حاجی زدنمان ...#مهرداد_مسیبی در وسط معرکه جنگ، در جغرافیای غریب مرگ و زندگی، در لابلای خاک وخون، دو…
انتشار: 2025/06/03 22:08 UTCدریافت: 2026/08/20 10:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:45 UTC
حاجی زدنمان ...#مهرداد_مسیبی در وسط معرکه جنگ، در جغرافیای غریب مرگ و زندگی، در لابلای خاک وخون، دود و آتش ، لحظه ای آتش خمپاره های شصت، صد و بیست میلیمتری ، کاتیوشا و توپ های صد و شش میلیمتری آرام می گیرد. حاجی رفته است آب بیاورد، تنها خاکریز باقیمانده در شیار صد و یک میهمان حیدر و چند نفری از باقیمانده گروهان است.بوتههای گون، با ساقههای خشک و زخمخورده، همچون دستانی لرزان رو به آسمان بلند شدهاند، گویی راز و نیاز میکنند ، ناخودآگاه هوس گزن گوین می کند .قندش افتاده . آسمان، با سکوتی سنگین بر زمین سایه افکنده است، انگار خودش نیز میداند که آرامش، تنها یک سراب گذراست برای تنها فلور باقیمانده سرزمین داغ و تشنه و آتش گرفته. آهوان، بیخبر از جنون آدمیان، آش و لاش شده اند، یکی از آنها، تشنه و آشفته، میان جسدها و ویرانهها سرگردان است. چشمهایش آب طلب میکند، اما چشمهای نیست، جز قمقمهی افتادهای که کنار دست بیحرکت حیدر آرام گرفته است. آرام نزدیک میشود، لبهایش را روی دهانهی باز قمقمه میگذارد، قمقمه خیلی وقت است خالی از آب شده. اما این لحظهی شکننده، دوام نمیآورد، بی سیم قطع شده ، صدایی از آن سوی آن نمی آید.غرشی سهمگین آسمان را میشکافد. زمین با خشم میلرزد. خمپارهها و گلوله های توپ، یکی پس از دیگری فرود میآیند. بوتههای گون، همان دستان دعا، به یکباره قطع میشوند، تکهتکه در هوا میچرخند و بر خاک میافتند، انگار امیدشان در آتش خاموش شده است. آهو، آن موجود معصوم طبیعت و تنها فون باقیمانده صحرای محشر، با ضربهی ترکش به گوشهای پرت میشود، چشمهایش میان محشر خون و آتش دو دو می زند، آخرین تصویرش از این دنیا، آسمانی است که دیگر هیچ امان ندارد. و آنسو حیدر...در میان خاک و خون افتاده است، گویی زمین او را در آغوش گرفته تا آخرین لالایی مرگ را برایش بخواند. نگاهش، میان روشنی و تاریکی شیار سرگردان است، دستانش لرزشی خفیف دارد، مانند فانوسی که آخرین لحظات نورش را تقدیم تاریکی میکند. خونش آرام و گرم بر زمین میچکد، گویی خاک تشنهی خون اوست. لبهایش تکان میخورند، اما صدایش ضعیفتر از هیاهوی نبرد است، بریدهبریده، پر از درد، پر از حقیقت تلخ فریاد میزند: حاجی... زدنمانحاجی وقتی میرسد که گون ها پرپر، آهوی تشنه در خون و حیدر چشم انتظار حاجی...پژواک صدایی در شیار می پیچد: حاجی زدنمان ....@ME_mosayebi