
تماس با مدیر کانال: @HR_Anvariتاریخ، فرهنگ و آداب و رسوم روستای باستانی سامان (ساوه)
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 93 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 91 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
آگهی 🔔فروش ۶ قطعه زمین در روستای سامان۶ قطعه زمین در روستای سامان، شامل:🔹 ۳ قطعه در قلعه پایینواقع در کوچه مسجد، بعد از منزل آقای مهدی هوشنگی• ۲ قطعه به متراژ ۵۰۰ متر• ۱ قطعه به متراژ ۴۰۰ متر🔹 ۳ قطعه در قلعه بالا• هر قطعه به متراژ ۵۰۰ متر📞 جهت کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی برای بازدید، با شماره زیر تماس بگیرید:۰۹۱۲۴۶۶۳۲۹۶آگهی 🔔فروش ۶ قطعه زمین در روستای سامان۶ قطعه زمین در روستای سامان، شامل:🔹 ۳ قطعه در قلعه پایینواقع در کوچه مسجد، بعد از منزل آقای مهدی هوشنگی• ۲ قطعه به متراژ ۵۰۰ متر• ۱ قطعه به متراژ ۴۰۰ متر🔹 ۳ قطعه در قلعه بالا• هر قطعه به متراژ ۵۰۰ متر📞 جهت کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی برای بازدید، با شماره زیر تماس بگیرید:۰۹۱۲۴۶۶۳۲۹۶
⬛️⬛️⬛️⬛️⬛️ به نام پروردگار یگانهفَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿٨٣﴾پاك است كسی كه ملكوت هر چيزي به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشويد.(آيه آخر 83 – سورهی يس)به اطلاع می رساند که آقای منصور فرمانی فرزند غلامعلی و برادر شهید امیرفرمانی دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی رخت بر بسته است. مراسم تشییع و خاکسپاری آن مرحوم روز یکشنبه ۲۵ مرداد ساعت ۱۱ در بهشت زهرا برکزار خواهد شد.به این وسیله این مصیبت را به خانواده گران قدر و بستگان تسلیت میگوییم و برای آن تازه درگذشته از پروردگار مهربان و بخشایشگر، مهر بیکران و برای بازماندگان و خانواده محترمش، شکیبایی و طول عمر با عزت خواستاریم. برای شادی روح تازه در گذشته شادروان منصور فرمانی بخوانیم فاتحهای با یک صلوات
چراغ میزدن...شبا به گردن تیرچوبی آویزونم میکردن تا دور و اطراف رو روشن کنم...تا کسی راه گم نکنه یا پاش تو چاله چولههای کوچه پیچ نخوره...با کلاسیام اونجایی بود که،شعرا تو شعر، دستمایهام میکردن و هنوز هم میکنن...بی آنکه تو را بیابمگم شدمکسی فانوس به راهم نیاویخته بود.مرا که بجوییباران ها را نشانت می دهند و پیر می شوند رهگذران...#رسولیونانولی مظلومیتم وقتی بود که منو با خودشون، دستبهآب میبردن، مجبورم میکردن، دلگیری های اون سر حیاط، پشت اون دیوار نیمه با پردهی آویزون، که ظهر، زیر آفتاب داغ، تفت داده شده و شب تازه رایحه پخش میکرد رو تحمل کنم...خلاصه که ما فانوسها، تو دلمون قصههای زیادی، از دل شبهای تاریک، برای تعریف داریم.توضیح تکمیلی: فانوسهای نفتی یا ال چراغی تا شاید ۶ دهه پیش پیش و پیش از گسترش شبکه برق، خیلی در ایران رایج بودند و روشنایی شبهای بیبرق را تأمین میکردند. اما شاید خیلی ها ندونید که واژهی «فانوس» در اصل از واژه یونان باستان phanós به معنای «مشعل و چراغ» وارد عربی شد و سپس به فارسی رسید. در ایران این چراغها نهتنها وسیلهی روشنایی، بلکه نماد گرما، جمع خانوادگی و آیینهای شبانه بودند؛ به همین دلیل هنوز هم در خاطرات نسلهای پیشین جایگاه ویژهای دارند.شما خاطره ای از این «فانوس» یا «ال چراغی» دارید؟
#قصه_فانوس (از زبان خود فانوس😁) نوشته بانو ربابه حسینی (دختر زنده یاد محمدولی) (عکس تزئینی است)اون سالهایی که برق نبود، ما چراغ نفتیها، زحمت روشنایی شب رو میکشیدیم.وظیفه هرکدوممون، نانوشته معلوم بود.چراغ زنبوری که با اون کلاه قرمزش، با کلاسمون بود، برای مهمونخونه، گردسوز و لامپا، روی کرسی، پای دار قالی، پای درس و مشق بچهها و مهمتر، حکم آرامپز خونه رو داشت. این جوری که یه سهپایهی فلزی بالاش میذاشتن تا قابلمه غذا روش قرار بگیره و آروم آروم غذا جا بیفته.اما اداییترین چراغ، من بودم، چراغ دستی (که بهش میگفتن: ال چراغی!) یا همون فانوس!...تو شبهای ظلمانی، حکم عینک دودی تو ظهر تابستون رو داشتم...مارک بودم،اونم چه مارکی، انگلیسی!!... (آدم یاد کیف انگلیسی میفته)حکم کیف خانما رو هم داشتم، که اگه چیزی هم نداشته باشن توش بذارن ، بازم با خودشون اینور و اونور میبرن، شبا دست منو میگرفتن و با خودشون اینور و اونور میبردن ...موقع آبیاری، وقت رفتن به شبنشینی، سرکشی به آغل و ....یه جورایی هم حکم چراغ ماشین رو داشتم، از دور ما رو دستشون تکون میدادن و برای هم چراغ میزدن...😂
