آنقدر هوا گرم شد که خورشید از خجالت آب شد.آنقدر دلم گرفت به لولهبازکن زنگ زدیم.آنقدر همه دزد شد…
انتشار: 2026/08/23 17:59 UTCدریافت: 2026/08/24 15:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 15:00 UTC
آنقدر هوا گرم شد که خورشید از خجالت آب شد.آنقدر دلم گرفت به لولهبازکن زنگ زدیم.آنقدر همه دزد شدند از اینکه دزد نیستم خجالت میکشم.آنقدر دوستت دارم که دیگر توان دوست داشتن خودم را ندارم.آنقدر بیبرقی کشیدیم که کنتور خانه را فروختیم و موتور برق خریدیم.آنقدر بیخیال شدم که حالا دنبال خرید خیالات هستم.آنقدر اشک ریختم که آسمان ابرهایش را برداشت و رفت.آنقدر طنازی کردم که طنز از دستم فرار کرد و رفت.آنقدر عصبانی بود که به او شوک دادند.آنقدر با معرفت بود که وقت بیبرقی به همسایهاش یک سیم برق داد.آنقدر هوا گرم بود که خورشید هم رفت زیر کولر.آنقدر هوا گرم بود که مرغ تخمِ پخته گذاشت.آنقدر گرسنه بودم که قابلمه از دستم فرار کرد.آنقدر حرف زد که سکوت از دستش شکایت کرد.آنقدر بیپول بودم از ناچاری دلار خریدم.لیلا طوفانی #تمرینهای_طنزانه
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهنخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۷:۱۰
- قصه صوتی کودک | لیلا طوفانی · تطابق دقیق — ۳ شهریور ۱۴۰۵، ۶:۱۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
