✍مهرداد مسیبیجنگ، تنها یک غبار سیاه و تلخ بود.غباری که نه تنها شهرها را در خود بلعید، بلکه دلها ر…
انتشار: 2025/06/26 22:31 UTCدریافت: 2026/08/20 10:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:45 UTC
✍مهرداد مسیبیجنگ، تنها یک غبار سیاه و تلخ بود.غباری که نه تنها شهرها را در خود بلعید، بلکه دلها را نیز تاریک کرد. در پس هر صدای گلوله، در پس هر شیون مادری، رویاهایی پرپر شد و شادی، واژهای غریب و دستنیافتنی گشت. ما، بازماندگان آن روزهای خونین، تمام توانمان را صرف زنده ماندن کردیم، صرف ساختن از ویرانهها، اما یک چیز را از یاد بردیم، یک مهارت حیاتی را هرگز تمرین نکردیم: هنر شاد بودن.بگذار روایت کنم از آنها که شادی را از یاد بردند، از دخترک جوانی که چشمانش برق آرزوی پوشیدن لباس سفید عروسی را داشت، لباسی که هرگز دوخته نشد. آینهی اتاقش هنوز تصویر محوی از او را در رویای آن لباس در خود نگه داشته، اما غبار جنگ چنان روی آن را پوشاند که دیگر تصویری از آینده نماند، تنها غمی سنگین از گذشته. او یاد گرفت چگونه با نبودنها کنار بیاید، با چشمهای بیفروغ از دست دادن، اما هرگز نیاموخت چگونه دوباره به آیندهای روشن ایمان بیاورد، چگونه لبخندی واقعی بر لب بیاورد.و چه بگویم از پسر جوانی که روزشماری میکرد برای اتمام سربازیاش، برای بازگشت به خانه و آغاز زندگی مشترک. او نقشهی خانهی کوچکش را در سر داشت، درختچهی یاسی که قرار بود در حیاطشان بکارد و نام فرزندانی که با همسر آیندهاش انتخاب کرده بودند. اما جنگ، تمام آن نقشهها را با خاک یکسان کرد. او هرگز بازنگشت. پیکرش نه، اما یادش تا ابد در قلب آنان که دوستش داشتند، ماندگار شد. او آموخت چگونه جانش را فدا کند، چگونه ایثار را به اوج برساند، اما هرگز فرصت نیافت که به عشق پاکش برسد، هرگز طعم شادی ساختن یک زندگی مشترک را نچشید. شادی برای او در همان آرزوهای نیمهکارهی پیش از نبرد، دفن شد.و از آن رزمندهای که در دل آسمان، مقابل غرش پهپادها و جنگندهها، پای پدافندش ایستاد. او نه به عشق و نه به خانوادهاش فکر میکرد، تنها به حفظ جان هموطنانش. چشمهایش، در لابلای غبار آتش و دود، آسمان را میکاوید و دستانش با تبحری غریب، دکمههای شلیک را فشار میداد. او جانانه جنگید، برای هر وجب از این خاک مقدس، برای هر نفس مردمانی که در خانههایشان نگران بودند. او شهید شد، با لبخندی که شاید از رضایت نبرد حق بر باطل بر لبانش نقش بسته بود. او آموخت چگونه جانش را سپر کند، چگونه در اوج ترس، شجاعت به خرج دهد، اما هرگز فرصت نیافت که پس از آن پیروزی، طعم آرامش را بچشد و شادی بازگشت به خانه را تجربه کند، یا در آغوش گرم خانوادهاش آرام بگیرد. شادی برای او در لحظهی شهادت، به جاودانگی پیوست.و از آن پدربزرگی که از جنگ پیشین، با کولهباری از زخمهای بیشمار بازگشته بود. رد گلولهها و ترکشها بر تنش، داستان سالها رنج و مقاومت را فریاد میزد. او شاهد از دست دادن رفقا و ویرانی شهرها بود، اما باز هم ایستاد. او زندگی کرد، ساخت، خندید و نوههایش را در آغوش گرفت. نوههایش، هر غروب پشت پنجره به جاده چشم دوخته بودند، با این امید که سایهی قامت او را از دور ببینند، همان پدربزرگی که گمان میکردند جاودانه است، پدربزرگی که از دهها مهلکه جان سالم به در برده بود. اما این بار، سرنوشت چیز دیگری برایش رقم زد. پدربزرگ رفت، اما هیچگاه بازنگشت.و تلختر از همه، حکایت مادری که زندگیاش را با گنجینهای در شکمش فدا کرد. گنجینهای که هرگز فرصت نفس کشیدن در هوای آزادی را نیافت. او آموخت چگونه جانش را فدا کند، چگونه ایثار را به اوج برساند، اما هرگز فرصت نیافت که لبخندهای بیدندان کودکش را ببیند، نغمهی لالاییهای مادرانهاش را بخواند، یا طعم شادی اولین گامهای فرزندش را بچشد. او شهادت را زندگی کرد، اما زندگی کردن با شادیهای مادرانه، برایش تنها یک رویای ناتمام باقی ماند.ما در آن دوران، تمام درسهای سخت جنگ را آموختیم: چگونه بجنگیم، چگونه زنده بمانیم، چگونه بازسازی کنیم. اما درس بزرگ تمرین شادی، پس از پایان تلخیها، در میان غبار غم و خاطرات زخمخورده، گم شد. گویی شادی برایمان یک گناه بود، یک کار اضافه، در حالی که در حقیقت، لازمهی حیات بود.حالا، پس از آن سالها، وقت آن است که این مهارت فراموششده را دوباره به یاد آوریم. باید از نو بیاموزیم که چگونه از طلوع خورشید، از عطر باران، از صدای خندهی یک دوست، یا از یک فنجان چای گرم در کنار عزیزانمان لذت ببریم. باید تمرین کنیم تا دوباره به قلبهایمان اجازهی پرواز دهیم، حتی اگر بالهایمان کمی خسته باشند. شادی، تنها غلبه بر غم نیست، که خود نیرویی است برای زندگی، برای دوباره ساختن، و برای پرواز در آسمان آینده. ✍مهرداد مسیبی @ME_mosayebi🌴🌴🌴🌴🌴🌴