قسمت صد و نود و نهم.بعد از پنج روز قرار بود که از بيمارستان مرخص شوم. حس غريبي هنوز همراهم بود. اما…
انتشار: 2026/06/27 20:34 UTCدریافت: 2026/08/15 07:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 07:31 UTC
قسمت صد و نود و نهم.بعد از پنج روز قرار بود که از بيمارستان مرخص شوم. حس غريبي هنوز همراهم بود. اما از اينکه به خونه برمي گشتم خوشحال بودم، مامان و بابا، بالاي سرم ايستاده بودند اما نيما و سهيل رفته بودندتا برگه مرخص شدن من رو بگيرند. از اينکه از اين محيط خفه و بسته بيرون مي رفتم، دل تو دل نداشتم، خيلي خسته شده بودم، هر چند توي مدت بچه ها مدام کنارم بودند و فقط موقع خواي تنهام مي گذاشتند. اما از اينکه از سر جايم تکان نمي خوردم کلافه بودم ، سرم هنوز بسته بود و دستم توي گچ بود. پام ضرب ديده اما نشکسته بود ولي خيلي درد مي کرد. حس خوشايند با سهيل بودن تمام اين دردها را از تنم بيرون مي کرد، نگاه به حلقه ام کردم. حلقه اي که بيست و شش سال از مادرش يادگار نگه داشته بود و الان به انگشت من، اون هم به معناي نامزد بودن انداخته بود، دستم رو بالا آوردم و حلقه ام را بوسيدم، همين لحظه سهيل و نيما با سر و صدا وارد اتاق شدند، ورقه مرخصي را گرفته بودند که نيما گفت:- سريع خانم قراضه آماده شو. بايد بريم.- تموم شد؟- چي تموم شد؟- مرخص شدم؟- آره متاسفانه.سهيل ضربه اي به کمر نيما زد و گفت: تا از اتاق ننداختمت بيرون، خودت آبرومندانه برو بيرون.نيما گفت: بدبخت شديم رفت، کم اين دو تا دل مي دادن و قلوه مي گرفتن، حالا که نامزد کردن خدا رحم کنه، حتما به جاي دل و قلوه، مغزي، کليه اي، چيزي با هم رد و بدل مي کنن. بابا يکي نيست واسه ما نوشابه باز کنه؟- من که گفتم برو بيرون.- بدبخت دلتون هم بخواد من کنارتون باشم. اصلا مي رم بيرون تا يه مقدار مغزم استراحت کنه، آدم پيش شما سککته مغزي مي کنه که از فرط هجوم زياد خون به مغزه.از اتاق بيرون رفت و منم آماده بودم که همراه همه برگردم. مامان، دستم را گرفت و کمک کرد تا سرپا بايستم. همگي با هم بيرون رفتيم. پام درد مي کرد اما مي تونستم به راحتي راه برم به کنار ماشين که رسيدم نيما پشت فرمان با اخم نشسته بود، سهيل مثل هميشه در رو برام باز کرد و من نشستم، همين که نيما به سمت خونه حرکت کرد گفت:- بسم الله الرحمن الرحيم، غزل دوباره برمي گرده خونه، خدا رحم کنه.- چرا؟ مگه من چمه؟- هيچي خواهرم، شما هيچي تون نيست، فقط هر چند وقت يکبار هوس هاي مختلف مي کنيد که خطرناک و دردسر سازه، يه بار هوس پرواز، يه بار ديگه هوس ازدواج، لابد دو روزه ديگه هوس بچه.سهيل به جاي من گفت:- اين چرت و پرت ها چيه که ميگي؟ نوبتي هم باشه اول نوبت شماست.- خواهش مي کنم، شما بزرگترين، هرچي باشه حق با برادر بزرگتره، راستي اين دفعه اوليه که مي بينم يه خواهر با برادر ازدواج مي کنه. من مي گم ما خانواده خارق العاده اي هستيم مي گيد نه.با حرف هاي نيما همه مي خنديديم تا به خونه رسيديم. توي خونه شور و حالي به پا بود. بچه ها هم مدتي بود از رامسر اومده بودند، خونه خيلي شلغ بود، همه بودند حتي امير و پرستو. فقط آرمان نبود که به ايتاليا رفته بود. هر چند توي خونه هم حق تکان خوردن نداشتم اما روز خيلي خوبي برام بود، با شوخي هاي پيام و نيما و سهيل جو خيلي صميمي و شادي بوجود اومده بود. به خصوص اينکه به تازگي ارش هم مانند انها شده بود و مدام سر به سر من مي گذاشت، نمي دونم چرا برخلاف چند ماه پيش ديگه ازش بدم نمي اومد. بلکه خيلي خوشحال بودم که با عسل ازدواج کرده است و سهيل براي هميشه براي من باقي مانده است. بچه مي گفتند و مي خنديدند و من بيشتر از اينکه حرف بزنم نظاره گر بودم. بابا گفت:- هرچقدر گفتيد و خنديد بسه، حواستون روجمع کنيد چون مي خوام يه چيزي بگم.همه ساکت شدند تا بابا حرفش را بزند که ادامه داد: من اينجا توي جمع نامزدي غزل و سهيل رو اعلام مي کنم. اگر همه راضي باشيد هفته ديگه جشن رو برگزار کنيم.صداي دست زدن به هوا بلند شد، خوشحالي همه دو برابر شده بود، بابا سهيل رو بغل کرد و بوسيد، چه شبي بود اون شب، دلم نمي خواست تموم بشه. آخر شب به کمک نيما و پيام از پله ها بالا و به اتاقم رفتم و روي تخت خوابيدم اما چشمهام رو نبستم. بعد از چند دقيقه صداي در رو شنيدم، سهيل از پشت در اتاق سرک کشيد و گفت:- اجازه هست بيام تو؟خنديدم اما جوابي ندادم، به اتاق اومد و کنارم روي تخت نشست و گفت:✹ @wifeclub ✹⊱

