🪴🌸🪴🌺
پستهای تلگرام — خاطرات و حکایات امری
ایادی امرالله جناب طراز الله سمندری از نفوسی بودند که در ایام ظهور از موهبت تشرف به حضور مکلم طور برخوردار و تا آخرین لحظات حیات قلبشان از یاد آن ایام پر انوار بود.آنچه ذیلا بنظر میرسد مصاحبه ای است که در دسامبر 1967 یعنی چند ماه قبل از صعود توسط فرزندشان جناب دکتر سمندری از ایشان بعمل آمده و روی نوار ضبط و سپس به انگلیسی ترجمه و در یکی از نشریات بهائی درج گردیده است و مجددا توسط جناب فریدون سلیمانی ترجمه گشته و در مجله آهنگ بدیع چاپ شده است . #خاطراتی_از_جناب_طرازالله_سمندری یوم اول از ایام مبارک عید اعظم رضوان بود. ما پنج نفر بودیم که قبل از همه به همین مناسبت مشرف شده بودیم . علاوه بر من جناب عندلیب و حاجی عبدالحسن شیرازی و دو نفر دیگر که نامشان در خاطرم نمانده است حضور داشتند . به محض ورود دو زانو در حضور حضرت بهاءالله جالس شدیم . هیکل مبارک بر روی صندلی جلوس فرموده بودند . بیت حضرت بهاءالله با حصیر پوشیده شده بود و چیز دیگری در اطاق دیده نمیشد پس از ابراز ملاطفت و ایراد بیاناتی که اکنون در خاطرم نمانده است شروع به تلاوت قسمتهایی از لوح مبارک سلطان نمودند .این حقیقت را باید اذعان کنم که در آن لحظه ظرفیت کافی برای درک آن حالات معنوی در خود نمی دیدم ولی به اندازه فهم و استعداد از آن کیفیت روحانی حظ وافر بردم و اکنون که سالهای بسیار از آن ایام گذشته و من به سن نود و دو سالگی رسیده ام همان حالت و کیفیت را احساس میکنم .آن روز شاهد دو حالت متفاوت از جمال مبارک بودم حالت اول محویت و فنایی مافوق تصور حالتی که در بسیاری از الواح به آن اشاره شده است .حالت دوم اقتدار و عظمتی خارج از حد بیان یعنی ظهور و بروز عظمت ،مظهریت و اقتدار قلم اعلی و در وقت شرح مصائب و بلایای وارده منتها درجه محویت و فنا در وجود مبارک مشاهده گردید حالتی که بیان از توصیف آن عاجز است و بعد از تلاوت آیات با لحنی ملکوتی مرا مخاطب قرار داده فرمودند "طراز افندی برخیز" امر مبارک را اجرا کردم فرمودند "از جنینه مقداری گل سرخ آورده اند شاید سی یا چهل شاخه بشود به هر یک از حاضرین یک شاخه گل بده" گلها را برداشتم و بین حاضرین تقسیم کردم و منتظر ایستادم فرمودند "پس سهم من چه شد" یک شاخه گل برداشتم و به حضور مبارک تقدیم کردم فرمودند "یک شاخه هم برای خودت بردار". یک شاخه برداشتم سپس جمال مبارک فرمودند فی امان الله و همه را مرخص کردند .کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
بخشی از لوح مبارک خطاب به احبای نجف آباد:...