🌹🌹🌹_____جایزه زندگیتصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزهات اینه که بانک هر صبح یک حساب برات با 86 هزار و 400 دلار موجودی، ولی دو تا شرط دارهیکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس میگیرننمیتونی تقلب کنی یا اضافه پول را به حساب دیگهای منتقل کنیهر صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز میکنهشرط بعدی اینه که بانک میتونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شدحالا بگو چه طوری عمل میکنی؟«همهی ما این حساب جادویی را داریم:زمـــــان!این حساب با ثانیه ها پُر میشه. هر روز که بیدار میشیم، 86 هزار و 400 ثانیه به ما جایزه میدن و شب که میخوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیملحظههایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شدهیادت باشه که ما فعلاً از این نعمت برخورداریم ولی بانک میتونه هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببندهما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل بحث و جدل می کنیم و غصه میخوریمبیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. به امتحانش می ارزه. عکس زیبا از خانم مائده کیوانی
⬛️⬛️⬛️⬛️⬛️ به نام پروردگار یگانهفَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿٨٣﴾پاك است كسی كه ملكوت هر چيزي به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشويد.(آيه آخر 83 – سورهی يس)به اطلاع می رساند که شادروان زهره ذبیحی همسر زنده یاد معصوم علی سلطانی (روستای کمالو) دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی رخت بر بسته است. مراسم تشییع و خاکسپاری فردا پنجشنبه ۲۲ مردادماه ساعت ۸ در آرامستان روستای کمالو ومراسم ختم از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در مسجد قمر بنی هاشم روستای کمالو منعقد خواهد بود.به این وسیله این مصیبت را به اعضای خانواده گران قدر و بستگان تسلیت میگوییم و برای آن بانوی تازه درگذشته از پروردگار مهربان و بخشایشگر، مهر بیکران و برای بازماندگان و خانواده محترمش، شکیبایی و طول عمر با عزت خواستاریم. برای شادی روح تازه در گذشته شادروان زهره ذبیحی بخوانیم فاتحهای با یک صلوات
اما یه یخدون دیگه ای هم داشتیم که دیگه حسابی پیر شده بود. یه یخدون چوبی که تسمههای فلزی، چوبهاشو کنار هم نگه داشته بود و روی در و جلوش عکسهایی از پادشاهان قاجار خودنمایی میکرد. این یخدون، از مادر آقاجون ارث رسیده بود و به یخدون ناصرالدین شاهی ملقب بود. این یخدون هم همیشه دهنش شیرین بود، چون قند و شکر و چای و نبات رو نگهمیداشت. روی یخدون ها رو، پارچهی سفید گلدوزی شده با هنر دست مامان میپوشند تا سلیقه خانم خونه رو تکمیل کنه.کاش عکس یخدان ها رو داشتم😔 موقع فروش خونه یه سری اثاث عتیقه، از جمله این یخدون رو با خونه دادن رفت، بعدشم هرچی به مامان خدابیامرزم گفتیم برو بگیر، گفت نه بده زشته! توضیح: واژه «یخدان» به راستی یعنی ظرف یا جایی برای نگهداری یخ. در لغتنامه دهخدا هم یکی از معانی اصلی آن «صندوق چوبی یا فلزی برای نگهداشتن قطعات یخ» آمده است؛ اما نکته جالب این است که یخدان فقط به معنای جعبه یخ نبود، بلکه در فرهنگ قدیم، واژهی یخدان برای صندوقهایی که در سفر یا خانه برای نگهداری خوراکی، ظروف و حتی لباس استفاده میشده هم به کار میرفت. دهخدا حتی از «یخدان شربتخانه» و «یخدان صندوقخانه» نام میبرد. در واقع، یک کاربرد مهم یخدان این بوده که یخ را داخل آن میگذاشتند تا در سفر یا خانه دیرتر آب شود و مواد غذایی و نوشیدنی خنک بماند. در نمونههای متأخرتر، حتی یخدانهای چوبی دوجداره ساخته میشدند که فضای بین دو جداره نقش عایق داشت.
