قسمت دویست دوست ندارم بخوابم. - آخه چرا؟ - مي ترسم اين شب خوب ديگه تکرار نشه. - چرا مي ترسي؟ مطمئن…
انتشار: 2026/06/28 20:03 UTCدریافت: 2026/08/15 07:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 07:31 UTC
قسمت دویست دوست ندارم بخوابم. - آخه چرا؟ - مي ترسم اين شب خوب ديگه تکرار نشه. - چرا مي ترسي؟ مطمئن باش از اين شب هاي خوب توي زندگي تو زياد خواهد بود. لبخندي زدم و گفتم: آره با تو هميشه خوبم. لبخندي زد و بعد از چند لحظه گفت: اومدم که يه چيزي رو بهت بگم؟ …قسمت دویست و یکاون شب بهترين شب عمرم بود، شبي که مدتها انتظارش را مي کشيدم شبي که مدام براي بدست آوردنش اشک ريخته بودم، پاهام سست شده بود. باورم نمي شد سهيل کنار من بود و هر دو با هم کنار سفره عقد به صحبتهاي عاقد گوش مي داديم. همه ساکت کنار سفره عقد ايستاده بودند و به لبهاي من چشم دوخته بودند و بعد از چند لحظه و مثل معمول بعد از سومين بار گفتم"با اجازه پدر و مادرم و همه عزيزانم بله.غوغايي به پا شد هم در بين جمع هم توي دلم، وقتي از سهيل جواب خواسته شد گفت:- درسته پدر و مادرم نيستين اما با اجازه ي هر دوشون و آقاي مهرباني بله.بغض گلوي بابا و مامان را گرفته بود، دوباره صداي دست زدن بلند شد و سهيل حلقه ازدواج را در کنار حلقه ازدواج مادرش به انگشتم کرد، خطبه خوانده شد و نام من و سهيل در شناسنامه و در قلب همديگر براي هميشه به هم تعلق گرفت.براي ادامه جشن، از کنار سفره عقد به سالن پذيرايي رفتيم، احساس آرامش مي کردم، دوش به دوش سهيل حرکت مي کردم و هيچ جا تنهاش نمي ذاشتم. آرمان صبح همون روز برگشته بود. و خودش را به مجلس ما رسونده بود. سهيل دستم را گرفت و گفت:-بيا بريم پيش مهشاد و آرمان.- باشه بريم.- اون دو تا به ما خيلي کمک کردند، مهرشاد به من، آرمان به تو.- آره بايد ازشون تشکر کنيم.کنار بچه ها ايستاديم که مهرشاد سريع گفت: غزل خانم اون کفش ات رو دربيار و بزن تو سر ما دوتا که ترشيديم سر دست ننه و بابامون.خنديدم و گفتم: سهيل بايد بزنه، نه من.- فرقي نمي کنه. مهم اينه که تو سري بخور بشيم.- خدا نکنه.- فعلا که خدا کرده.- نوبت شما هم ميشه نترسيد.- نه خانوم من نمي ترسم، اين آرمانه که مي ترسه و هي بي خود تو دل من رو هم خالي مي کنه.آرمان اخمي کرد و با ضربه اي پس گردن مهرشاد زد و گفت: حالا بذار دختر خاله خانمتون جواب بله رو بده بعد دور بردار، البته اون آرزو خانمي که من مي بينم و از فک و فاميل هاي شماست مطمئنا مثل خودته.- منظور؟! چرا توهين مي کني؟- مثا اينکه تو به خودت شک داري ها، من گفتم مثل تو مي مونه نگفتم که مثل گودزيلا مي مونه.سهيل خنديد و گفت: خب به خاطر اينکه خودش ايراد داره بهش برخورد.- اينو هستم.مهرشاد رو به من گفت: مي بيني تو رو خدا من اين وسط وظلوم واقع شدم، گفتم اين سهيل ازدواج مي کنه و آدم مي شه اما انگار از بشريت هيچ بويي نبرده.- آفا مهرشاد قرار نشد به سهيل حرفي بزنيدها!!- آه آه. قبلا کم ليلي و مجنون بازي در مي آورديد، حالا ديگه خدا رحم کنه.سهيل در جواب گفت: زورت مياد؟- عمراً. البته جاي تو بودن خوبه اما اصلا حاضر نيستم جاي غزل باشم. خدا بهش صبر بده.- حالا تو رو خدا حاضر شو. من بدون تو ميميرم. تو رو خدا حاضر شو زنم بشي.- اصلا حرفش مزم، در ضمن عقدي که از روي اجبار باشه و دختر راضي نباشه در شرع اسلام قبول نيستو- آه که چقدر هم تو تهل شرع اسلام هستي، ايتاليا هم که بودي همين رو مي گفتي؟- يعني چي؟ دخالت در کار مردم از نظر شرع گناهه، خجالت بکش تو هنوز ياد نگرفتي که نبايد بيشتر از کوپنت حرف بزني...آرمان عصباني شد و نگذاشت حرفش را ادامه بده و گفت: اي خفه شو پسر، فک درد نگرفتي؟- نه.- خجالت بکش، حداقل از غزل.- دليلي براي انجام اين کار نمي بينم.- تو هيچ وقت دليلي براي انجام کارهات نداري.- فضولي موقوف.✹ @wifeclub ✹⊱