و از جمله قضایای عجیبه ای که واقع گشته این است که مشرق الاذکار در قطب امریک بنیان می گردد و بعضی نفوس از اطراف اعانه به آن معبد رحمانی می فرستند از جمله خانم محترمی در منچستر قرب لندن به اعانه برخاست ولی از مال دنیا چیزی نداشت . چون اعانه ی مالی نتوانست ، موی لطیف ظریفی داشت که در نهایت طراوت زینت روی او بود و شمایل تزئین می داد . موی بلند مشک بوی خود را به دست مقراض نمود و به مزاد داد تا فروخته گردد و قیمت آن اعانه ی مشرق الاذکار شود . ملاحظه کن که در نزد نساء عزیزتر از موی باطراوت و لطافت نه . آن محترمه فی الحقیقه به تمام جانفشانی قیام نمود . هر چند این عمل سزاوار نه عبدالبهاء ابدا به آن راضی نبود ولی چون دلالت بر جانفشانی می نمود لهذا بسیار متاثر شد و در نزد خانمهای غرب و امریک گیسو بسیار عزیز است یعنی از جان عزیزتر است . آن را فدای مشرق الاذکار نمود .حکایت کنند که در زمان حضرت رسول اراده ی مبارک تعلق گرفت که لشکری به سمتی توجه نماید . دادن اعانه از برای این جهاد به احباء تکلیف شد . یکی هزار شتر با بار گندم تقدیم نمود . یکی نصف مال خویش را تقدیم کرد . یکی جمیع اموالش را اعانه نمود و علی هذا القیاس ولی پیرزنی مقداری خرما داشت و جز آن خرما چیزی نداشت آن را آورد و اعانه تقدیم نمود . حضرت رسول روحی له الفداء فرمود این خرمای جزئی را بالای جمیع اعانات بنهند تا بر جمیع اعانات تفوق یابد . این نظر به آن بود که آن پیرزن جز آن خرمای قلیل چیزی مالک نبود .حال این خانم محترمه متاعی جز موی مشک بوی نداشت آن را در سبیل مشرق الاذکار فدا نمود . ملاحظه کنید که امرالله به چه درجه قوت یافته که خانمی فرنگی گیس خویش را فدای مشرق الاذکار می نماید . ان فی ذلک لعبره لاولی الالباب. (مکاتیب عبدالبهاء ، ج۳ ، ص۲۹۲)کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat
🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹🍃ورقی از خاطرات نورا کراسلیبه ما گفتند که دکتر اسلمنت که آن موقع لندن بود در حال جمع آوری تبرعات برای ساخت مشرق الاذکار در شیکاگو است . جمیع احبای دیگر در حال تقدیم تبرعات بودند اما من ابدا امکاناتی از هیچ قبیل نداشتم هم شرمنده و هم غمگین بودم بعد به خاطر آوردم که فقط یک چیز با ارزش دارم و آن موهایم بود .در تمامی منطقه ی شمال به عنوان دختری با موهای زیبا معروف بودم . موهایم به رنگ زیبای شرابی بود و مادرم به آن مباهات می کرد هر روز یک ساعت صبح و شب آن را برس می کشید تا مثل طلا بدرخشد . هنرمندانی از دور و نزدیک می آمدند که سیمای مرا نقاشی کنند . در آن موقع معمولا در مراتع می نشستم تا آنها تصویر را خلق کنند . موهایم آنقدر بلند بود که به پایین لباسم می رسید . می دانستم که آرایشگران برای موهایی به رنگ موهای من وجه خوبی را پیشنهاد خواهند کرد . این نوعی ایثار بود زیرا تنها جمالی بود که داشتم دیگر چیزی نداشتم تقدیم کنم پس آنها را به قیچی سپردم اما آنقدر شهامت نداشتم که خودم آن را بفروشم پس آن را بسته بندی کردم و همانطور برای دکتر اسلمنت فرستادم . کار کوچک و ساده ای بود که انجام دادم تنها چیزی که می دانستم این بود که باید کاری کنم که مقبول ساحت مولای محبوبم واقع شود اما هرگز اثرات گسترده ای را که خواهد داشت در رویا هم نمی دیدم . دکتر اسلمنت موها را به محفل روحانی ملی و ضیاء الله اصغر زاده یکی از احبای ایرانی نشان داد و تقاضا کرد قیمت آن را تعیین کنند سپس خود او یک لیره بالاتر از آن را پرداخت خواهد کرد زیرا مایل بود موها را برای مقصودی خاص نگه دارد .