سخنی با همراهان همیشگی نفسم بریده و سینهام فشرده شده، دیگر تاب و توان ادامه نیست. بارها خواندم و ن…
انتشار: 2026/06/25 14:16 UTC
سخنی با همراهان همیشگی نفسم بریده و سینهام فشرده شده، دیگر تاب و توان ادامه نیست. بارها خواندم و نوشتم و ارسال کردم که باید تاب آورد و فراموش نکرد. اما چگونه؟ بودن و ماندنم نه از بیخیالی و بیعاری که برای پُر کردن تنهاییام بود و همراه شدن با کسانی که…ویرانشهر فقط جایی نیست که ساختمانهایش فرو ریختهاند؛ گاهی شهری است که درون آدم ساخته میشود. جایی که آرزوها زیر آوار زمان ماندهاند، خاطرهها رنگ خاک گرفتهاند و آدم دیگر مطمئن نیست برای چه چیزی بیدار میشود. سالها به ما گفتهاند که باید امیدوار باشیم؛ انگار امید نسخهای همگانی برای تمام زخمهاست. اما حقیقت این است که بعضی روزها امید وجود ندارد. بعضی روزها جهان هیچ نشانهای از عدالت، معنا یا پاداش نشان نمیدهد. رنج میآید، بیآنکه درسی در دست داشته باشد. فقدان رخ میدهد، بیآنکه توضیحی بدهد. و زندگی ادامه پیدا میکند، بیآنکه از ما اجازه بگیرد.گاهی فکر میکنم بزرگترین دروغ این بود که زندگی باید معنایی داشته باشد.جهان میلیاردها سال پیش از ما وجود داشت و میلیاردها سال بعد از ما نیز خواهد بود. ستارگان میمیرند، کهکشانها از هم میپاشند و حتی حافظهی تمدنها در نهایت به گرد و غبار تبدیل میشود. در چنین مقیاسی، نامها، عشقها، شکستها و پیروزیهای ما تقریباً هیچاندشاید مسئله این نباشد که چگونه امید را حفظ کنیم؛ شاید مسئله این باشد که چگونه بدون امیدهای بزرگ نیز دوام بیاوریم.آنچه ما را سر پا نگه میدارد همیشه خوشبینی نیست. گاهی فقط توانایی تحمل ابهام است. اینکه بپذیریم بسیاری از پرسشها پاسخی نخواهند داشت. اینکه بفهمیم معنا چیزی نیست که جهان به ما بدهد؛ چیزی است که در میان ویرانیها، آهسته و موقت خلق میکنیمدرون من شهری وجود دارد که سالهاست سقوط کرده است.خیابانهایش هنوز نام دارند اما دیگر کسی از آنها عبور نمیکند. پنجرهها هنوز رو به آسمان باز میشوند اما سالهاست نوری واردشان نشده است. در میدان مرکزی شهر، مجسمههایی ایستادهاند که کسی به یاد نمیآورد برای چه ساخته شده بودند.گاهی شبها در این شهر قدم میزنم.از کنار خانههایی میگذرم که روزی آرزو در آنها زندگی میکرد. از کنار کافههایی که در آنها آینده درباره خودش حرف میزد. از کنار ایستگاههایی که قرار بود مرا به جایی برسانند.هیچکدام نرسیدند.زمان، این شهر را با یک انفجار نابود نکرد. آرام و بیصدا فرسودهاش کرد. آجر به آجر. رؤیا به رؤیا.و اکنون هرچه باقی مانده، استخوانبندی خاموش چیزی است که زمانی به آن «من» میگفتم.دیگر دنبال بازسازی این شهر نیستم.این همان جایی است که با بیشتر داستانها تفاوت دارد.نقشهای در دست ندارم. نویدی برای فردا ندارم. حتی مطمئن نیستم که زندگی در میان این خرابهها ارزش خاصی داشته باشد.فقط گاهی روی پلههای شکستهی ساختمانی متروک مینشینم و به باد گوش میدهم که از میان اتاقهای خالی عبور میکند.شاید تمام چیزی که از یک زندگی باقی میماند همین باشد؛ خرابههایی که نشان میدهند زمانی چیزی در اینجا وجود داشته است.نه معنای پنهانی که در فصل آخر آشکار شود.و این شهر، هرچقدر متروک و خاموش، دستکم گواهی میدهد که روزی در اینجا کسی زندگی کرده، کسی خواسته، کسی رنج کشیده و کسی جهان را جدی گرفته است.📡 ᕈɾɑηɑɑ; ᗣɾτ & ᒐɩτєɾɑτʋɾє