چرا ترامپ در برابر کوبا کم آورده است؟ترامپ بارها کوبا را به حمله نظامی تهدید کرده، اما هنوز نتوانست…
انتشار: 2026/08/15 17:05 UTCدریافت: 2026/08/22 02:59 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:59 UTC
چرا ترامپ در برابر کوبا کم آورده است؟ترامپ بارها کوبا را به حمله نظامی تهدید کرده، اما هنوز نتوانسته است تهدید خود را به حمله تبدیل کند. چرا؟ شاید به یک دلیل ساده: کوبا کشوری است که تجربهی یک انقلاب کلاسیک را دارد.کشورهایی که چنین تجربهای را از سر گذراندهاند، زیاد نیستند. این کشورها گویی در برابر امواج بلند اقیانوسهای طوفانی، شناورهایی بزرگتر و مقاومترند؛ نه اینکه غرقناشدنی باشند، بلکه برای غرق کردنشان هزینهی بیشتری باید پرداخت.در سلسلهنوشتههای پدرکشی سیاسی توضیح دادهام که انقلاب فقط حکومت را تغییر نمیدهد؛ میتواند در روانشناسی اجتماعی، حافظهی تاریخی و حتی شخصیت سیاسی یک ملت دگرگونیهای بنیادین و پایداری ایجاد کند. تجربهی انقلاب ممکن است نوعی احساس محاصره، بیگانهستیزی، تحمل هزینه و آمادگی برای مقاومت در برابر قدرت خارجی را در جامعه پدید آورد.(احساس محاصره یعنی: ما در محاصرهایم و قدرتهای بیرونی میخواهند ما را شکست دهند یا نظام و هویت ما را تغییر دهند)کشورهایی که در آنها میتوان از یک انقلاب کلاسیک سخن گفت، کموبیش اینها هستند:انگلستان، فرانسه، آمریکا، روسیه، چین، کوبا، الجزایر و ایران.تجربهی تاریخی این هشت کشور یکسان نیست و هرکدام مسیر متفاوتی پیمودهاند؛ اما یک ویژگی مشترک در بخش مهمی از تاریخ آنها دیده میشود: ایستادگی در برابر قدرت خارجی و حساسیت شدید نسبت به مداخلهی بیرونی.این البته به معنای مصونیت آنها از جنگ، تحریم، فقر یا فروپاشی نیست. برعکس، بسیاری از این کشورها دورههای طولانی و سنگینی از جنگ، انقلاب، خشونت و ناآرامی را تجربه کردهاند.آنها در برابر قدرتهای خارجی به نوعی روئینتن شدهاند. اما به معنای آسیبناپذیری نیست.معنایش این است که جامعهای که یکبار انقلاب را تجربه کرده، ممکن است در برابر فشار خارجی، رفتاری متفاوت از جامعهای نشان دهد که چنین تجربهای نداشته است.شاید یکی از دلایل عقبنشینی از کوبا را هم باید در همین حافظهی تاریخی جستوجو کرد.به همین دلیل، حمله به چنین کشورهایی فقط حمله به یک حکومت نیست؛ رویارویی با حافظهی تاریخی ملتی است که یکبار برای تغییر سرنوشت خود انقلاب کرده است.۲۴ مرداد ۱۴۰۵t.me/MohammadHossein_Ghiasi
پستهای تلگرام — محمدحسین غیاثی
جنگ یا صلح؟مسعود پزشکیان امروز در جمع انجمن اسلامی جامعه پزشکی از صلح سخن گفت. اما این انجمن نماینده دهها هزار پزشک ایرانی نیستند؛ گروهی محدود از پزشکانیاند که بخش قابلتوجهی از آنان به ساختار قدرت نزدیکاند و از برخی از امتیازات و دسترسیهای ویژه برخوردارند.جامعهی ایران را نمیتوان صرفاً به دو گروه «طرفدار جنگ» و «مخالف جنگ» تقسیم کرد. پشت مواضع مختلف، مجموعهای از منافع اقتصادی، موقعیت طبقاتی، نگرانیهای سیاسی و امید به تغییر قرار دارد.