داستان یخدان نوشته بانو ربابه حسینی (دختر زنده یاد محمدولی) عکس تزئینی است.از وقتی یادم میاد، یخدون فلزی نوک مدادی متالیک، تو خونهی ده پارک شده بود. سالهای دورتر از اون که شهرنشین بود، انگار برای نگهداری تنقلاتی مثل. . . باستلق، کشمش، گردو، بادوم و. . . ازش استفاده میشد و درش رو هم قفل میکردند؛ اگه با وجود پسر بچه شیطون تو خونه، درش قفل میموند.اما تو ده، بقچههای لباس رو زده بود زیر بغلش و ساکت یه گوشه نشسته بود تا ما سالی یه بار بریم سراغش و درش رو باز کنیم و با ذوق بگیم. . . واای این لباسه!مامان خدا بیامرز همچی با حسرت میگفت: یخدونهای دو قفل و سه قفل هم بودن، اما آقات این یه قفله رو خرید، اونا گرونتر بودن. خب مادر من چهل سال گذشته، هنوزم حسرت اونا رو میخوری؟! (به قول دوست عزیزی، خانما با چی و چطوری راضی میشن؟)
🌹🌹🌹______________ایمان داشته باش به فردایی کهبعد از یک شب تاریک میآید ...#رومن_رولاندرودروزتون پر خیر و برکت دلتون شاد
آگهی 🔔فروش ۶ قطعه زمین در روستای سامان۶ قطعه زمین در روستای سامان، شامل:🔹 ۳ قطعه در قلعه پایینواقع در کوچه مسجد، بعد از منزل آقای مهدی هوشنگی• ۲ قطعه به متراژ ۵۰۰ متر• ۱ قطعه به متراژ ۴۰۰ متر🔹 ۳ قطعه در قلعه بالا• هر قطعه به متراژ ۵۰۰ متر📞 جهت کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی برای بازدید، با شماره زیر تماس بگیرید:۰۹۱۲۴۶۶۳۲۹۶آگهی 🔔فروش ۶ قطعه زمین در روستای سامان۶ قطعه زمین در روستای سامان، شامل:🔹 ۳ قطعه در قلعه پایینواقع در کوچه مسجد، بعد از منزل آقای مهدی هوشنگی• ۲ قطعه به متراژ ۵۰۰ متر• ۱ قطعه به متراژ ۴۰۰ متر🔹 ۳ قطعه در قلعه بالا• هر قطعه به متراژ ۵۰۰ متر📞 جهت کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی برای بازدید، با شماره زیر تماس بگیرید:۰۹۱۲۴۶۶۳۲۹۶
خوشبختانه ما در بین همولایتی های گرامی از روستای سامان و روستاهای همسایه (تا جایی که می دانم و اگر افراد دیگری را هم می شناسید بفرمایید تا به این فهرست بیفزاییم) کسانی را داریم که در این حرفه و در سطحی بالا مشغول هستند که با ذکر نامشون ارج می نهیم به زحماتی…9- آقای امیر حسین غضنفری خبرنگار شناخته شده حوزه سینمایی
خوشبختانه ما در بین همولایتی های گرامی از روستای سامان و روستاهای همسایه (تا جایی که می دانم و اگر افراد دیگری را هم می شناسید بفرمایید تا به این فهرست بیفزاییم) کسانی را داریم که در این حرفه و در سطحی بالا مشغول هستند که با ذکر نامشون ارج می نهیم به زحماتی که برای ارتقای سطح آگاهی مردم متحمل می شوند: ۱- آقای داود حشمتی (نویسنده و تحلیلگر) ۲- آقای مسعود شادمان (مستندساز - عکاس) ۳- آقای قدرت حمزی و پسرشون (مسئول سایت پر طرفدار فوتبال ۱۱) ۴- آقای علی علاقه بندها (خبرنگار و فیلمبردار) ۵- آقای محمد مسعود امانی (خبرنگار) 6- آقای قربان علی داماد شادروان محمد عباسی (فیملبردار) 7- خانم فاطمه میعادفر (نوه دختری زنده یاد محمدحسین خسروی و ناکله انوری) ۸- بانو مریم هوشنگی دختر جناب آقای علی هوشنگی (خبرنگار عصر ایران و جام جم)خدا قوت تنتون سالم قلمتون پر توان و روان 🌹🌹🌹
🌹🌹🌹___________«پروردگارا، به نور رحمتت همه بیماران را در پناه شفا و آرامش قرار ده. دلهایشان را سرشار از امید کن و جسمهایشان را از درد و رنج پاک ساز.✨ قرآن کریم میفرماید:«وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ» (سوره شعراء، آیه ۸۰)✨ «و هنگامی که بیمار شوم، تنها اوست که مرا شفا میدهد.»یادآوری این وعده الهی، چراغ امیدی است برای هر دل خسته.🌸 خدایا، به آنان نیرویی عطا کن تا با ایمان و امید، سختیها را پشت سر بگذارند و زندگیشان دوباره لبریز از شادی و آرامش گردد.درودروزتون پر خیر و برکت
وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه یک ساعت قبل نبود. پسر ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پاک میکرد. دختری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناریاش را گرفته بود. چند نفر بیصدا گریه میکردند.دیگر کسی به گروهها و تفاوتها فکر نمیکرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوبترین دانشآموز و نه منزویترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل میکردند.گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل میکنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همینجا میماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید.زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچهها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون میرفتند، اما آن روز هیچکس بلند نشد. چند لحظه بعد آرامآرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند.اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمیکنم. اولین دانشآموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانشآموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم.تکتک آنها هنگام خروج لحظهای به کوله دست زدند؛ انگار میخواستند به هم بگویند میفهممت، میبینمت، تنها نیستی.آن روز مهمترین درسی بود که در تمام سالهای معلمیام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن.ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظههای زندگیشان را نمایش میدهند و کمتر کسی از بارهایی حرف میزند که در سکوت حمل میکند. همین سکوت است که آدمها را از درون فرسوده میکند.!!آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سالها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترسها و فشارهایی که تحمل میکرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفتهایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم ممنونم.سالها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدمهای غریبه فقط یک کولهپشتی کهنه و بیارزش به نظر میرسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمیشوند.زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث میکند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.برای همین کمی مهربانتر باشید، کمی کمتر قضاوت کنید و گاهی از آدمهای اطرافتان بپرسید:این روزها چه باری روی دوشت هست؟شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.‼️
🌹🌹🌹_____درِ کلاس را قفل کردم!!صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. ۲۵ دانشآموز سال دوازدهم به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمهپنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایلهایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورتهای خستهشان افتاده بود. آرام گفتم گوشیها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشیها را کنار گذاشتند.سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند.روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده و بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد.آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم.وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول این که هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم این که هیچ شوخیای در کار نیست. سوم این که هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد.سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست؟یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید.کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد.وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم.گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله.نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن.اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم.سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد.هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند.کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت.هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد.کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم.
