
از رنجها نمینویسماز نارنجها مینویسمنارنجنامه کلبه دنج و شخصی منه.ولی اینجا شلوغتره:@nargesmirfeizi..
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 5 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/08
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 5 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
خیلی صادقانه اعتراف کنم که....خیلی صادقانه اعتراف کنم که...چهار سال پیش مدیرمحصول بودن را گذاشتم کنار چون از یک جایی به بعد دیدم سر و کله زدن با تیمهای مردانه و ده دوازده تا برنامهنویس، تقریبا هیچی از زنانگیام باقی نمیگذارد؛ و آن من، اصلا من نبود.برگشتم به همان وادی محتوا و مارکتینگ. یک سال بعدش همانها را هم گذاشتم کنار چون دیدم کلا حوصلهی سبک زندگی استارتاپی و دویدن از سپیده تا غروب را ندارم و دلم یک سبک دیگر میخواهد. آهسته و آرام و لطیف.راستش من هیچوقت فکر نمیکردم ناشر کتاب کودک شوم. خیال میکردم تا آخر عمر نویسنده کودکونوجوان بودن برچسبیست کنار برچسبهای شغلی دیگر. فکر نمیکردم ناشر بودن اصلا از حیث جذابیت توان رقابت با هیجان استارتاپ را داشته باشد.بعد که غرقش شدم، مزهی کار بینالمللی آمد زیر زبانم، وقتی دیدم چقدر به خودم برگشتهام، و چقدر وقتی کار میکنم انگار از عمرم حساب نمیشود، فهمیدم این همان کاریست که همهی عمر گمش کرده بودم... وسط کتابها و کلمات و تصاویر. و تا سه سال بعد در جهانی زیستم که قواعد سنتی و گاه آوانگاردش همهی نگاههای استارتاپی را لگدمال میکرد.حالا اما... بعد از سه سال...برای مقیاس دادن به همین کسبوکار که برایش جان کندهام، رسیدهام به نقطهای که از آن گریخته بودم چهار سال پیش!حالا این شبها یک جغدِ پتوپوشِ کز کرده در تاریکیام که رفیقِ گیتهاب و کلادفلر است. که با ولع میچرخد بین سطرها و از کشفهای تازه کیف میکند و نابلدهایش را تندتند از چتجیپیتیِ عزیز میپرسد و باگها را دانهدانه فیکس میکند. که با هر صفحهای که دیپلوی میکند عین بچهها ذوقزده میشود!و حالا دارد فکر میکند از دنیای محصول و کدهای صفر و یک به کجا گریخته بود؟ به خودش در آینده؟یاد فیلم بینستارهایِ نولان میافتم. آنجا که با نسخهی خودش در گذشته مواجه میشود و هر چه دست و پا میزند به او بفهماند دارد اشتباه میکند شکست میخورد.به هر حال، یک دریافتِ دیگر هم داشتم امشب. آدم فقط برای کاری که مرکز جهانش باشد و دلش برایش گرومپگرومپ بتپد حاضر است از منطقهی امنش اینقدر وحشیانه بیرون بپرد.مثل وقتی که بیاختیار شیفتهی دیگری میشوی و تا به خودت میآیی میبینی در نقطهای ایستادهای که همیشه هراسِ پا گذاشتن به آن را داشتهای. یعنی او اینطور حریصت کرده؟ نه. شاید هم آره. اما بیشتر به خودت برمیگردد. به اینکه این دوستداشتن چقدر تو را بزرگ کرده. آنقدر که جرئتورزی ماهیت وجودیات میشود نه امکانی که تازه باید فراخوانش کنی...این روزها بهطرز خطرناکی چنین آدمی شدهام. مثلا همین هفتهی پیش بعد از دو سال تقلا و بهانه آوردن بالاخره رفتم کلاس عربی ثبتنام کردم. و چند تا چیز دیگر که نمیشود فعلا نوشت. همین.#نرگسنوشت ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ساعت ۲ و ۴۶ نیمهشبگوشهای از مبلِ مخصوصِ نوشتن@naranjname2
پ.ن:۱. ویدئویی که میبینید به درخواست ناشر و به بهانه انتشار ترجمهی ترکی کتاب و خطاب به مخاطبان ترکیه ضبط شده. برای همین انگلیسی صحبت کردم و اونها زیرنویس ترکی گذاشتند. این نسخهای که اینجا میبینید خودم زیرنویس فارسی گذاشتهم برای خودمون :) چون حوصله ندارم دوباره یه ویدئوی فارسی ضبط کنم و اگه به من بود هیچوقت حال نداشتم همینم ضبط کنم. :)۲. این خبر رو توی اینستا و غیره هم گذاشته بودم. ولی با کپشنهای دیگه. الان دارم فکر میکنم واقعیترین کپشن این عکس همین کلماتی بود که اینجا نوشتم... توی همین خلوت دنج... که اجازه میده یه کم خودمتر باشم...۳. اگه برید توی این لینک، کتاب دوچرخه رو کنار بقیه کتابهای برگزیده میبینید. این تنها کتاب این فهرسته که از ایران انتخاب شده. :)ibby.org/awards-activities/activities/chi…
