قسمت صد و نود و هشت.بابا گفت: من هم همين رو مي خوام بشنوم.سهيل مكثي كرد و نفسي كشيد و گفت: با اجازه…
انتشار: 2026/06/27 20:33 UTCدریافت: 2026/08/15 07:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 07:31 UTC
قسمت صد و نود و هشت.بابا گفت: من هم همين رو مي خوام بشنوم.سهيل مكثي كرد و نفسي كشيد و گفت: با اجازه تون مي خواستم.لحظه اي ساكت شد و بابا گفت: مي خواستي چي؟سهيل نگاهي به من كرد و گفت: مي خواستم اگر مي شه.دوباره ساكت شد و مستقيم به من نگاه كرد بابا اخمي كرد و گفت: ما رو محرم نمي دوني؟- نه بابا اين چه حرفيه؟- پس چرا حرفت رو نمي زني؟- آخه تا حالا در همچين موقعيتي قرار نگرفته بودم.- خب حالا اگر مي خواي ما چشمامون رو ببنديم تا تو حرفت رو بزني.سهيل خنديد و گفت: نه نيازي نيست اما مي خواستم با اجازه تون البته در حضور همگي اگر صلاح و قابل بدونيد از غزل خواستگاري كنم.بچه ها ساكت مونده بودند، اشك توي چشمام حلقه زده بود،بابا كنار سهيل اومد و گفت: تو خيلي وقته غزل رو از ما خواستگاري كردي اما با بي زبوني.سهيل سرش رو انداخت پايين و بابا هم بغلش كرد و گفت: منتظر همچين لحظه اي بودم، اميدوارم بتوني تحملش كني.اخمي كردم اما چيزي نگفتم، سهيل خنديد و گفت: روي چشمام نگهش مي دارم، هر طور كه باشه من باهاش خوشبخت مي شم.نيما دستش رو بر شانه ي سهيل گذاشت و با بغض گفت: خيلي خوشحالم اما واقعاً خدا بهت صبر بده.مامان زد زير گريه، عسل بغلش كرد و گفت: آخه چرا گريه مي كني؟- هيچي مامان خوشحالم، امروز بعد از مدت ها خوشي اين دو نفر رو ديدم، خدا هم دخترم و هم پسرم رو بهم برگردونده، خيلي خوشحالم.عسل مامان و بغل كرد و متوجه بودم كه خودش هم بغض كرده بود اما سعي داشت خودش رو كنترل كنه، بعد از چند لحظه به پيشنهاد بابا، بچه ها از اتاق بيرون رفتند و من و سهيل رو تنها گذاشتند بغض عجيبي گلوم رو گرفته بود، سهيل كنار تختم نشست و بدون اينكه حرفي بزنه مستقيم به چشمام نگاه مي كرد ، با نفوذ نگاهش تمام بدنم مي لرزيد، دلم به حال خودم مي سوخت آخه چه طور بدون اين چشم ها دوام مي آوردم. برق اشك به چشمام دويده بود، چشمهايش را بست و گفت:- ديگه قرار نيست گريه كني ها! نمي خوام اشكهات رو ببينم.آهسته چشمش رو باز كرد،اشكهام رو پاك كردم و با لبخندي غمگين گفت: هنوز نمي دونم كار درستي كردم يا نه، اما اميدوارم تو ازم راضي شده باشي.خواستم حرفي بزنم كه دوباره نگذاشت و سرش رو پايين انداخت و گفت: غزل؟نگاهش كردم اما بدون اينكه نگاهم كنه گفت: نمي دونم چرا اينكارو كردم اما خواهش مي كنم پيشاپيش منو ببخش از اين كه تنهات مي ذارم.داشتم منفجر مي شدم، نمي تونستم گريه نكنم بدجوري خودم رو كنترل كرده بودم اما بي اختيار اشكهام سرازير شده بود، سرش رو به سمت من برگردوند و آروم گفت:- هنوز هم دير نشده غزل.اخمي كردم و چيزي نگفتم، دوباره گفت:تو به كاري كه داري مي كني مطمئني؟تو با اين كار زندگي دوباره اي به من مي بخشي اما زندگي خودت رو نابود مي كني.ديگه نتونستم تحمل كنم، زدم زير گريه و دستام رو روي صورتم گرفتم. بعد از چند لحظه كه آرومتر شده بودم، دستهام رو برداشتم و نگاهش كردم، گريه كرده بود چشماش و صورتش از اشك خيس بود، با گريه گفت:- تو حيفي غزل من نمي خوام غمت رو ببينم.ديگه نتونستم طاقت بيارم و حرف نزنم، با گريه گفتم: هيچي نگو سهيل، من با تو خوشبختم حتي اگر غم هم باشه اما اون غم با تو براي من شيرينه دلم مي خواد با تو باشم نذار بيشتر از اين عذاب بكشم نمي خوام الان هم بي تو باشم بذار حداقل الان رو باهات زندگي كنم، خوش باشم، بخندم، سهيل تو رو خدا اين خوشي رو ازم نگير.گريه كرد و گفت: باشه،پس بخند،و بذار توي اين مدت، از ته دل باهات بخندم و با خنده هات نفس بكشم، تو رو خدا ديگه گريه نكن.اشكهام رو پاك كردم و خنديدم و از خنده ي من او هم خنديد. وقتي كنارم بود احساس آرامش مي كردم، اين انصاف نبود كه گلي مثل او به همين سادگي پرپر مي شد، سعي كردم هر چي غم و غصه هست رو از دلم بيرون بريزم تا كه بعد از بيست و شش سال، حداقل براي سه، چهار ماه رنگ خوشي رو ببينه هر چند ته دلم غم عجيبي رو حس مي كردم اما سعي مي كردم بخندم و آرامشش رو ببينم.✹ @wifeclub ✹⊱