🌹🌹🌹____هیچگاه انسان سالم، دیگری را شکنجه نمیکند.این انسان آزار دیده است که آزار میرساند.زخم خورده ها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند،آنها که از عزت نفس پایینی برخورداندمیل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفسو عزت نفس دیگران دارند.تو هیچ گاه کنار آنها بزرگ نمی شوی، فقط تحقیر می شوی.چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار میکند.#کارل_گوستاو_یونگدرود صبح و روزتون در آرامش نگاره از آقای ابوالفضل انوری
آگهی زمین ۴۰۵ متری واقع در روستای سامان 🔔👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
⬛️⬛️⬛️⬛️⬛️ به نام پروردگار یگانهفَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿٨٣﴾پاك است كسی كه ملكوت هر چيزي به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشويد.(آيه آخر 83 – سورهی يس)به اطلاع می رساند که دوشیزه حمیده صورتی فرزند زنده یاد احمد دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی رخت بر بسته است. به این وسیله این مصیبت را به اعضای خانواده گران قدر و بستگان تسلیت میگوییم و برای آن دوشیزه تازه درگذشته از پروردگار مهربان و بخشایشگر، مهر بیکران و برای بازماندگان و خانواده محترمش، شکیبایی و طول عمر با عزت خواستاریم. برای شادی روح تازه در گذشته شادروان حمیده صورتی بخوانیم فاتحهای با یک صلوات
🌿 اطلاعیه درباره یادکرد درگذشتگان در روزهای پنجشنبه با سلام و آرزوی رحمت الهی برای همهی درگذشتگان گرامی؛ امید که روان پاک آنان در پناه مهر و مغفرت پروردگار آرام گرفته باشد. مدتی است که در این کانال، رسم یادکرد از عزیزان از دسترفته هر پنجشنبه و بر…از همهی دوستان و همولایتیهای عزیز خواهشمندیم اگر نام عزیزی از فهرست سالگردها جا افتاده یا مایلید نام، عکس و تاریخ دقیق درگذشت بستگان خود را برای تکمیل این بایگانی ارسال کنید، اطلاعات را در اختیار ما قرار دهید. دادههای شما، هرچند مربوط به سالهای دور، با احترام در این مجموعه ثبت خواهد شد تا یاد عزیزان سامان همیشه زنده بماند.
🌿 اطلاعیه درباره یادکرد درگذشتگان در روزهای پنجشنبه با سلام و آرزوی رحمت الهی برای همهی درگذشتگان گرامی؛ امید که روان پاک آنان در پناه مهر و مغفرت پروردگار آرام گرفته باشد. مدتی است که در این کانال، رسم یادکرد از عزیزان از دسترفته هر پنجشنبه و بر اساس نزدیکی به سالگرد درگذشتشان انجام میشود. این برنامهریزی به حفظ نظم و تداوم یادها کمک میکند، بهویژه که برخی از همولایتیها علاقهمندند چند نوبت در طول سال نام و یاد عزیزانشان زنده نگاه داشته شود. در همین حال، درخواستهایی هم مطرح شده که چرا تصویر یا نام برخی از مرحومان منتشر نمیشود یا از قلم افتاده است. برای پاسخ به این دغدغهها و پیشبرد منظم برنامه، فهرستی بر اساس تاریخ درگذشت تهیه شده است. به این ترتیب، هر هفته در آستانهی سالگرد، تصویر درگذشتگان منتشر خواهد شد و اگر عکسی در دسترس نباشد، دستکم نام آنان در روز پنجشنبه درج میشود.
