آنها ارتباط بردهدار/برده، ارباب/رعیت، و کارفرما/کارگر را رد میکنند چرا که همه اینها مانع برابری و دموکراسی واقعی است. سوسیالیسمهای قرن نوزده و بیست، در بیشتر مواردْ محیطهای کاری دموکراتیزه شده را دست کم گرفتند. اما یک سوسیالیسم نوظهور قرن بیست و یکمی…بر اساس متن ریچارد دیوید ولف و با رویکردی انتقادی، پرسشهای استفهامی زیر را میتوان مطرح کرد:دربارهٔ تعریف سوسیالیسم و نسبت آن با سرمایهداری۱)اگر سوسیالیسم به دنبال «پایان دادن به بهرهکشی» است، آیا میتوان «بهرهکشی» را بهطور کامل از نظامهای اقتصادی حذف کرد، یا اینکه این مفهوم، خودْ در هر نظام تولیدی (حتی در تعاونیهای کارگری) به شکلی دیگر بازتولید میشود؟ (مثلاً بهرهکشی از طبیعت یا نیروی کارِ مهاجر)۲) اگر «سرمایهداری دولتی» در شوروی و چین، بهگفتهٔ ولف، هرگز «سوسیالیسم» نبوده، پس مرزِ دقیق میان «سرمایهداری دولتی» و «سوسیالیسم» چیست؟ آیا این مرز، بیشتر «ماهوی» است یا «اسمی»؟۳) اگر «سوسیالیسم» نظامی است که «کارگران خود کارفرمای خود هستند»، آیا این تعریف، با «وجودِ دولتِ متمرکزِ برنامهریز» (مانند شوروی سابق) قابل جمع است، یا اینکه این دو، ذاتاً در تضادند؟دربارهٔ تعاونیهای کارگری بهعنوان کلید آینده۱)آیا «تعاونیهای کارگری» میتوانند در مقیاسِ کلان (اقتصادِ ملی و جهانی) کارایی داشته باشند، یا اینکه آنها فقط در «مقیاسِ کوچک» (محلی) قابلاجرا هستند و در «رقابت با سرمایهداریِ جهانی» شکست میخورند؟۲) آیا «دموکراسی در محیط کار» (تعاونیها) بهخودیخود میتواند به «دموکراسیِ سیاسیِ فراگیر» بینجامد، یا اینکه ممکن است به «اقتدارگراییِ جدیدی» (درونِ خود تعاونیها) منجر شود که در آن، «کارگرانِ ماهر» بر «کارگرانِ غیرماهر» سلطه یابند؟۳) اگر «تعاونیهای کارگری» راهِ اصلیِ سوسیالیسمِ قرنِ ۲۱ هستند، چرا در کشورهایِ اسکاندیناوی (که ولف بهعنوان نمونه از آن یاد میکند) تعاونیها نقشِ غالب را ندارند و همچنان «دولتِ رفاه» و «سرمایهداریِ تنظیمشده» حاکم است؟دربارهٔ فاشیسم و نسبت آن با سوسیالیسم۱) اگر فاشیسم «پاسخِ سرمایهداری به سوسیالیسم» است، آیا هرگونه «نظامِ اقتدارگرا با اقتصادِ برنامهریزیشده» را میتوان «فاشیست» نامید، یا اینکه فاشیسم ویژگیهایِ خاصی (نژادپرستی، ناسیونالیسمِ افراطی، و...) دارد که آن را از سوسیالیسمِ اقتدارگرا (مانند شورویِ استالینی) متمایز میکند؟۲) اگر در فاشیسم، «حکومت از سرمایهدارانِ خصوصی حمایت میکند»، آیا «سرمایهداری دولتی» (مانند چین) نیز میتواند در شرایطِ خاص، به «فاشیسم» نزدیک شود، یا اینکه «نقشِ حزبِ کمونیست» بهعنوان «ضامنِ منافعِ طبقهٔ کارگر» مانع از این نزدیکی میشود؟دربارهٔ تاریخنگاری و نقشِ آمریکا۱) آیا «ضدیت با کمونیسم» در آمریکا، صرفاً یک «واکنشِ ایدئولوژیک» به شوروی بود، یا «ابزاری» برای «سرکوبِ جنبشهایِ کارگریِ داخلی» و «پیشگیری از هرگونهٔ تغییرِ ساختاریِ بنیادین» در خودِ آمریکا؟۲) اگر «نیو دیل» تا این حد مدیونِ فشارِ چپها بود، چرا پس از جنگِ جهانی دوم، این ائتلاف بهسرعت از هم پاشید و «ضدکمونیسم» جای آن را گرفت؟ آیا این نشان نمیدهد که «سرمایهداریِ آمریکایی» در نهایت، «هرگونهٔ اصلاحاتِ رادیکال» را خنثی میکند و به «وضعِ پیشین» بازمیگردد؟دربارهٔ تفاسیرِ متعدد از سوسیالیسم۱) اگر سوسیالیسم «یک نظریهٔ واحد نیست»، آیا میتوان از «سوسیالیسمِ واقعی» (real socialism) سخن گفت؟ یا اینکه هرگونهٔ ادعایِ «سوسیالیسمِ حقیقی»، خودْ به «انحصارِ تفسیر» و «طردِ تفاسیرِ دیگر» میانجامد؟۲) آیا «سوسیالیسمِ اسکاندیناویایی» (دولتِ رفاه) را میتوان «سوسیالیسم» نامید، یا اینکه این نظام، صرفاً «سرمایهداریِ انسانیشده» (با مالیاتِ بالا) است که همچنان «بهرهکشیِ طبقاتی» را بازتولید میکند؟دربارهٔ آینده و امکانِ سوسیالیسم۱) اگر «سوسیالیسم» در قرنِ ۲۱ بر «تعاونیهای کارگری» متمرکز است، این مدل چگونه میتواند با «جهانیشدنِ سرمایه» و «رقابتِ بینالمللیِ شرکتهایِ فراملی» رقابت کند؟ آیا نیاز به «نهادهایِ بینالمللیِ جدید» (فراتر از دولتهایِ ملی) نیست که در متن به آن اشارهای نشده است؟۲ )آیا «تعاونیهای کارگری» میتوانند به «انباشتِ سرمایه» (که برایِ رشد و نوآوری لازم است) ادامه دهند، یا اینکه آنها بهطورِ طبیعی به «رکود» و «کمتولیدی» میانجامند؟پرسشِ نهاییآیا «سوسیالیسم» (با هر تعریفی) میتواند بدون «تغییرِ بنیادینِ فرهنگِ سیاسیِ تودهها» (مشارکت، خودانتقادی، و تحملِ اختلافنظر) محقق شود، یا اینکه هرگونهٔ «تغییرِ ساختاری» (حتی در قالبِ تعاونیها) در نهایت، به «بازتولیدِ همان روابطِ سلطه» (با لباسیِ تازه) میانجامد؟علی غلامیt.me/marzockacademy