در عمیقترین شکافِ کلمات،آنجا که واژهها در خون خویش میجوشند،من ایستادهام؛بر لبهی تیزِ مرزهای سقوط.آسمان، گلوگاهِ مردهای استکه آوازش را در گلوی کلاغِ استدلال دفن کرده است.دیگر هیچ فلسفهای دستهای مرا گرم نمیکند،وقتی چکشِ واقعیت،استخوانِ منطق را زیر پای زمان خرد میکند.به چشمانم نگاه کن!اینجا تفسیری از زنده بودن نیست؛تنها سفسطهی آینه استکه تکرارِ ما را به ریشخند میگیرد.ما بر زمین راه نمیرویم،ما سقوطی مداوم را زندگی میکنیمدر شهری که مردگانش رادر قبرهایِ وارونه به سمت آسمان دفن کردهاند...تا شاید خدا،ریزشِ ممتدِ این خاکستر را تماشا کند.#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a