⬛️⬛️⬛️⬛️⬛️ به نام پروردگار یگانهفَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿٨٣﴾پاك است كسی كه ملكوت هر چيزي به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشويد.(آيه آخر 83 – سورهی يس)به اطلاع می رساند که دوشیزه فاطمه باقری نوه زنده یاد یدالله طیبی دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی رخت بر بسته است. امروز پیکر ایشان بعد از انتقال از خارج از کشور در کنار پدر بزرگش زنده یاد یدالله طیبی به خاک سپرده شد.به این وسیله این مصیبت را به اعضای خانواده گران قدر و بستگان تسلیت میگوییم و برای آن دوشیزه تازه درگذشته از پروردگار مهربان و بخشایشگر، مهر بیکران و برای بازماندگان و خانواده محترمش، شکیبایی و طول عمر با عزت خواستاریم. برای شادی روح تازه در گذشته شادروان فاطمه باقری بخوانیم فاتحهای با یک صلوات
تقدیر و پوزشبه حکم ادب، وظیفه و حقشناسی، به اینوسیله مراتب سپاس و قدردانی صمیمانهی خود را از کلیه سروران ارجمند، بستگان، دوستان و آشنایانی که در سالگشت مصیبت درگذشت مادر عزیزمان (زندهیاد بانو سکینه شکوری) با حضور ارزشمند، پیامهای محبتآمیز، تماسهای دلگرمکننده و ابراز همدردی خویش، موجبات تسلای خاطر و التیام دلهای داغدار ما را فراهم آوردند، اعلام میداریم.همراهی و همدلی شما بزرگواران، بار اندوه را بر ما سبکتر ساخت و یادآور پیوندهای انسانی و ارزشمند میان خانوادهها و دوستان شد. بیتردید این محبتها و حضورهای پرمهر در خاطر ما جاودانه خواهد ماند.با آرزوی سلامتی، بهروزی و طول عمر برای یکایک شما عزیزان.با احترامخانواده فرشاد
حساب نیکوکاری نذر سلامت سلام دوستان عزیز،گاهی زندگی آدم را جایی میبرد که تنها چیزی که میتواند نجاتبخش باشد، دست جمعیِ دلهای مهربان است. امروز ما روبهروی یک واقعیت ساده و سنگین ایستادهایم: یک سرپرست خانواده که بیمار است و به شیمی درمانی نیاز دارد و توان پرداختش را هم ندارد.این یک داستان غمگین نیست؛ یک فرصت روشن برای امتحان انسانیت ماست.شاید هر کداممان در جای این همولایتی گرامی، بهتنهایی نتوانیم هزینه درمان را تأمین کنیم؛ اما «با هم» میتوانیم کاری کنیم که فردا با افتخار به آن نگاه کنیم. لحظهای که یک انسان، یک خانواده و یک امید را از فرو رفتن در تاریکی نجات میدهیم.کمک شما فقط یک عدد نیست. هر مبلغی—کوچک یا بزرگ—یک پیام واضح دارد:«تو تنها نیستی. ما کنارت هستیم.»بیایید همین امروز قدمی برداریم؛ نه برای اینکه یک نفر زنده بماند—بلکه برای اینکه ما ثابت کنیم هنوز هم انسانیت زنده است.دستبهدست هم، چراغِ امیدِ یک زندگی را روشن کنیم.
خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چراغ!و شب از شب پر شدمن به خود گفتم، یک روز گذشتمادرم آه کشید: زود برخواهد گشتابری آهسته به چشمم لغزیدو سپس خوابم بردکه؟ گمان داشت که هست این همه درددر کمین دل آن کودک خردآری آن روز که می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستم معنی هرگز راتو چرا بازنگشتی؟!آه ای واژه شومخو نکرده است دلم با تو هنوزمن پس از این همه سال چشم دارم در راه که بیایند عزیزانآهسایه (هوشنگ ابتهاج)
نگاهی به آئین همدلی و همراهی اهالی روستا و همسایگان در سال های قبل از دهه ۶۰....نوشته: آقای لطیف حقی همولایتی گرامی از روستای قارلوق از بام روستا صدایی به گوش می رسید: آهای اهل آوادانوگ آهای اهل آوادانوگ، اهای اهالی روستا! فلانی به رحمت خدا رفته است. با شنیدن این خبر، همه اهالی به تکاپو می افتادند، از مردان روستا، عده ای برای کندن و آماده کردن قبر و تعدادی نیز برای تهیه و کشتن احشام و هماهنگی با صاحب متوفی اقدام می کردند؛ چند نفری هم برای شستشو و غسل کفن می رفتند و خانم های روستا هم از پخت نان و حلوا تا ساییدن کشک برای آش «ماستافا» (یا همان آش «ماست و آب» که ریشه اش به بروجرد و آن اطراف برمی گردد.) فعالیت می کردند.بعد از تشییع و خاک سپاری، زنان همسایه طبقهایی از خوراکی و نان آماده میکردند تا صاحب عزا در فکر خورد و خوراک خانواداش نباشد و به جای آن، مشغول عزاداری برای عزیز از دست رفته باشند؛ این زنان به منزل متوفی می رفتند.... فراموش نمی کنم کودک بودم چنین اتفاقی افتاد و من در کوچه همراه هم سن و سال هایم درحال بازی بودیم که زنده یاد مادر مرحوم بنده، به اتفاق چند تن از همسایه ها، که الان همگی رخ در نقاب خاک کشیده اند، سینی بر سر رد می شدند.