بعدها دریافتم که قصد داشت آن را به ایران بفرستد که به صورت زیوری ببافند که در خود مشرق الاذکار گذاشته و برای همیشه حفظ شود . می توانید تصور کنید که چقدر به هیجان آمدم اما قضیه به همین جا ختم نشد .دکتر اسلمنت نامه ای به دکتر لطف الله حکیم در حیفا فرستاد و داستان هدیه ی مرا بیان کرد و لطف الله به بانوان حرم و ورقات مبارکه آن را بازگو کرد . وقتی آنها در باغ مشغول خواندن نامه بودند مولای محبوبم از راه رسیدند و پرسیدند که چه می خوانند . لطف الله نامه را برای آن حضرت خواند و هیکل مبارک فرمودند باید برای این بانو مکتوبی بلافاصله بنویسم . همانجا اولین لوح مبارک خطاب به مرا در حالی که کاغذ را کف دست گرفته بودند نازل فرمودند . لطف الله آن را ترجمه کرد و نسخه ای را که به امضای مولای محبوب مزین بود برایم فرستاد ...حضرت عبدالبهاء بعدا لوح زیبایی را خطاب به احبای نجف آباد مرقوم فرمودند . اواخر ماه آگست دکتر اسلمنت به ملاقات ما آمد و گفت که مولای محبوب از حضرت شوقی افندی که در آکسفورد تحصیل می کردند خواسته اند که به منچستر تشریف بیاورند و لوح خطاب به احبای نجف آباد را برای ما بخوانند . این موضوع بسیار سبب مسرت ما شد . حضرت شوقی افندی روز اول ماه اکتبر وارد شدند . هرگز شب ورود ایشان را فراموش نخواهم کرد .هجده نفر از احبا در دفتر جف جوزف جمع شدند مدت یک ساعت ساکت و صامت نشستیم به سختی جرات می کردیم نفس بکشیم در باز شد و ایشان در عنفوان جوانی خود وارد شدند . چه کسی می تواند حضرت شوقی افندی را توصیف کند؟ ایشان مانند قطعه ای سیماب آکنده از شور حیات بودند سیمای مبارک از عشق و اشتیاق می درخشید دیدگان ایشان که زمانی حضرت عبدالبهاء فرمودند مانند برکه ای از نور مایع است تیزبین ، هشیار و فوق العاده مهربار بود . چون فرمودند که مایلند مراتب مسرت خاطر حضرت مولی الوری از دریافت هدیه ی مرا به احبا ابلاغ کنند صندلی مرا مجاور صندلی ایشان قرار دادند . ایشان هدایایی نیز از مولای محبوب برایم آورده بودند دستمال ابریشمی زیبای ایرانی با شمایل کوچکی از طلعت میثاق که لابلای دستمال قرار داشت و انگشتر زیبای بهائی که اکنون در انگشت دارم .حضرت شوقی افندی تمام خبرهای مربوط به حیفا را به ما دادند و سپس لوح مبارک خطاب به بهائیان نجف آباد را قرائت کردند سر از پا نمی شناختم . چطور ممکن بود همه این رویدادها بخاطر من بوده باشد؟ ایشان حکایت زیبای قره العین ، دلاور بانوی ایرانی را که به طرز هولناکی به قتل رسید برایمان تعریف کردند .(خاطرات نورا کراسلی، ص ۶-۱۰)کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹🦋🌹