این روز رو میدیدم؟آره! هم بهش فکر میکردم، هم رویاش رو داشتم.اما مسئله دربارهی زمان و شکل رخ دادنش بود.قبلا فکر میکردم شاید در پنجاه شصت سالگی بعد از نوشتن مثلا صد تا کتاب، یکی از کارهام موفق بشه وارد فهرست iBbY بشه.حالا یکی ممکنه بگه مگه چی هست این فهرست! خب معتبرترین فهرست کتاب کودک در دنیاست دیگه... ولی اصلا شما فکر کن هیچ و پوچه. بالاخره هر آدمی توی رشتهای که کار میکنه یه سری قله واسه خودش میبینه دیگه. توی دنیای ادبیات کودک هم این یکی از اون قلهها بود که من دوست داشتم بهش برسم... الان سی و چند سالهام، هنوز کتابهام بیست تا نشده، و این رخداد یه خرده زودتر از برنامهریزیهام رقم خورده. و راستش هم شوکهم، هم بیاندازه خوشحال. در واقع میتونم بگم برنامهریزی خدا سریعتر از من بوده...شاید میخواسته نازم کنه و بگه دیدی اونقدرها هم که فکر میکردی سخت نبود؟ دیدی دو سه سال بهت سختی دادم و هی شکست خوردی، ولی اینجا برات جبران کردم؟خلاصه که واقعا بهش نیاز داشتم این روزا.امیدوارم دقیقا توی روزایی که به نور نیاز دارید، همون لحظه نور بتابه بهتون.نرگس میرفیضی۱۱ مرداد ۱۴۰۵@naranjname2این روز رو میدیدم؟آره! هم بهش فکر میکردم، هم رویاش رو داشتم.اما مسئله دربارهی زمان و شکل رخ دادنش بود.قبلا فکر میکردم شاید در پنجاه شصت سالگی بعد از نوشتن مثلا صد تا کتاب، یکی از کارهام موفق بشه وارد فهرست iBbY بشه.حالا یکی ممکنه بگه مگه چی هست این فهرست! خب معتبرترین فهرست کتاب کودک در دنیاست دیگه... ولی اصلا شما فکر کن هیچ و پوچه. بالاخره هر آدمی توی رشتهای که کار میکنه یه سری قله واسه خودش میبینه دیگه. توی دنیای ادبیات کودک هم این یکی از اون قلهها بود که من دوست داشتم بهش برسم... الان سی و چند سالهام، هنوز کتابهام بیست تا نشده، و این رخداد یه خرده زودتر از برنامهریزیهام رقم خورده. و راستش هم شوکهم، هم بیاندازه خوشحال. در واقع میتونم بگم برنامهریزی خدا سریعتر از من بوده...شاید میخواسته نازم کنه و بگه دیدی اونقدرها هم که فکر میکردی سخت نبود؟ دیدی دو سه سال بهت سختی دادم و هی شکست خوردی، ولی اینجا برات جبران کردم؟خلاصه که واقعا بهش نیاز داشتم این روزا.امیدوارم دقیقا توی روزایی که به نور نیاز دارید، همون لحظه نور بتابه بهتون.نرگس میرفیضی۱۱ مرداد ۱۴۰۵@naranjname2
نارنج شماره پنج:آفرودیت گفت: «ولی راهش این نیست!»آرتمیس گفت:«پس چی؟ راهش این است که آدمها را لب مرز نگه داری و حتی بگذاری لب بزنند به مرزها و خیال کنند یک قدم فاصله دارند تا رسیدن، اما در آخرین لحظه مثل شیشه بکوبی توی صورتشان و یادشان بیاوری هنوز مرزی به نازکای یک شیشهی ترکخورده میانشان باقیست؟که کودکانه خیال کنی اگر به این شیشه بچسبی و انگشتهات را از ورای شیشه به انگشتهاش بچسبانی، هنوز مرزها جابهجا نشدهاند؟که یکهو به خودت بیایی و ببینی تَرَک راه گرفته تا سقف و شیشه فرو ریخته و مرزی نمانده؟که بعد خودفریبانه بگویی من هیچ مرزی را کنار نزدم و اصلا مرزها خودشان پا در آوردند و رفتند؟که خودت را بزنی به آن راه که مثلا خبر نداری مرزها تنها بخشهای وجود آدمیاند که تکان نمیخورند و این ماییم که تصمیم میگیریم در چه فاصلهای بایستیم، از کدام خط رد شویم و تا کجا خطر کنیم؟»آفرودیت خندید: «چه خوب بلدی!»آرتمیس گفت: «میشناسمت. به اندازهی همهی عمر. اما تو مرا نشناختهای هنوز.کمان که بردارم، نشانه که بگیرم، محال است خطا برود.این بار اما تو را نشانه میروم.تو را که ساکت کنم، دیگر نه وسوسهی مرزشکنبودن دم گوشم میچرخد و نه دیوارها را برای کسی پایین میآورم.دیگر نه چشمهام دنبال کسی میدود و نه تیروکمانم.جسور و بیپروا از دامنهی کوه میخزم بالا.دوباره میشوم همان غزال سرکش و بیپروا که در پی هیچ مطلوبی نیست جز خودش.»آفرودیت خندید و انگشتها را رقصرقصان در هوا چرخاند. گردن کشید سمت آرتمیس و زمزمه کرد:«راهش... همینه...»#نرگسنوشت 29 تیر 1405ساعت 1:38 ظهرپ.ن:آفرودیت: ایزدبانوی عشق و اشتیاقآرتمیس: ایزدبانوی جنگجو، الههی شکارچیو خدا میداند یک آفرودیت-آرتمیس در چه رنج و درگیریِ ابدیای گرفتار است با خویشتن...@naranjname2