یکی از هم بازی ها رو به مادرش که در آن جمع بود، گفت: ننه جان این خوراکی ها را کجا می برید؟ که مادر جواب داد: مگه نمی دونی؟ مادر فلانی فوت شده، خانه آنها می بریم.که بلافاصله آن کودک با ذوق و شوق گفت: ننه جان پدر من کی خواهد مرد؟! که با خنده خانمهای همسایه روبرو شد. برای فرد فوت شده مراسم ختم و خیرات می گرفتند و با دو نوع غذا پذیرایی میکردند، یکی آب گوشت و دیگری «ماستافا». برای پذیرایی هم معمولا فرستاده ای از طرف خانواده مرحوم می رفت به روستاهای همجوار و از بزرگان و آشنایان برای اطعام دعوت می کرد. به راستی که یادش بخیر؛ در چنین موقعیتی همه احساس وظیفه می کردند و همدرد بودند و نه درد.از هر خانه معمولا پدر خانواده و در نبود پدر پسر بزرگتر در مراسم احسان غذا بعد از خاکسپاری شرکت می کرد، و با وجودی که از چندین روستا میهمان می آمد، اما جمعیت بیشتر از ۳۰۰ نفر نمی شد.از رفتار های خوب اجتماعی آن زمان رعایت آداب مجالس بود، افراد خانواده متوفی به روی قبر خاک نمی ریختند؛ اما امروز با وجودی که جمعیت فراوانی برای مشایعت می آیند، اما معمولا همگی سرگرم گوشی هستند یا در اکیپ های چند نفره صحبت می کنند و گاهی خانواده و فرزندان مرحوم باید خاک روی عزیز خود بریزند؛ یا جمعیت فراوانی داخل مسجد می شوند، اما معمولا رغبت چندانی به خواندن قرآن نشان نمی دهند، در صورتی که در آن زمان اصل بر ختم قرآن توسط اهالی و بستگان بود و بعد از پذیرایی هم دعای سفره خوانده می شد که این روزها خیلی خبری از آن نیست و مردم آن قدر عجله دارند که معمولا نصف بیشتر مردم قبل از دعا، سفره احسان را ترک می کنند. آن زمان ها با وجودی که هیچ کسی سواد کلاسیک نداشت، اما مناعت طبع و چشم دل سیری بود و از هر خانه یک نفر بر سر سفره احسان متوفی حضور پیدا می شد، آن هم برای احترام به تازه درگذشته نه صرفا خوردن غذا ادامه دارد
با سلام خدمت همولایتی های عزیز و مردم انقلابی و شهیدپرور روستای سامانموکب امام رضا در اتوبان همدان، اولین عوارضی نوبران به سمت همدان واقع شده است.به همین جهت با همکاری جمعی از اهالی محترم روستای سامان و برنامه ریزی هیئت سیدالشهداء(ع) قرار شده تا روستای سامان از زائرین امام حسین(ع) پذیرایی کند و در این موکب در روز شنبه ۱۰مرداد یک وعده غذایی بر عهده روستای سامان باشد.طبق برنامه ریزی انجام شده آقای میلاد سلمانی خادم موکب امام رضا(ع) از روستای سامان با حاج آقا دنیایی و حاج آقا حیدری رئیسان موکب امام رضا(ع) این وعده غذایی آبدوغ و خیار خواهد بود تا در این هوای گرم از زائرین امام حسین در حد وسع و توان خود پذیرایی کنیم.به همین جهت از مردم روستای سامان خواستاریم تا با مشارکت در این امر خیر در حد وسع و توان خود در این کار سهیم باشند تا نام روستای سامان در همه کارهای عمران و آبادانی در منطقه ماندگار باشد.اجر همه شما با اباعبدالله الحسینشماره کارت جهت کمکهای نقدی: 6277601435357692 به نام میلاد سلمانیشماره تلفن جهت کمکهای نقدی و غیر نقدی:09911606164لیست کمکهای نقدی:آقای احمد غیبی: 500هزار تومانبدون نام: 1میلیون تومان خانم ماهرخ قاجار: 1میلیون تومانآقای رضا سلمانی: 1میلیون تومانخانم نرگس محمدی: 400هزاد تومانآقای احمد رفیعی: 500هزار تومانبدون نام: 1میلیون تومانبدون نام: 200هزار تومانآقای علی علیخانی: 500هزارتومانآقایمحمدرضابهمنی: 500هزارتومانخانم زهرا محمدی: 1میلیون تومانبدون نام: 100هزار تومانبدون نام: 100هزار تومانبدون نام: 500هزارتومانبدون نام: 1میلیون تومانبدون نام: 1میلیون تومانبدون نام: 1میلیون تومانبدون نام: 250هزار تومانآقای هادی سلیمی: 500هزارتومانخیرات احمد اصغری: 500هزار تومانبدون نام: 500هزارتومانلیست کمکهای غیر نقدی برای آبدوغ و خیار:بدون نام: 1کیلو مغز گردوخانم فاطمه شریفی: نیم کیلو مغز گردوخانوادهآقایانوری(دهیار) نان خشک آبدوغ خیارمحفل سامان:eitaa.com/mahfelsaman