❤️⚜❤️⚜❤️⚜❤️⚜❤️⚜❤️🍃قلبت را بر قلب عبدالبهاء باز کندر اواخر سال 1905 حضرت عبدالبهاء به احبای آمریکا مرقوم فرمودند زمان آن رسیده است که چند نفر از بهائیان آمریکا به هند سفر کنند تا اولا به تبلیغ هندیان بپردازند و ثانیا بهائیان آن کشور ملاحظه نمایند که امر الهی در غرب نیز نفوذ نموده است . با مشاوراتی که در جامعه آمریکا بعمل آمد قرار شد آقای هوپر هاریس به این کار اقدام کند و آقای هارلن اوبر جوان بهائی دیگری که از دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل شده بود و مطالعات کافی در مذهب هندوان و بودائیان داشت او را همراهی نماید . در زمستان 1906 این دو راهی سفر شدند . پیش از عزیمت پیامی از حضرت عبدالبهاء دریافت داشتند که سر راه هندوستان از ارض اقدس بگذرند تا به زیارت اماکن مقدسه نیز موفق گردند آنان از این مژده بسیار خوشحال شدند چه که از شیوه تبلیغ در هند هیچ چیز نمی دانستند و اینک فرصت مناسبی بود که از حضرت عبدالبهاء راهنمایی بخواهند . هنگامیکه کشتی آنان به پرت سعید مصر رسید تصمیم گرفتند برای ملاقات جناب ابولفضائل گلپایگانی که با ایشان از آمریکا آشنا بودند به قاهره بروند و از ایشان نیز درباره هندوستان و راه تبلیغ هندیان راهنمائی بخواهند . در قاهره جناب ابوالفضائل به این سوال آنها پاسخی نگفتند بلکه اظهار داشتند حال که شما به زیارت حضرت عبدالبهاء میروید ایشان همه چیز را برای شما بیان خواهند فرمود و بعد از اصرار زیاد فقط اظهار داشتند وقتی خورشید درخشان در آسمان نورافشانی میکند از شمع خاموش نور مجوئید . سرانجام این دو نفر به عکا رسیدند . زیارت حضرت عبدالبهاء و آن محیط روحانی بر هاریس و اوبر آنچنان تاثیری گذارد که تا پایان عمر از آن سرمست بودند . در تمام مدت آنها چشم براه و مشتاق بودند که حضرت عبدالبهاء بطور دقیق راهنمائیهایی در مورد تبلیغ در هند به ایشان بفرمایند اما چنین چیزی رخ نداد . در یکی از ملاقاتها خود به زبان آمدند و از حضور مبارک تقاضای راهنمائی کردند . حضرت عبدالبهاء مختصری از تعالیم هندیان و اعتقادات آنان و تفاوتهای آن با تعالیم حضرت بهاءالله بیان و در پایان فرمودند "وقتی می خواهید تبلیغ کنید قلبتان را بر قلب عبدالبهاء باز کنید آنگاه به شما تائید خواهد رسید ." حضرت عبدالبهاء سپس دو تن از احبا جنابان ابن ابهر ایادی امرالله و میرزا محمد زرقانی را که هیچکدام انگلیسی هم نمی دانستند همراه آن دو به هندوستان فرستادند . هاریس و اوبر در یادداشتهای خود مینویسند که تازه در هندوستان بود که دریافتند آنچه برای تبلیغ و موفقیت لازم بود حضرت عبدالبهاء در یک جمله کوتاه به آنان آموخته بودند که همه عمر راهنمای آنها در خدمات ایشان به آستان الهی گردید .(پیام بهائی ش204 )کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat❤️⚜❤️⚜❤️⚜❤️⚜❤️⚜❤️
