شادروان اصغر حمزی
انتشار: 2026/08/06 14:31 UTCدریافت: 2026/08/11 20:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 20:30 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 5 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — سامانم آرزوست
آگهی 🔔فروش ۶ قطعه زمین در روستای سامان۶ قطعه زمین در روستای سامان، شامل:🔹 ۳ قطعه در قلعه پایینواقع در کوچه مسجد، بعد از منزل آقای مهدی هوشنگی• ۲ قطعه به متراژ ۵۰۰ متر• ۱ قطعه به متراژ ۴۰۰ متر🔹 ۳ قطعه در قلعه بالا• هر قطعه به متراژ ۵۰۰ متر📞 جهت کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی برای بازدید، با شماره زیر تماس بگیرید:۰۹۱۲۴۶۶۳۲۹۶آگهی 🔔فروش ۶ قطعه زمین در روستای سامان۶ قطعه زمین در روستای سامان، شامل:🔹 ۳ قطعه در قلعه پایینواقع در کوچه مسجد، بعد از منزل آقای مهدی هوشنگی• ۲ قطعه به متراژ ۵۰۰ متر• ۱ قطعه به متراژ ۴۰۰ متر🔹 ۳ قطعه در قلعه بالا• هر قطعه به متراژ ۵۰۰ متر📞 جهت کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی برای بازدید، با شماره زیر تماس بگیرید:۰۹۱۲۴۶۶۳۲۹۶
⬛️⬛️⬛️⬛️⬛️ به نام پروردگار یگانهفَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿٨٣﴾پاك است كسی كه ملكوت هر چيزي به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشويد.(آيه آخر 83 – سورهی يس)به اطلاع می رساند که آقای منصور فرمانی فرزند غلامعلی و برادر شهید امیرفرمانی دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی رخت بر بسته است. مراسم تشییع و خاکسپاری آن مرحوم روز یکشنبه ۲۵ مرداد ساعت ۱۱ در بهشت زهرا برکزار خواهد شد.به این وسیله این مصیبت را به خانواده گران قدر و بستگان تسلیت میگوییم و برای آن تازه درگذشته از پروردگار مهربان و بخشایشگر، مهر بیکران و برای بازماندگان و خانواده محترمش، شکیبایی و طول عمر با عزت خواستاریم. برای شادی روح تازه در گذشته شادروان منصور فرمانی بخوانیم فاتحهای با یک صلوات
چراغ میزدن...شبا به گردن تیرچوبی آویزونم میکردن تا دور و اطراف رو روشن کنم...تا کسی راه گم نکنه یا پاش تو چاله چولههای کوچه پیچ نخوره...با کلاسیام اونجایی بود که،شعرا تو شعر، دستمایهام میکردن و هنوز هم میکنن...بی آنکه تو را بیابمگم شدمکسی فانوس به راهم نیاویخته بود.مرا که بجوییباران ها را نشانت می دهند و پیر می شوند رهگذران...#رسولیونانولی مظلومیتم وقتی بود که منو با خودشون، دستبهآب میبردن، مجبورم میکردن، دلگیری های اون سر حیاط، پشت اون دیوار نیمه با پردهی آویزون، که ظهر، زیر آفتاب داغ، تفت داده شده و شب تازه رایحه پخش میکرد رو تحمل کنم...خلاصه که ما فانوسها، تو دلمون قصههای زیادی، از دل شبهای تاریک، برای تعریف داریم.توضیح تکمیلی: فانوسهای نفتی یا ال چراغی تا شاید ۶ دهه پیش پیش و پیش از گسترش شبکه برق، خیلی در ایران رایج بودند و روشنایی شبهای بیبرق را تأمین میکردند. اما شاید خیلی ها ندونید که واژهی «فانوس» در اصل از واژه یونان باستان phanós به معنای «مشعل و چراغ» وارد عربی شد و سپس به فارسی رسید. در ایران این چراغها نهتنها وسیلهی روشنایی، بلکه نماد گرما، جمع خانوادگی و آیینهای شبانه بودند؛ به همین دلیل هنوز هم در خاطرات نسلهای پیشین جایگاه ویژهای دارند.شما خاطره ای از این «فانوس» یا «ال چراغی» دارید؟
#قصه_فانوس (از زبان خود فانوس😁) نوشته بانو ربابه حسینی (دختر زنده یاد محمدولی) (عکس تزئینی است)اون سالهایی که برق نبود، ما چراغ نفتیها، زحمت روشنایی شب رو میکشیدیم.وظیفه هرکدوممون، نانوشته معلوم بود.چراغ زنبوری که با اون کلاه قرمزش، با کلاسمون بود، برای مهمونخونه، گردسوز و لامپا، روی کرسی، پای دار قالی، پای درس و مشق بچهها و مهمتر، حکم آرامپز خونه رو داشت. این جوری که یه سهپایهی فلزی بالاش میذاشتن تا قابلمه غذا روش قرار بگیره و آروم آروم غذا جا بیفته.اما اداییترین چراغ، من بودم، چراغ دستی (که بهش میگفتن: ال چراغی!) یا همون فانوس!...تو شبهای ظلمانی، حکم عینک دودی تو ظهر تابستون رو داشتم...مارک بودم،اونم چه مارکی، انگلیسی!!... (آدم یاد کیف انگلیسی میفته)حکم کیف خانما رو هم داشتم، که اگه چیزی هم نداشته باشن توش بذارن ، بازم با خودشون اینور و اونور میبرن، شبا دست منو میگرفتن و با خودشون اینور و اونور میبردن ...موقع آبیاری، وقت رفتن به شبنشینی، سرکشی به آغل و ....یه جورایی هم حکم چراغ ماشین رو داشتم، از دور ما رو دستشون تکون میدادن و برای هم چراغ میزدن...😂



