گاهی تاریخ را شهروندان مینویسند، نه دولتهاآزاده مدنیگاهی تاریخ را نه ژنرالها مینویسند، نه رؤسای…
انتشار: 2026/07/11 06:20 UTC
گاهی تاریخ را شهروندان مینویسند، نه دولتهاآزاده مدنیگاهی تاریخ را نه ژنرالها مینویسند، نه رؤسای جمهور و نه رهبران احزاب. گاهی تاریخ از جایی آغاز میشود که هیچ خبرنگاری آنجا نیست؛ از گفتوگوی آرام دو انسان گمنام با مادری که دیگر امیدی به شنیده شدن ندارد. پس از انتشار پادکست «پس از فروپاشی؛ زندگی در خلأ قدرت» از رادیومارپیچ، معلم سالهای دبیرستانم، خانم شهبازی که سالهاست در هلند زندگی میکند، روایتی برایم فرستاد که بیش از هر تحلیل سیاسی در ذهنم ماند. داستان خانواده «ابل».آقای ابل، فرزند خانوادهای یهودی بود. پدرش در هولوکاست همسر و دو فرزند خود را از دست داده بود. شاید همین زخم تاریخی بود که او و همسرش را به یکی از چهرههای شناختهشده جنبشهای صلح در هلند تبدیل کرد؛ زوجی که سالها علیه استقرار سلاحهای هستهای و سیاستهای نظامی مبارزه مدنی میکردند، اما نه با شعارهای بزرگ، بلکه با کارهای کوچک، پیگیر و خستگیناپذیر.سالها بعداز این که جنگ یوگسلاوی به پایان رسیده بود، هزاران خانواده در سوگ عزیزانشان مانده بودند و جهان نیز کمکم به سراغ خبر بعدی میرفت، اما خانواده ابل راه دیگری انتخاب کردند. نه به عنوان مقام رسمی، نه نماینده سازمانی بینالمللی و نه سیاستمدار؛ تنها به عنوان دو انسان عادی وارد منطقه شدند. همسر آقای ابل که زبان مردم بالکان را میدانست، ساعتها کنار مادرانی نشست که پسرانشان در سربرنیتسا ناپدید شده بودند. آنها پیش از هر چیز گوش دادند؛ نه برای تهیه گزارش، بلکه برای ساختن اعتماد. بعد وعدهای دادند که کمتر کسی حاضر بود بدهد: «صدای شما را به پارلمان هلند خواهیم رساند.» و به وعدهشان عمل کردند. آنها مادران داغدار را به هلند دعوت کردند تا نمایندگان مجلس، روایت فاجعه را نه از میان اسناد، بلکه از زبان بازماندگان بشنوند.کمکم حقیقتی آشکار شد که سالها زیر سایه گزارشهای رسمی مانده بود. نیروهای حافظ صلح هلند در سربرنیتسا حضور داشتند. آنان شاهد جدا شدن هزاران مرد و نوجوان مسلمان از خانوادههایشان بودند؛ همان کسانی که بعدتر در یکی از بزرگترین قتلعامهای اروپا پس از جنگ جهانی دوم کشته شدند. شاید سربازان هلندی ماشه را نکشیده بودند، اما این پرسش باقی ماند: اگر برای حفاظت آمده بودند، چرا از حفاظت ناتوان ماندند؟همین پرسش، سیاست را تکان داد. نتیجه فقط یک بحث رسانهای نبود. دولت وقت هلند مسئولیت سیاسی خود را پذیرفت، به طور دستهجمعی استعفا داد، روند پرداخت غرامت آغاز شد و تا امروز نیز مراسم یادبود این فاجعه در هلند برگزار میشود.امروز خانواده ابل دیگر پیر شدهاند. دیگر توان فعالیتهای گسترده سیاسی را ندارند. زمینی کوچک را از شهرداری اجاره کردهاند و نام «باغ ابل» بر آن نهادهاند. در «باغ ابل» محصولات ارگانیک پرورش میدهند. همان باغ، به محلی برای گردهمایی انسانها، فعالیتهای خیریه و کمک به دیگران تبدیل شده است. حتی در دوران کرونا، مراسم بازنشستگی خانم شهبازی در همان باغ برگزار شد که کمکهای مالی آن برای کودکان کار ایران فرستاده شد.آنها هیچگاه خود را رهبر ندانستند. فلسفه زندگیشان ساده بود: برای ایجاد موجهای بزرگ، همیشه به حرکتهای بزرگ نیاز نیست. شاید مهمترین درس این روایت نیز همین باشد. در روزگاری که بسیاری سیاست را فقط در قدرت، رسانه و هیاهو جستوجو میکنند، گاهی سرنوشت یک کشور با نامههای دو شهروند عادی تغییر میکند؛ دو انسانی که پیش از سخن گفتن، شنیدن را آموخته بودند و پیش از مطالبه عدالت، اعتماد قربانیان را به دست آوردند.شاید زمان فروپاشی تمدنها، ضعف دولتها نباشد، بلکه زمانی باشد که شهروندان باور خود را به مسئولیت اخلاقی از دست میدهند. و شاید امید نیز از همان جایی آغاز میشود که دو انسان گمنام، در سکوت، تصمیم میگیرند حقیقت را به جای فراموشی، به حافظه یک جامعه بسپارند.🌀| @MarpichChannel