در یک سوی ماجرا، بخشهایی از ساختار قدرت و جریانهای ایدئولوژیک قرار دارند که جنگ را صرفاً یک حادثهی نظامی نمیبینند؛ آن را بخشی از تقابل سیاسی و تاریخی با آمریکا میدانند. برای بخشی از نیروهای نظامی ـ امنیتی و رسانههای نزدیک به آنان، مانند سپاه و جریانهای رسانهای اصولگرا، عقبنشینی در برابر فشار خارجی میتواند به معنای از دست رفتن بازدارندگی و مشروعیت سیاسی باشد. در میان اصولگرایان نیز البته اختلاف نظر وجود دارد: همه لزوماً خواهان جنگ بیپایان نیستند و برخی جنگ را اهرمی برای رسیدن به توافقی از موضع قدرت میدانند.در سوی دیگر، بخشهایی از اصلاحطلبان و نیروهای عملگرا قرار دارند که بر پایان جنگ و مذاکره تأکید میکنند. این موضع میتواند دلایل مختلفی داشته باشد: نگرانی واقعی از هزینهی انسانی و اقتصادی جنگ، اعتقاد به ضرورت مذاکره، و البته نگرانی از اینکه ادامهی جنگ کشور را وارد مرحلهای از بیثباتی کند که اساس ساختار سیاسی موجود را تهدید کند.پرسش مهم اقتصادی و طبقاتی: آیا ممکن است بخشی از نخبگان برخوردار، همزمان که خواهان صلح هستند، از سقوط یا فروپاشی ساختار موجود نیز بترسند؟برای کسی که در ساختار موجود به موقعیت سیاسی، مدیریتی، اقتصادی یا شبکهای از ارتباطات دست یافته، تغییر بنیادین میتواند به معنای از دست دادن بسیاری از این امتیازات باشد. بنابراین ممکن است «صلح» برای او یک انتخاب انسانی باشد و هم راهی برای جلوگیری از بحرانی که میتواند نظم موجود و موقعیت خودش را به خطر بیندازد.اما این مسئله را نباید به همهی اصلاحطلبان یا همهی مخالفان جنگ تعمیم داد. همزمانیِ منفعت با یک موضع سیاسی، بهخودیخود انگیزهی آن موضع را اثبات نمیکند.در میان مخالفان جمهوری اسلامی نیز وضعیت یکدست نیست. بخشی از اپوزیسیون، بهویژه کسانی که امید خود را به تغییر حکومت از طریق فشار خارجی میبینند، ممکن است از تضعیف جمهوری اسلامی در نتیجهی جنگ استقبال کنند. در مقابل، بخش دیگری از مخالفان حکومت، با وجود مخالفت عمیق با جمهوری اسلامی، با جنگ و ویرانی ایران مخالفاند و میان «تغییر حکومت» و «ویرانی کشور» تفاوت میگذارند.اما مهمترین گروه، اکثریت مردم عادی میباشند؛ کسانی که نه در تصمیمگیریهای سیاسی نقشی دارند و نه از رانتهای قدرت بهرهمندند و نه الزاماً خود را در چارچوب جناحهای سیاسی تعریف میکنند.برای یک کارمند، کارگر، مستأجر، صاحب کسبوکار کوچک یا فرد کمدرآمد، جنگ در وهلهی اول یعنی تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی، از دست رفتن شغل و دشوارتر شدن زندگی. چنین فردی ممکن است با آمریکا مخالف باشد، اما ادامه جنگ را هم نخواهد. ممکن است جمهوری اسلامی را قبول نداشته باشد، اما از حملهی خارجی نیز بترسد. و ممکن است به این نتیجه رسیده باشد که هر تغییر بزرگی، حتی اگر پرخطر باشد، بهتر از ادامهی وضع موجود است.نمونهی روشن آن، انسانهایی هستند که در شرایط اقتصادی بسیار دشوار زندگی میکنند و دیگر احساس نمیکنند چیزی برای حفظ کردن دارند. برای چنین فردی ممکن است این استدلال شکل بگیرد که:«اگر قرار است چیزی تغییر کند، چرا تغییر نکند؟ وضع موجود که چیزی برای من نداشته است.»در مقابل، فرد برخوردار ممکن است دقیقاً به دلیل داشتن سرمایه، ملک، موقعیت، کسبوکار یا شبکهی قدرت، از بیثباتی بیشتر بترسد.بنابراین شاید بتوان شکاف جامعه را نه فقط با «جنگطلب و صلحطلب»، بلکه با یک پرسش عمیقتر فهمید:چه کسی در وضع موجود چیزی برای از دست دادن دارد و چه کسی ندارد؟