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺☘ کتاب مفاوضات و رویدادهای سالهای1904-1906 در عکا:حضرت ولی امرالله درباره سختی آن دوران چنین فرموده اند "... دشوارترین و شور انگیز ترین سالهای دوره میثاق که طی آن هنوز حضرت عبدالبهاء بعنوان زندانی دولت ترکیه اجازه خروج از شهر عکا را نداشتند." در این دوره بود که کتاب مستطاب مفاوضات به رشته تحریر در آمد . دکتر یونس خان منشی و مترجم حضرت عبدالبهاء بود که سوالات لورا بارنی را از انگلیسی به فارسی و پاسخهای حضرت عبدالبهاء را از فارسی به انگلیسی ترجمه میکرد . یونس خان بیاد میآورد که حضرت عبدالبهاء در راس میز، لورا بارنی در سمت چپ ایشان و خانم روزنبرگ دومین بهایی انگلیسی در طرف چپ لورا مینشستند . اغلب چند تن از زائرین و احباء نیز حاضر بودند . یونس خان خودش در سمت راست حضرت عبدالبهاء مینشست . او میگوید :" این خانم مانند سایر دوستان غربی در سر سفره درک فیوضات مینمود...بعلت کثرت مشاغل مبارک تنها وقتی که برای سوال و جواب این خانم مقرر بود همانا در سر میز بود آن هم فقط در هنگام ناهار یعنی ساعت یک بعد از ظهر."لورا بارنی در مقدمه کتاب مفاوضات مینویسد که روزی سرکار آقا هنگام برخاستن از سر میز پس از پاسخ دادن به پرسش او فرمودند :" من در لحظات خستگی با تو بودم ." گاهی اوقات هفته ها طول میکشید تا لورا پاسخهایش را میگرفت . وی چنین میگوید :"...بخوبی میتوانستم صبور باشم چون همواره درس مهمتری در مقابل دیدگانم قرار داشت درس زندگی شخصی حضرت عبدالبهاء ." وبعد مینویسد:"در این درسها حضرت عبدالبهاء آموزگاری بودند که خود را با سطح درک و فهم شاگرد تطبیق میدادند و نه یک خطیب یا ادیب". همانطور که میدانیم این کتاب ابتدا "سخنان سر میز ناهار" نام داشت لورا قصد انتشار آنها را نداشت و صرفا برای مطالعه شخصی خود میخواست .لورا بخاطر روحانیتش بسیار مورد علاقه حضرت عبدالبهاء بود . ایشان از این پرسش و پاسخها راضی و خشنود بودند و اینکه وقتی برای میل کردن و یا لذت بردن از صرف غذا نداشتند برایشان مشکلی نبود . در یکی از این مواقع وقتی اندکی خستگی در چهره حضرت عبدالبهاء نمایان شد از جا برخاستند و با شادمانی فرمودند :"باز خوب است که الحمدلله بعد از این همه زحمت مطلب را خوب میفهمد و رفع خستگی میشود اگر با همه این تفاصیل مطلب را خوب درک نمیکرد چه میکردم؟"با ادامه سخنان سر میز عائله مبارکه به اهمیت این لئالی گرانبها پی بردند و مقرر کردند منشی در جلسات حضور یابد و بیانات حضرت عبدالبهاء را بفارسی یادداشت کند و همچنین لورا بارنی ترتیبی داد تا یکی از دامادهای حضرت عبدالبهاء و یا یکی از منشی های ایرانی آن حضرت در خلال صحبت حاضر باشد تا صحت پاسخهای ایشان تضمین شود .کار تصحیح و باز خوانی توسط حضرت عبدالبهاء صورت میگرفت . ترجمه و مطابقه هم برای حضرت عبدالبهاء و هم برای میس بارنی بسیار دشوار بود بخصوص وقتیکه زمان تدوین و گردآوری رسید . میس بارنی بواسطه کثرت ممارست و تمرین و مطالعه کلمات الهی در زبان فارسی تسلط یافته بود و بعلت آشنایی وی با اصطلاحات و تعابیر فارسی این کار برای او از بعضی دیگر زائرین غربی آن ایام آسانتر بود .