با سلام خدمت همولایتی های عزیز و مردم انقلابی و شهیدپرور روستای سامانموکب امام رضا در اتوبان همدان، اولین عوارضی نوبران به سمت همدان واقع شده است.به همین جهت با همکاری جمعی از اهالی محترم روستای سامان و برنامه ریزی هیئت سیدالشهداء(ع) قرار شده تا روستای سامان از زائرین امام حسین(ع) پذیرایی کند و در این موکب در روز شنبه ۱۰مرداد یک وعده غذایی بر عهده روستای سامان باشد.طبق برنامه ریزی انجام شده آقای میلاد سلمانی خادم موکب امام رضا(ع) از روستای سامان با حاج آقا دنیایی و حاج آقا حیدری رئیسان موکب امام رضا(ع) این وعده غذایی آبدوغ و خیار خواهد بود تا در این هوای گرم از زائرین امام حسین در حد وسع و توان خود پذیرایی کنیم.به همین جهت از مردم روستای سامان خواستاریم تا با مشارکت در این امر خیر در حد وسع و توان خود در این کار سهیم باشند تا نام روستای سامان در همه کارهای عمران و آبادانی در منطقه ماندگار باشد.اجر همه شما با اباعبدالله الحسینشماره کارت جهت کمکهای نقدی: 6277601435357692 به نام میلاد سلمانیشماره تلفن جهت کمکهای نقدی و غیر نقدی:09911606164لیست کمکهای نقدی:آقای احمد غیبی: 500هزار تومانخانم مریم سلمانی: 1میلیون تومان خانم ماهرخ قاجار: 1میلیون تومانآقای رضا سلمانی: 1میلیون تومانلیست کمکهای غیر نقدی برای آبدوغ و خیار:خانم مریم سلمانی: 1کیلو مغز گردوخانم فاطمه شریفی: نیم کیلو مغز گردومحفل سامان:eitaa.com/mahfelsaman
با سلام خدمت همولایتی های عزیز و مردم انقلابی و شهیدپرور روستای سامانموکب امام رضا در اتوبان همدان، اولین عوارضی نوبران به سمت همدان واقع شده است و با همکاری جمعی از اهالی محترم روستای سامان و برنامه ریزی هیئت سیدالشهداء(ع) قرار شده تا روستای سامان از زائرین امام حسین(ع) پذیرایی کند و در این موکب در روز شنبه ۱۰مرداد یک وعده غذایی بر عهده روستای سامان باشد که طبق برنامه ریزی انجام شده آقای میلاد سلمانی خادم موکب امام رضا(ع) از روستای سامان با حاج آقا دنیایی و حاج آقا حیدری رئیسان موکب امام رضا(ع) این وعده غذایی را که «آبدوغ خیار» خواهد بود تا در این هوای گرم از زائرین امام حسین در حد وسع و توان خود پذیرایی کنیم.به این منظور، از مردم روستای سامان خواستاریم تا با مشارکت در این امر خیر در حد وسع و توان خود در این کار سهیم باشند تا نام روستای سامان در همه کارهای عمران و آبادانی در منطقه ماندگار باشد.اجر همه شما با اباعبدالله الحسینشماره کارت جهت کمکهای نقدی: 6277601435357692 به نام میلاد سلمانیشماره تلفن جهت کمکهای نقدی و غیر نقدی:09911606164فهرست کمکهای نقدی:آقای احمد غیبی: 500هز
🌹🌹🌹______ براي خودتان يك دوست پيدا كنيد، يك نفر كه تا اَبَد بماند، يك نفر كه حالتان، جانتان، يارتان، بد و خوبتان را، همه را با هم بخواهد، يك نفر كه حالش را بپرسيد، خوابش را ببينيد. آدم ها بايد، يك نفر را داشته باشند كه همه چيزهايی كه نمی شود به کسی گفت…يك نفر بايد در زندگيتان باشد يك نفری كه يك نفر نيست، به شما وصل است، يك نفر است.يك نفرِ كمياب، اما هست كه نامش دوست است.هر آدمی بايد يك نفر را داشته باشد كه صبح از فكرش در شما حسادت كند.يك نفر را دوست بداريد و با آن پير شويد، اگر عمرمان قرارش به سپيديست.#صابر_ابرو سپاس از بانو صالحه سعیدی برای عکس این بوته ریواس (فکر کنم)
🌹🌹🌹______براي خودتان يك دوست پيدا كنيد، يك نفر كه تا اَبَد بماند، يك نفر كه حالتان، جانتان، يارتان، بد و خوبتان را، همه را با هم بخواهد، يك نفر كه حالش را بپرسيد، خوابش را ببينيد.آدم ها بايد، يك نفر را داشته باشند كه همه چيزهايی كه نمی شود به کسی گفت را به او یگویند!از سردرد های كوچكتان تا غمهای يكساله!يك نفر كه تا صبح روبروی هم بنشينيد و غرهايتان را بزنيد و او گوش كند و شما را با آغوشش گمراه نكند و به وقتش آغوشش را چهار تاق باز كند برای شخص شما.يك نفر كه بابت هيچ چيز، سوال نكند تا وقتی میگویيد برويم، او بند كفشهايش را بسته باشد، قبل از قفل در.يك نفر بايد باشد كه از چشمهايتان هم را بشناسيد.يك نفر بايد باشد كه در جواب سوالهای شما بی حسادت بگويد: چه خوش رنگی، چه زيبايی، چه ماهی، چه ياری، چه خونهای، چه دست پختی، چه هنری و هزار چه بدون حسادت و با كلی عشق.
