به آواره زمین بخشیدم از او خان درآوردم از آن ویرانهی بیمشتری دکّان درآوردم رَدایی ژنده و دستار چرک و پارهکفشی داشت به زورِ خلعَت از دریوزهای سلطان درآوردم نه تنها من ، که دیگر خویش را هم بعد از آن نشناخت که از بیدستوپایی ، رستم دستان درآوردم در این دنیا کجا مانند من تَردست مییابی!من اینجا از کلاه شرعیام شیطان درآوردم خمیر کفر و دین را سامری آنگونه هم میزد که من جادو شدم از آن میان عرفان درآوردم زمانی هر چه میفرمود حتی شک نمیکردم دمار از روزگار خویش با ایمان درآوردم برای لحظهای پروانگی در پیله پوسیدم سرِ آزادگی آخر سر از زندان درآوردم ریا وقتی تنورش گرم میشد نانم آجر شد از آنپس خون دل خوردم ، نگویی نان درآوردم!از اول هم گرفتار طبیبی نابلد بودم که از یک درد ، صدها درد بیدرمان درآوردم دهان از شیر مادر تا گرفتم گفت از این پس نان ..منِ خوشباور آنجا یک بغل دندان درآوردم#مرتضی_فاتحینسب@GhaZalkhaniI