از این زاویه، ممکن است یک فرد نزدیک به قدرت از ادامهی جنگ به دلیل منافع اقتصادی یا سیاسی استقبال کند؛ فردی دیگر از همان ساختار به دلیل ترس از فروپاشی خواهان پایان جنگ باشد؛ بخشی از اپوزیسیون از تضعیف حکومت استقبال کند؛ و اکثریت مردم، فارغ از همهی این محاسبات، فقط بخواهند زندگیشان دوباره قابل تحمل شود.در نهایت، مسئله فقط این نیست که چه کسی طرف جنگ است و چه کسی طرف صلح؛ بلکه باید پرسید:چه کسی از ادامهی جنگ سود میبرد، چه کسی از پایان آن سود میبرد، چه کسی از تغییر سیاسی میترسد و چه کسی آن را آخرین فرصت زندگی خود میبیند؟شاید پاسخ به همین پرسشها بتواند بخش مهمی از رفتار سیاسی امروز جامعه ایران را توضیح دهد.۳۰ مرداد ۱۴۰۵t.me/MohammadHossein_Ghiasi
بهیموت در تهرانجامعهی ایران، پیش از جنگ، برای بخشی از مردم به صحنهای شبیه جهان سوررئالِ «مرشد و مارگاریتا» تبدیل شده بود؛ جهانی که در آن واقعیت سیاسی زیر سایهی یک رؤیای بزرگ و سادهشده قرار گرفته بود: آمریکا میآید، حکومت را در هم میشکند، ایران آزاد میشود، قدرت به پسر شاه سابق سپرده میشود و کشور، تقریباً بیدرنگ، وارد عصر دموکراسی و شکوفایی میشود.این رؤیا البته فقط در ذهن مردم عادی شکل نگرفته بود. بخشی از رسانههای فارسیزبان خارج از کشور نیز چنان تصویری از آینده میساختند که گویی میان «حملهی نظامی» و «گذار دموکراتیک» هیچ فاصلهای وجود ندارد. گویی کافی است ساختمان حکومت فروبریزد تا فردای آن روز، یک دولت دموکراتیک آماده در جای آن بنشیند.اما سیاست، برخلاف قصهها، چنین مرتب و قابل پیشبینی نیست.در رمان «مرشد و مارگاریتا» اثر بولگاکف، بهیموت، همان گربهی سیاه با آن مرد پیچازیپوش، با دارودستهی وولاند وارد مسکو میشود و شهر را به صحنهای کابوسوار بدل میکند. اما نکتهی ظریف اینجاست که بهیموت لزوماً چیزی را از بیرون به مردم تحمیل نمیکند؛ او بیشتر ضعفها، حرصها، ترسها و توهماتِ از پیش موجود را آشکار میکند. شهر آمادهی نمایش است و بهیموت فقط پرده را کنار میزند.شاید این استعاره برای فهم فضای سیاسی ایران نیز بیراه نباشد.پیش از جنگ، بخشی از جامعه چنان به سناریوی «نجات از بیرون» باور کرده بود که پیچیدگیهای فردای فروپاشی تقریباً از تصویر حذف شده بود: چه کسی قدرت را در دست میگیرد؟ ارتش و نیروهای امنیتی چه میکنند؟ گروههای سیاسی چگونه با یکدیگر کنار میآیند؟ مسئلهی تمامیت ارضی چه میشود؟ اقتصاد و خدمات عمومی چگونه اداره خواهد شد؟ میلیونها نفری که ممکن است با نتیجهی مطلوب مخالف باشند چه خواهند کرد؟ و از همه مهمتر، آیا نیروی خارجی که برای تغییر حکومت وارد جنگ شده، واقعاً همان آیندهای را میخواهد که مخالفان حکومت در ذهن خود ساختهاند؟این پرسشها چندان پیچیده نیستند؛ اما در فضای هیجانی آن روزها کمتر پرسیده میشدند.۹ اسفند ۱۴۰۴ آمریکا و اسرائیل حمله به ایران را آغاز کردند و یکی از اهداف اعلامشدهی این عملیات، تغییر رژیم بود. نزدیک به شش ماه بعد، در ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، جنگ همچنان به پایان نرسیده و آتشبس موقت نیز فروپاشیده است؛ در حالی که حکومت ایران همچنان پابرجاست و مسئلهی آیندهی سیاسی کشور نهتنها حل نشده، بلکه در بسیاری جهات پیچیدهتر شده است.