🌹🌹🌹_______________________قوانینی که موفقیت را نزدیکتر و تضمینی میکنداولین گام موفقیت این است که بتوانی موفقیت دیگران را تحمل کنی. دومین گام موفقیت این است که بتوانی موفقیت دیگران را تحسین کنی. سومین گام موفقیت این است که بتوانی موفقیت دیگران را تقلید کنی. آخرین گام موفقیت این است که بتوانی به شیوه خودت موفق شوی. ماه را نشانه بگيريد؛ اگر به هدف نزنيد، حتماً يكي از ستاره ها را خواهيد زد. چه بازی می کنی این آلوچه تو این فصل تابستان😁سپاس از بانو کیانی
«وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ» (یس، ۵۱)وقتی در صور (شور قیامت) دمیده شود، ناگهان همه مردگان از قبرهای خود با شتاب به سوی پروردگارشان روانه میشوند.برخیز و بیا برای دل ما؛مشکل ما را با جمال خویش حل کن.روزهای پنجشنبه، روزی برای یادآوری حقیقت زندگی و آرامش در یاد عزیزان است.
با سلام و احترام خدمت همولایتیهای عزیز به اطلاع می رساند طبق مقررات شرکت ملی گاز ایران، مشترکینی که سه دوره متوالی در منزل حضور نداشته باشند یا کنتورشان قابل قرائت نباشد، شرکت گاز خود را مجاز به قطع جریان و پلمپ رگولاتور این مشترکین می داند و وصل مجدد گاز، شامل هزینه های قطع و وصل خواهد شد، در ضمن تعرفه گاز نیز به غیردائم تبدیل و مبلغ گازبها در پله سوم و به صورت آزاد محاسبه خواهد شد.با تشکر 09195234679 سلمانی
🌹🌹🌹___________سلام🌹بعدا؟بعدا وجود نداره، بعدا چای سرد میشه!بعدا آدم پیر میشه، بعدا و یواش بواش زندگی تموم میشه و آدم حسرت اینو میخوره که کاریو که قبلا میتونست بکنهانجام نداده...به همین سادگی....صبح همولایتی های عزیز به خیر و خوشی این عکس ها رو مهسا خانم خسروی فرستاده بود (البته خیلی وقت پیش!) اما خب ماه که جایی نرفته! مهسا خانم هم که هستن! سپاس از ایشان عکس های زیبایی گرفتن دستمریزاد🌹🌹🌹___________سلام🌹بعدا؟بعدا وجود نداره، بعدا چای سرد میشه!بعدا آدم پیر میشه، بعدا و یواش بواش زندگی تموم میشه و آدم حسرت اینو میخوره که کاریو که قبلا میتونست بکنهانجام نداده...به همین سادگی....صبح همولایتی های عزیز به خیر و خوشی این عکس ها رو مهسا خانم خسروی فرستاده بود (البته خیلی وقت پیش!) اما خب ماه که جایی نرفته! مهسا خانم هم که هستن! سپاس از ایشان عکس های زیبایی گرفتن دستمریزاد
امروز حوالی ساعت 8صبح راهی صحرا میشوم از پیچ نشانگاه به طرف روستا نگاهی می اندازم پرنده ای پر نمیزند دور وبر حمام قدیمی چشمم به یک موتورسوار غریبه می افتد که هاج وواج اطراف را می پاید نزدیکش میروم از موتور یاماها125 قدیمی ولباس وکلاهش حدس میزنم اهل درگزین باشد نزدیکش میروم با لهجه شیرین درگزینی میگوید بس هارا گیتدی خان آبادون سویو مردم هاردادولا؟سلام میدهم خودش را معرفی میکند از روستای سوزن آمده از قدیم کارش خرید و فروش فرش بوده واز مغازه داران آن زمان حاج حسین وحاج مجتبی میگوید که همیشه بازار فرش را داغ نگه میداشتند گویا جعفر عموی قروه ای آدرس داده که از حاج محمد بیات فرش بخرد نگاهی به روستای خلوت میاندازیم هیچ کس نیست اورا به در خانه حاج محمد بیات میبرم گویا چند فرش قدیمی وشاید آخرین بازمانده فرش های دستباف روستای خان آباد که در کل ایران بنام نقشه خان آباد و نقشهای بالوخ وپنجه و...معروف بود را میخواست به این آقا بفروشد به ناچار جهت آبیاری خدا حافظی میکنم .ومیرومساعتی بعد در قنبر آباد مشغول آبیاری هستم از دور مردی را میبینم که چند قالی قدیمی را لوله کرده ودر پشت موتور با خوشحالی دارد میبردغروب حاج محمد بیات را دیدم با دیدن من اشک در چشمانش حلقه زده بود کمی از خاطرات حاج امان الله خان وحال وهوای قدیم میگفت ایامی که خان آباد رونقی دیگر داشت.دلنوشته محمد رحیمی 29/4/1405