داستان یخدان نوشته بانو ربابه حسینی (دختر زنده یاد محمدولی) عکس تزئینی است.از وقتی یادم میاد، یخدون…
انتشار: 2026/08/11 08:01 UTCدریافت: 2026/08/11 20:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 20:30 UTC
داستان یخدان نوشته بانو ربابه حسینی (دختر زنده یاد محمدولی) عکس تزئینی است.از وقتی یادم میاد، یخدون فلزی نوک مدادی متالیک، تو خونهی ده پارک شده بود. سالهای دورتر از اون که شهرنشین بود، انگار برای نگهداری تنقلاتی مثل. . . باستلق، کشمش، گردو، بادوم و. . . ازش استفاده میشد و درش رو هم قفل میکردند؛ اگه با وجود پسر بچه شیطون تو خونه، درش قفل میموند.اما تو ده، بقچههای لباس رو زده بود زیر بغلش و ساکت یه گوشه نشسته بود تا ما سالی یه بار بریم سراغش و درش رو باز کنیم و با ذوق بگیم. . . واای این لباسه!مامان خدا بیامرز همچی با حسرت میگفت: یخدونهای دو قفل و سه قفل هم بودن، اما آقات این یه قفله رو خرید، اونا گرونتر بودن. خب مادر من چهل سال گذشته، هنوزم حسرت اونا رو میخوری؟! (به قول دوست عزیزی، خانما با چی و چطوری راضی میشن؟)



