شمسمثل بادی که می وزی در دشت مثل بیدی که بیقراری شمس می شوی در غبار ها پنهان داغ بر سینه می گذاری ش…
انتشار: 2026/08/18 14:12 UTCدریافت: 2026/08/20 17:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 17:10 UTC
شمسمثل بادی که می وزی در دشت مثل بیدی که بیقراری شمس می شوی در غبار ها پنهان داغ بر سینه می گذاری شمسکوچه های دمشق دیگر نه کوچه پس کوچه های تهران نهدر میان کدام قافله ای با که آخر قرار داری؟ شمس رفته ای بی خبر تر از دیروزرفته ای چون پرنده ای تنهامولوی را ،غروب قونیه را به هوای که می سپاری؟ شمسبعد تو ، بعد رفتنت این شهرشهر سنگین سایه های بلند مثل یک معدن نمک شده استروی این زخم های کاری شمستو بگو در کجای تاریخی؟در کجا بی بهانه می رقصی در میان کدام اسکله ایاز خودت هم خبر نداری؟ شمسگفته اند از سرخس برگشتیدر مسیر هرات دیده شدیگاه مانند زائری خسته پشت دروازه ی مزاری شمس در میان قطار تا تبریزقهوه را تلخ تلخ می خوردیگفته بودی که آخر پاییزسوی پاریس رهسپاری شمسگاه در کوچههای فرغانهروی دستان شهر دیده شدیکشته ی انفجار در کابلبا کمربند انتحاری شمسکاش می شد به بلخ برگردیصبح، در کوچه ها طلوع کنیدر نیستان دوباره دیده شویدر همان چشمه های جاری شمسکاش می شد دوباره زنده کنیمولوی را که سالها مرده استبا سماعی همیشه روحانیبا همان هوی استعاری شمسموسی عصمتی t.me/braillehayenagozir