☆☆☆#امشب_با_حافظ 📖چه مستیست ندانم که رو به ما آوردکه بود ساقی و این باده از کجا آورددلا چو غنچه شک…
انتشار: 2026/08/20 22:12 UTCدریافت: 2026/08/22 01:04 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 01:04 UTC
☆☆☆#امشب_با_حافظ 📖چه مستیست ندانم که رو به ما آوردکه بود ساقی و این باده از کجا آورددلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکنکه باد صبح نسیم گره گشا آوردمرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخچرا که وعده تو کردی و او به جا آورد@khodavandegareshgh#کانال_خداوندگار_عشق
پستهای تلگرام — خداوندگار عشق
تاب بنفشه میدهد طّرهی مشک سای توپردهی غنچه میدرد خندهی دلگشای تو#حافظ#دریا_دادور@khodavandegareshgh
☆☆☆#امشب_با_حافظ 📖تاب بنفشه میدهد طره مشک سای توپرده غنچه میدرد خنده دلگشای تومن که ملول گشتمی از نفس فرشتگانقال و مقال عالمی میکشم از برای توخرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همنداین همه نقش میزنم از جهت رضای تو@khodavandegareshgh#کانال_خداوندگار_عشق از آهنگ «تاب بنفشه» از بزرگداشت ۷۰۰ سالگی حافظ در وستمینستر لندنتکخوان : @mehrnigormusic آهنگساز : @arash.fouladvand
☆☆☆#دمی_با_سعدی 📓بیا که گر به گریبانِ جان رسد دستمز شوق پاره کنم ، تا به پیرهن چه رسد!@khodavandegareshgh#کانال_خداوندگار_عشق
☆☆☆گاهی زندگی آنقدر با خواستهها و توقعات بیرونی گره میخورد که یادمان میرود بخشهایی از وجودمان فقط برای خودِ ماست. داشتن حتی یک کار—هرقدر کوچک، ساده یا بیسروصدا—که آن را نه برای پول، نه برای موفقیت، نه برای تأیید دیگران، بلکه فقط برای دل خودتان انجام میدهید، مثل یک پناهگاه درونی عمل میکند. همین نقطهی امن است که آرامآرام از شدت احساسات ناخوشایند میکاهد، به زخمهای قدیمی فرصت ترمیم میدهد و روان را سبکتر و انعطافپذیرتر میسازد. بگذارید در میان تمام نقشهایی که برای جهان بازی میکنید، چیزی هم باشد که تنها برای خودتان معنا داشته باشد.#دکتر_آذرخش_مکری@khodavandegareshgh#کانال_خداوندگار_عشق
☆☆☆ولی من اگر هزاران سال زنده باشمپیر و شکسته و مردنی شوم، بازهم به یاد تو خواهم بود؛ باور کن اگر بمیرم استخوانهایم، خاکسترم، جسدم، کفنم، تو را دوست خواهند داشت.#غلامحسین_ساعدی@khodavandegareshgh#کانال_خداوندگار_عشق
☆☆☆▫️دو جان؛ یکی برای خواستن و یکی برای دیگر نخواستنگاهی در آدم دو موجودِ همزمان زندگی میکنند: یکی که رویا و شور و امید دارد و آینده را میخواهد و یکی که با همه اینها میتواند همین لحظه سرش را بگذارد روی زمین و برود. گاهی آدم ترکیبی از شورِ زندگی و بیتفاوتی به مرگ است. گاهی همان لحظه که میخواهد، میتواند که نخواهد و همان لحظه که پیش میرود، اگر بایستد هم دنیای درونش تکان چندان نمیخورد. گاهی آدم همان اندازه که زنده است، میتواند با مرگ همنشین باشد و از چیزی نترسد. از بلوغ است که چنین حالی دارد؟ از فرطِ خواستن و نشدن است؟ از رسیدنِ زیاد به خواستهها و آرزوهاست؟ از به پایان رسیدنِ فهرستِ تمناهاست؟ از برابر شدنِ ارزش همه چیزها در نگاه آدم است؟ از ناامیدی به خواستن و در عین حال ناگزیری به زنده ماندن است؟ از دوپاره شدنِ کامل درون و همزمان نیمی مرده و نیمی زنده بودن است؟ از سوگ و فقدان عزیزی است که سهمی از زندگی را با خودش برده و شوق همسرنوشتی با خودش را باقی گذاشته؟ از خواستنِ زندگی برای دیگران (و در نتیجه کاری کردن برای آنها) و خواستن مرگ (آرامشی همیشگی) برای خود است؟ از خواستنِ ذهنی و نتوانستن تن است؟ از خواستنِ تن و نتوانستن روان است؟ از تکلیف ناتمام (از زندگی نزیسته) و در عین حال خستگی از دویدن است؟ از پی بردن به سرشتِ گذرای خواستنها و رسیدنها در این جهان است؟ از هرچه که هست، حال غریبی است این دو جانِ همزمان داشتن؛ جانی برای خواستن و زنده ماندن و جانی برای مردن و دیگر نخواستن.#محمود_مقدسی@TheWorldasISee@khodavandegareshgh#کانال_خداوندگار_عشق