این البته به معنای آن نیست که حکومت ایران از جنگ آسیب ندیده یا جامعه به وضعیت پیش از جنگ بازگشته است. برعکس، آسیبهای انسانی، اقتصادی و زیرساختی بسیار سنگین بوده و فشار بر زندگی مردم افزایش یافته است.اما درست همینجا تفاوت میان پیروزی نظامی و نتیجهی سیاسی آشکار میشود.ممکن است کشوری بتواند تأسیسات نظامی و هستهای کشوری دیگر را بمباران کند، فرماندهانش را بکشد و زیرساختهایش را نابود کند؛ اما از این گزاره نمیتوان نتیجه گرفت که میتواند آیندهی سیاسی آن کشور را نیز طراحی کند.فاصلهی میان این دو، همان جایی است که بسیاری از خیالپردازیهای پیش از جنگ سقوط کردند.حتی برخی بازیگران قدرتمند منطقه نیز ظاهراً گرفتار همین سادهسازی شده بودند. محمد بنسلمان، با آن اعتمادبهنفس ناشی از جوانی و قدرت، به عباس عراقچی گفته بود که کار ایران ظرف یک ماه تمام خواهد شد. این جمله، فارغ از اینکه امروز دربارهی آن چه قضاوتی داشته باشیم، نماد خوبی از نوعی اعتماد به پیشبینیپذیری تاریخ است: اینکه جامعهای با تاریخ، جمعیت، منافع، ترسها، نهادها و نیروهای اجتماعی پیچیده را میتوان با یک عملیات نظامی در چند هفته به نتیجهی دلخواه رساند.اما تاریخ معمولاً به این سادگی تسلیم سناریوی کسی نمیشود.شاید بزرگترین خطای آن فضای رسانهای همین بود که فروپاشی حکومت را با تولد دموکراسی یکی گرفت.در حالی که این دو میتوانند از هم فاصلهای به اندازهی یک نسل داشته باشند.ممکن است حکومتی سقوط کند و دموکراسی بیاید؛ اما ممکن است جنگ داخلی، تجزیه، حکومت نظامی، اقتدارگرایی جدید، مداخلهی خارجی یا آشوب طولانی نیز از دل همان فروپاشی بیرون بیاید. تاریخ معاصر برای تمام این سناریوها نمونه دارد.به همین دلیل، استعارهی «هیپنوتیزم شدن» را میتوان کمی دقیقتر کرد: شاید رسانهها مردم را هیپنوتیزم نکرده بودند؛ آنها رؤیایی را تقویت کردند که بخشهایی از جامعه از پیش آمادهی باور کردنش بودند.یکی رؤیای سقوط جمهوری اسلامی را میدید؛ یکی بازگشت سلطنت را؛ دیگری پیروزی برقآسای اسرائیل را؛ و دیگری ترامپ را که قرار بود کار ایران را زود تمام کند. هرکسی بخشی از خواستههای خویش را روی پردهی این نمایش میدید.شبیه همان چیزی که بهیموت در مسکو انجام میداد.۲۷ مرداد ۱۴۰۵t.me/MohammadHossein_Ghiasi
نفر چهارمانقلاب که شد، مسابقات ورزشی برای چند سال عملاً تعطیل شد؛ تا وقتی که مرحوم غفوریفرد رئیس تربیت بدنی شد.او در همان سال اول، تیمهای ملی را دوباره به مسابقات بینالمللی فرستاد. یکی از اتفاقهای عجیب و جالب، اعزام تیم ملی هاکی روی چمن به مسابقات پاکستان بود؛ کشوری که مسابقات گلکوچک محلاتش تعطیل شده بود، تیم ملی هاکی روی چمن را از کجا آورده بود؟تیمها تدارکات چندانی نداشتند و غالباً با نتایج ضعیف برمیگشتند. تیم هاکی روی چمن هم، اگر درست به یاد داشته باشم، در میان ۱۷ کشور هفدهم شد. اما بههرحال، شروعی دوباره بود.رادیو به صرافت افتاد از رئیس تربیت بدنی بپرسد آیا خودش هم سابقهی ورزشی داشته است؟مرحوم غفوریفرد گفت: در یک مسابقه دو و میدانی شرکت کرده بودم. اسمم را بهعنوان نفر چهارم اعلام کردند. رفتم اعتراض کردم و قسم خوردم که من سوم شدهام.