قسمت دویست دوست ندارم بخوابم.- آخه چرا؟- مي ترسم اين شب خوب ديگه تکرار نشه.- چرا مي ترسي؟ مطمئن باش…
انتشار: 2026/06/27 20:39 UTCدریافت: 2026/08/15 07:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 07:31 UTC
قسمت دویست دوست ندارم بخوابم.- آخه چرا؟- مي ترسم اين شب خوب ديگه تکرار نشه.- چرا مي ترسي؟ مطمئن باش از اين شب هاي خوب توي زندگي تو زياد خواهد بود.لبخندي زدم و گفتم: آره با تو هميشه خوبم.لبخندي زد و بعد از چند لحظه گفت: اومدم که يه چيزي رو بهت بگم؟- چي؟- موضوع بيماري من!اخمي کردم و گفتم: تو رو خدا سهيل، نمي خواد چيزي بگي.- نه نه، نمي خوام چيزي بگم. اما اين موضوع رو به غير از من و تو آرمان و مهرشاد کسي نمي دونه.- خب ندونه. مگه چيه؟- اما ما بايد در اين مورد به پدرت بگيم. اونا بايد بدونن.- چي رو بايد بدونن؟ تو رو خدا سهيل اين شب رو خراب نکن.- اين حق اوناست، تو دخترشون هستي و دوست دارن و برات آرزوها دارن، شايد نخوان با مردي زندگي کني که...نگذاشتم بقيه حرفش را بزند و گفتم: اين حق هيچ کسي نيست جز من، دختر اونا مي خواد با مردي زندگي کنه که دوستش داره، عاشقشه، حاضره براش بميره، همه ي زندگيشه، با مردي که حاضره براي پنج دقيقه هم که شده زنش بشه. با مردي که هميشه و همه جا از معرفت و فداکاري کم نياورد. با مردي که واقعا يه مرده يه مرد. تو رو خدا سهيل خوشي اين لحظات رو ازم نگير بذار خوش باشم، تو رو خدا سکوت کن و نذار به غير از ما کسي بفهمه، من به امير و پرستو گفتم که به کسي چيزي نگن. آرمان و مهرشاد هم که مورد اعتمادند پس ديگه مشکلي نيست، خدابزرگه سهيل. خدا با ماست، تو رو خدا قبول کن.سرش را پايين انداخت و گفت: من که حسابي عقلمو از دست دادم از دست تو، اميدوارم ناراحت نشن.- نمي شن، ما ميگيم خودمون هم خبر نداشتيم.- باشه، هر چي تو بخواي.- راستي سهيل بابا مي خواد هفته ديگه جشن رو برپا کنه.- آره، مگه ايرادي داره.- نه، اما مگه قرار نبود يه مجلس ساده باشه؟- خب آره.- اما بابا...- نگران نباش. من باهاش حرف زدم و قبول کرد، فقط تا زماني که تو حالت خوب نشه نمي توني که براي خريد بيرون بري.- من خوبم، تا دو روز ديگه هم مطمئنم بهتر مي شم.- باشه، حالا اجازه مرخصي مي فرماييد؟- خوش اومدي؟بلند شد و بيرون رفت اما دوباره در رو باز کرد و رو به من گفت: غزل!بله، باز چي شد برگشتي؟- برگشتم بگم هر چند لياقتت رو ندارم اما خيلي دوستت دارم.اينو گرفت و از اتاق بيرون رفت، بغض گلوم رو گرفت دوباره ياد لحظاتي بدون او در فکرم افتاد، خواستم گريه کنم اما به او قول داده بودم ديگه گريه نکنم، چشمهام رو بستم و سعي کردم بخوابم تا اين فکر از ذهنم بيرون نره.✹ @wifeclub ✹⊱

