قسمت صد و نود و شش اما چشماي من باز نمي شد، صدا رو مي شنيدم اما متوجه هيچ چيز نبودم، صداش رو بلندتر…
انتشار: 2026/06/27 20:32 UTCدریافت: 2026/08/15 07:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 07:31 UTC
قسمت صد و نود و شش اما چشماي من باز نمي شد، صدا رو مي شنيدم اما متوجه هيچ چيز نبودم، صداش رو بلندتر از قبل كرد و گفت: - لامذهب، چشمات رو باز كن جون هر كسي دوست داري چشمات رو باز كن. صداي سر و صدا شنيدم. انگار مي خواستن بيرونش كنن، به هر سختي بود چشمام رو…قسمت صد و نود و هفتم .هر چند غم سهيل لحظه اي از دل و ذهنم بيرون نمي رفت اما وقتي مي ديدم، سهيل خوشحاله و مي خنده، اميد مي گرفتم و سعي مي كردم حداقل بگذارم اين لحظات كوتاه رو خوش باشه چشمام رو با ترنم اشك بستم و با لمس خوشي و حس غم خوابيدم اما صبح كه از خواب بيدار شدم مامان و بابا به همراه بچه ها بالاي سرم ايستاده بودند، نگاهشون كردم، مامان از خوشحالي گريه مي كرد. نمي تونستم حرف بزنم اما به سختي گفتم:- سلام.- سلام غزلم، حرف نزن مامان، دكتر گفته فعلاً نبايد حرف بزني، حالت خوبه، بهتر شدي؟با سر جواب مثبت دادم و دوباره پرسيد: آخه حواست كجا بود عزيزم؟ مي دوني اگه خداي نكرده بلايي سرت مي اومد ما چه به سرمون مي اومد،كلي ترسونديمون.به سختي خنديدم و گفتم: حالا كه حالم خوبه.بابا گفت: آره خدا رو شكر ولي تو حرف نزن و هر چي ما مي گيم گوش كن تا زودتر خوب بشي.لبخندي به بابا زدم و ساكت شدم، نيما بالا سرم ايستاد و دستم رو گرفت و بوسيد و گفت:- خيلي شيطوني غزل، همه رو سر كار گذاشتي.خنديدم و فقط نگاهش كردم.دوباره گفت: وقتي مي گم عقلت كمه مي گي نه.اخمي كردم و چيزي نگفتم، عسل خم شد و بوسيدم و رو به نيما گفت: تا ننداختم بيرون ساكت شو، بسه هر چه قدر بيچاره رو اذيت كرديد.- كي؟ ما اذيتش كرديم؟- تو و دوستت.- بيخود نگو، سهيل بيچاره كه داشت سكته مي كرد او چه گناهي داره؟- به هر حال.آرش خنديد و گفت: بابا شما هم توي اين موقعيت داريد دنبال مقصر مي گرديد؟ مهم اينه كه الان حالش خوبه، در ضمن مگه فكر كرديد تا چه قدر ديگه مي ذارن اينجا باشيم؟ الان مي يان همه رو مي ندازن بيرون.عسل گفت: بيخود مي كنن، اومديم بعد از پنج روز خواهرمون رو ببينيم.آرش گفت: باشه اگه همين رو بگي مطمئناً مي ذارن تا فردا صبح همين جا بموني.خنده ام گرفته بود، همه فكري جز بهبودي من نداشتند و از اين كه حال من خوب شده بود، خوشحال بودند اما من با اين كه به آرزوم رسيده بودم اما غم غريبي تو دلم احساس مي كردم، غمي كه تنهايي با سهيل يدك مي كشيدم، چشمم پر از اشك شده بود، نيما متوجه شد و گفت:- قرار نشد دوباره شروع كني، آخه اين اشك ها واسه چيه؟به دروغ گفتم: از خوشحاليه.مامان خنديد و بوسيدم، در همين لحظه سهيل با دسته گل و جعبه ي شيريني وارد شدو بلند گفت:- سلام عرض شد.همه ي نگاه ها به سمت در جلب شد، دسته ي گل رو بالاي سر من گذاشت و گفت:- سلام بر خاله ريزه، قاشقتون چه طوره؟خنديدم و با سر جواب مثبت دادم، نيما كه تعجب كرده بود گفت: جريان چيه؟ مگه اينجا رستورانه كه قاشق و چنگال مي كني؟ اصلاً خاله ريزه كيه؟ غزل از بالا افتاده اما مثل اين كه مخ تو عيب برداشته.سهيل خنديد و گفت: مخ من خيلي وقته از دست خواهر شما معيوب شده.همه آهي كشيدن و نيما گفت:بيخودي نقص خودت رو گردن خواهر من ننداز، تو خودت از همون اول معيوب بودي.بابا اخمي كرد و رو به نيما گفت: آهاي آقا نيما با پسرم درست صحبت كن.- هيچي، فقط شما را داشتيم كه شما هم از بين رفتيد، اين سهيل همه رو جادو كرده، شما لطف كنيد يه نگاه به شناسنامه تون بندازيد، شايد واقعاً من سهيل باشم و سهيل من، نكنه جابه جا شديم؟!بابا خنديد و چيزي نگفت اما سهيل رو به نيما گفت: داشتم مي اومدم اينجا، پرستار گفت بيشتر از يه ربع وقت نداريم، پس ساكت شو مي خوام يه چيزي رو بگم.- چي بگي؟ تو كه مدام داري حرف مي زني؟- اما اين حرفي رو كه مي خوام بزنم فرق مي كنه، فكر كنم ديگه براي هميشه پسر اين خونواده بشم، البته اگر قابل بدونيد.- نه عزيزم ما قابل نمي دونيم،تا همين جا هم كه پيش اومدي زيادي اومدي پررو نشو.بابا اخمي به نيما كرد و گفت: ساكت شو بذار ببينم چي مي خواد بگه، بگو سهيل.نيما ساكت شد و سهيل رو به بابا گفت: من اهل حاشيه روي نيستم،پس اصل مطلب رو مي گم.✹ @wifeclub ✹⊱