گفتند: «از کجا اینقدر مطمئنی؟»گفتم: «چون فقط سه نفر شرکتکننده بودیم!»امروز خبری دیدم که از قول معاون بهداشتی وزیر بهداشت گفته بود امید به زندگی در ایران به ۸۰ سال رسیده است.بیاختیار یاد آن خاطره افتادم.برای اطمینان، به پایگاه رسمی اطلاعرسانی وزارت بهداشت و سپس به آمار سازمان جهانی بهداشت مراجعه کردم. عدد رسمی WHO برای ایران در سال ۲۰۲۱، ۷۴.۷ سال است؛ یعنی میانگین امید به زندگی هنگام تولد برای زنان و مردان. خود WHO تصریح میکند که این شاخص بر اساس الگوی مرگومیر در یک سال مشخص محاسبه میشود و لزوماً به این معنا نیست که هر نوزاد متولدشده واقعاً همین تعداد سال عمر خواهد کرد.بنابراین عدد ۸۰ سال، اگر مربوط به برآوردهای جدیدتر یا منبع دیگری باشد، لزوماً عجیب نیست؛ اما برای قضاوت دربارهی آن باید تعریف شاخص و سال مورد محاسبه را بدانیم.و اینجا پرسش مهمتری مطرح میشود:چه چیزی امید به زندگی را بالا میبرد؟کاهش مرگومیر نوزادان و کودکانکنترل بیماریهای عفونیکاهش مرگومیر قلبیعروقیایمنی جادههادسترسی به مراقبتهای اولیه و پوشش سلامتافزایش سطح آموزش ــ بهویژه آموزش زنانکاهش آلودگی هوا و سایر ریسکهای محیطیو در نهایت مدیریت عوامل خطر.اما یک نکتهی مهم وجود دارد که معمولاً در اعلام این اعداد گم میشود:مهم نیست فقط چند سال زندگی میکنیم؛ مهم است چند سال را سالم زندگی میکنیم.سازمان جهانی بهداشت برای همین، در کنار Life Expectancy شاخص دیگری به نام HALE یا Healthy Life Expectancy دارد؛ یعنی تعداد سالهایی که انتظار میرود فرد در سلامت کامل زندگی کند، با در نظر گرفتن سالهای زندگی همراه با بیماری و ناتوانی.برای ایران، WHO این عدد را در سال ۲۰۲۱ حدود ۶۴ سال برآورد کرده است.پس شاید سؤال درست فقط این نباشد که:«چند سال عمر میکنیم؟»بلکه این باشد:«چند سالش را سالم زندگی میکنیم؟»و البته، قبل از همه اینها باید مطمئن شویم که در جدول، نفر چهارم نشده باشیم.۲۵ مرداد ۱۴۰۵t.me/MohammadHossein_Ghiasi
ژرمینالژرمینال رمان باشکوهی است از امیل زولا. اما شکوه آن شکوه کاخ نیست؛ شکوه کوخ است.بلندترین ارتفاع این رمان، دودکش معدن ذغالسنگ است؛ و بعد، کویی سرتاپا سیاه و فقیر با خانههایی که کارگران در آنها زندگی میکنند. و پایینتر، تا ۳۰۰ متر زیر زمین، نقبها و دالانهایی تودرتو که هزاران کارگر از ساعت سه صبح به درونشان میروند و غروب، با سرتاپایی سیاه، بیرون میآیند؛ تا قوت لایموتی بخورند و دوباره برای ادامهی همان چرخهی فلاکت، ساعت سه صبح به داخل چاه برگردند.این کتاب را دوستی کتابخوان به من معرفی کرد. وقتی میگویم کتابخوان، منظورم کسی است که مارسل پروست را یکنفس خوانده است. وقتی شروع به خواندن کردم، فهمیدم چرا او این کتاب را پیشنهاد کرده است.تقریباً نیمی از رمان را خواندم و دیگر نتوانستم ادامه بدهم. تحملش را نداشتم. تلخ بود، سیاه بود و دردناک. زولا آنقدر بیرحمانه وارد زندگی آدمهایش میشود که گاهی احساس میکنی خودت هم همراه آنها در آن تونلهای تاریک، چندصد متر زیر زمین گرفتار شدهای.اما این تابستان دوباره کتاب را باز کردم و این بار تا پایان خواندم.