حضرت عبدالبهاء نسخه های دستنویس را میخواندند گاهی کلمه یا جمله ای را با مداد قرمز رنگ خود تغییر میدادند سپس هر یک را با مهر خود ممهور و امضاء میکردند . سالها بعد خانم بارنی نوشت که این همان مهری بود که ایشان برای الواح خود بکار میبردند و نشانه اعتبار آنها بود . بعدا میس بارنی این نوشته ها را به انگلیسی ترجمه میکرد . نسخه های اصلی فارسی امروز در دارالآثار وجود دارند . لورا میگوید که حضرت عبدالبهاء تصمیم گرفتند پرسش و پاسخها به فارسی نیز ثبت شود . او شرح میدهد که چگونه حضرت عبدالبهاء دستنویس اولیه میرزا منیر را تصحیح و بررسی میکردند .در 1907 حضرت عبدالبهاء به لورا اجازه فرمودند که کتاب را منتشر سازد و کتاب در سال 1908 به انگلیسی و فارسی انتشار یافت . نسخه ای از کتاب مفاوضات پس از انتشار برای ادوارد براون شرق شناس بریتانیایی ارسال شد . بعدا لورا با همکاری هیپولیت دریفوس مفاوضات را به فرانسه ترجمه کرد .(برگرفته از کتاب" نگاهی به زندگی لورا بارنی" تالیف مونا خادمی)کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
🌸🌼🌿🌸🌼🌿🌸🌼🌿🌸🌼در خلال سنه ی ۱۹۰۴ میلادی که نصرت امرالله در شرق و غرب رو به ازدیاد نهاد بغض و حسد ناقضین هم به همان نسبت امتداد یافت ...تضییقات شدیدتر شد مفتریات اوج گرفت بعضی اوقات کار به جایی می رسید که در هر آن هجوم اعداء و رجوم اهل بغضاء محتمل الوقوع بود . در کوچه های عکا و حیفا بعضی حکایت ها شنیده می شد اخبار اراجیف بسیار بود گاهی می گفتند کشتی جنگی عثمانی برای سرگونی افندی از اسلامبول حرکت کرده گاهی می گفتند مامورین عسکریه چنین و چنان خواهند کرد . در این هنگامه ها سیل عرایض از شرق و غرب عالم هجوم می نمود راحت وآسایش به کلی سلب شده بود . آن راحتی دو سه ساعتی که سابقا فراهم می شد آن هم میسر نبود . بسیاری از شبها تا صبح مشغول تحریر بودند و روزها تا شام به محافظت امر و محارست احباء مشغول . کار به قدری سخت شده بود که چندین مرتبه این عبد با جناب حاجی میرزا حیدر علی رجای تخفیف زحمات نمودیم و با کمال تضرع تمنی داشتیم که چند روزی راحت نمایند کمتر زحمت بکشند ، پذیرفته نشد .اینک سواد یکی از الواح که در چنین ایامی نازل شده ذیلا درج می شود تا ملاحظه فرمایید که با وجود این همه مشاغل و غوائل از تاخیر جواب عذر خواهی و ضمنا با لسان مزاح و شفقت دلجویی می فرمایند :هوالله - ط جناب محمد مهدی خان علیه بهاءالله الابهیدل آگاها! سحرگاهست و اما انامل و دیده و ظهر و زانو و ساعد حتی هر تار مو چنان خسته و ناتوان که وصف نتوان . از غروب تا به حال این قلم در جولان است دیگر ملاحظه فرما و انصاف ده که قلب عبدالبهاء چگونه مرتبط به حب احباءالله است پس اگر جواب تاخیر افتاد و یا خط چون موی زنگیان ، گناه من نیست این قصور از درازی لیل دیجور است ، مکاتیب از کثرت مشاغل مختصر مرقوم شد البته معذور خواهند داشت زیرا هر کلمه موجی از دریای اعظم حب حقیقی و تعلق روحانی صادر ، انشاءالله به قوه ی انجذاب، آن حضرت جمیع مستعدان را کاس حیات در اقرب اوقات می نوشانند . ع ع(خاطرات نه ساله عکا ، ص ۴۰۶) کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری @khaterathekayat🌸🌼🌿🌸🌼💐🌸🌼💐🌸🌼