﷽بیا!.. شکستهام امروز توبه و پرهیز حریف میطلبد چشمهای خوابگریزمنی که زخمیِ انکار واژهها هستم ..در استکان شعورم دوباره شعر بریزکنار بستر دلتنگیام کمیبنشین نگو گذشته زمان یکیشدن ، برخیز !بپوش با تنت عریانی وجودم را مرا رها کن از اندوه بیرگ پاییزهمیشه ابر ، بغل کرده آسمان مرا دلم گرفته از این فصل و بارش یکریزهوای معتدلم باش شهر من سرد است بتاب بر تن برفم شرارهی تبریز !ولی نه ! ما دو تضادیم و وصل ممکن نیست تو شور زندگی و من سکوت حلقآویزچگونه شعر بخواند به گوش چلچلهای مترسکی که اسیر است بر سر جالیز #پروین_نوروزی ✍