داستان در معادن ذغالسنگ شمال فرانسه میگذرد؛ جایی که هزاران کارگر برای دستمزدی ناچیز به زیر زمین میروند، دستمزدی که حتی برای سیر کردن شکم خانوادههایشان کافی نیست.اما ژرمینال فقط داستان معدن و اعتصاب نیست. زولا به رابطهی انسان با کار، کارگر با کارفرما، فقر با خشونت، و سیاست با زندگی روزمره وارد میشود. به تدریج، به لایههای روان آدمهایش هم نفوذ میکند؛ ترس، خشم، شهوت، حسادت، امید، ناامیدی و میل به رهایی.زولا همانقدر که در دالانهای تودرتوی معدن پایین میرود، در لایههای پنهان روان انسان هم پایین میرود.شاید به همین دلیل است که ژرمینال بعد از بیش از یک قرن هنوز زنده است. مسئله فقط معدنچیان شمال فرانسه نیستند. مسئله انسانی است که برای زنده ماندن، هر روز ناچار است به جایی برود که میداند آرامآرام او را میبلعد.و شاید نام کتاب از همینجا معنا پیدا میکند: ژرمینال، ماه جوانهزدن است؛ درست در دل زمینی که همهچیز در آن سیاه به نظر میرسد.ترجمهای را که خواندم از سروش حبیبی است. ترجمهای که کم از اثر اصلی نیست.۲۲ مرداد ۱۴۰۵t.me/MohammadHossein_Ghiasi
نسل پنجم، 5Gتقدیم به خبرنگاران آماتورشاید بتوان سه دههی اخیر ایران را نه فقط از روی دولتها و انتخابات، بلکه از روی نسلهای ارتباطی نیز خواند.نخستین شبکهی تلفن همراه در سال ۱۳۷۳، در دورهی هاشمی رفسنجانی وارد ایران شد. 1G.چند سال بعد، در انتخابات دوم خرداد ۷۶، موبایل به ابزار هماهنگی ستادهای انتخاباتی تبدیل شده بود.هاشمی؛ آغاز عصر موبایل.خاتمی؛ آغاز عصر ارتباطات دیجیتال. همزمان با گسترش 2Gبا گسترش 2G، پیامک وارد زندگی مردم شد و همزمان اینترنت، وبسایتها و وبلاگها رشد کردند. در دورهی احمدینژاد، اینترنت و رایانهی شخصی به یکی از بسترهای اصلی ارتباطات اجتماعی تبدیل شد.در دورهی حسن روحانی، 3G آمد و اینترنت از روی میز به داخل جیب مردم رفت. واتساپ و تلگرام آمدند و متن، صدا، عکس و ویدئو را بهسرعت جابهجا کردند.روحانی؛ عصر اینترنت موبایل و پیامرسانها.سپس 4G آمد و یک اتفاق مهمتر افتاد:تلفن همراه از وسیلهی ارتباط به وسیلهی ثبت وقایع تبدیل شد.دیگر برای انتشار یک اتفاق، الزاماً به خبرنگار و رسانهی رسمی نیاز نبود. هر شهروند میتوانست دوربینش را روشن کند و تصویر یک رویداد را مستقیماً به هزاران یا میلیونها نفر برساند.در دورهی رئیسی، این جامعهی تصویری به بلوغ بیشتری رسید و در تحولات اجتماعی، از جمله جنبش «زن، زندگی، آزادی»، نقش مهمی در ثبت و انتشار رویدادها داشت.البته فناوری علت این تحولات سیاسی نبود؛ اما بستر ارتباطی جامعه را تغییر داده بود.و حالا 5G.اما 5G فقط اینترنت سریعتر نیست. میتواند جهان فیزیکی را به شبکه متصل کند: کارخانههای هوشمند، خودروهای متصل، اینترنت اشیا، رباتیک، پزشکی از راه دور و ارتباط گسترده میان ماشینها.اگر 3G اینترنت را به جیب ما آورد و 4G تصویر را از انحصار رسانهها خارج کرد، 5G ممکن است مرحلهی بعدی تحول قدرت ارتباطی باشد.پس شاید بتوان این مسیر را چنین خلاصه کرد:هاشمی؛ موبایلخاتمی؛ ارتباطات دیجیتالاحمدینژاد؛ وبروحانی؛ اینترنت موبایلرئیسی؛ جامعهی تصویریو امروز؛ 5Gفناوری، رئیسجمهور را انتخاب نمیکند؛ اما بستر جامعهای را که در آن انتخابات برگزار میشود تغییر میدهد.و شاید مهمتر از همه:امروز هر کسی که یک تلفن هوشمند در جیب دارد، بالقوه یک دوربین، ضبط صوت، فرستنده و رسانه است. او یک خبرنگار است.خبرنگاری دیگر فقط شغل خبرنگاران حرفهای نیست.امروزه میلیونها خبرنگار آماتور وجود دارد؛ همانهایی که شاید خودشان ندانند، اما هر روز بخشی از تاریخ را ثبت میکنند.۱۷ مرداد ۱۴۰۵t.me/MohammadHossein_Ghiasi
از گزنفون تا شورای عالی امنیت ملیچند وقت پیش، ایلان ماسک تصویری از خود منتشر کرد که در دستش کتاب آناباسیس اثر گزنفون بود؛ کتابی که بیش از دو هزار و چهارصد سال از نگارش آن میگذرد، اما هنوز در بسیاری از دانشکدههای نظامی، مراکز راهبردی و مدارس مدیریت در غرب خوانده میشود.دلیل این ماندگاری چیست؟آناباسیس فقط یک روایت تاریخی نیست؛ گزارشی است از اینکه چگونه دههزار سرباز یونانی، پس از شکست سپاه کوروش جوان و کشته شدن فرماندهانشان، در قلب امپراتوری هخامنشی، صدها کیلومتر دور از وطن، میان دشمنان و بدون پشتوانه رها شدند.منطق نظامی میگفت این سپاه باید نابود شود؛ اما نشد.گزنفون مینویسد آنان سه کار انجام دادند:نخست، رهبری تازهای برگزیدند؛دوم، انضباط نظامی خود را حفظ کردند؛و سوم، هدف مشترکشان را فراموش نکردند؛ بازگشت به خانه.وقتی پس از ماهها رنج، از فراز کوهها دریای سیاه را دیدند، فریاد زدند: «دریا! دریا!» این فریاد فقط از دیدن آب نبود؛ نوید بازگشت، امید و نجات بود.شاید به همین دلیل است که آناباسیس هنوز هم خوانده میشود؛ زیرا درباره یک اصل همیشگی سخن میگوید:ملتها و ارتشها بیش از آنکه با قدرت دشمن شکست بخورند، با فروپاشی نظم، بحران رهبری و از دست دادن هدف مشترک از پا درمیآیند.به گمان من، اگر ایلان ماسک چنین کتابی را میخواند، احتمالاً بهخاطر همین درسهاست؛ درسهایی که برای مدیران، فرماندهان و سیاستمداران امروز نیز همچنان ارزشمند است.نکتهی دیگری نیز وجود دارد.چند سال پیش، ماسک تصویری از بمباران تهران را در صفحه شخصی خود منتشر کرد؛ تصویری که پس از جنگ دوازدهروزه، بار دیگر مورد توجه قرار گرفت. فارغ از اینکه انگیزهی او چه بوده است، واقعیت این است که بسیاری از فناوریهای متعلق به شرکتهای او امروز در خدمت توان راهبردی ایالات متحده قرار دارند و در مواردی نیز در اختیار متحدان آن، از جمله اسرائیل، قرار گرفتهاند.در چنین شرایطی، شاید مهمترین درس آناباسیس برای ما این باشد که در میانهی بحران، اختلافنظرها نباید به فروپاشی انسجام ملی بینجامد. نقد، حق هر جامعهای است؛ اما هیچ کشوری در میانهی یک رویارویی خارجی، با آشفتگی در ساختار تصمیمگیری و چنددستگی داخلی، امنیت خود را حفظ نکرده است.ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. امروز حفظ انسجام، تبعیت از تصمیمات قانونی نهادهای مسئول امنیت ملی بهویژه شورای عالی امنیت ملی و پرهیز از دامن زدن به شکافهای داخلی، بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد. تاریخ، از آناباسیس گزنفون تا بسیاری از جنگهای معاصر، یک درس مشترک دارد:بقای ملتها پیش از آنکه محصول قدرت سلاح باشد، نتیجهی انسجام، اعتماد و نظم در روزهای سخت است.۱۵ مرداد ۱۴۰۵t.me/MohammadHossein_Ghiasi