ماجرای من و انتخاب رشته(خاطرات تحصیلی)بخش۴۸علی گودرزیان ع پایداردست از پا درازتر و دل پر از اضطراب…
انتشار: 2026/07/09 16:10 UTC
ماجرای من و انتخاب رشته(خاطرات تحصیلی)بخش۴۸علی گودرزیان ع پایداردست از پا درازتر و دل پر از اضطراب و غم بی تباری که ما لک ها به آن "پژاره" می گوییم به توصیه ی بچه ها، از سالن امتحانات به سمت دانشگاه حرکت کردم.در مسیر، به همه ی بد شانسی خود فکر می کردم این که چرا باید کاربری که لیست ها را نوشته است نام مرا از قلم بیندازد!فکر می کردم شاید هم شهریه نداده ام که دوباره فکر کردم هنوز ترم تمام نشده که بدهکار شوم. با سری پر از سرمشغولی و روحی عصبانی و خسته، خودم را به دانشگاه و دفتر معاونت آموزشی دانشگاه رساندم.معاون پشت میز نبود و دیدم دو نفر روی صندلی های "ارباب رجوع" خوش و بش می کردند. من که سلام کردم احترام کردند و من هم نشستم و عرض کردم:" نام بنده در لیستی که کنار سالن امتحانات زده اید نیست!"معاون بلند شد و پشت صندلی خود رفت و کد ملی مرا پرسید و در رایانه ثبت کرد و دیدم گفت:" بر اساس نامه ی نهادهای امنیتی شما متاسفانه "ممنوع التحصیل" هستید!"خدای من! برق از سرم پرید! به همه چیز فکر کرده بودم به ستاره دار شدنم فکر نکرده بودم. یک لحظه فشارم افتاد رنگ از رخم پرید! آن همه شوق و ذوقی که در من برای ادامه ی تحصیل موج می زد فروکش کرد و حس می کردم پر از سکوت گنگ یک مرداب شدم!هر چه بود آثار غمی که بر دلم نشست از چشم ها و صورتم بیرون زد به قول معروف:"رنگ رخسارم از سِرّ درونم خبر داد." معاون رو به من کرد و گفت:" برادرم! عزیزم! ناراحت نشو! خوش به حال شما باد! کاش من مثل شما بودم! از نظر من شما دکتر هستید...!"شاید معاون خواست با این حرف ها مرا تسلی بدهد! روحی که یک لحظه متلاشی شد و بر زمین فرو ریخت جمع کند و شایدم راست می گفت؛ هرچه بود باعث دلداری من شد. راستش من هیچ علاقه ای نداشتم آن روزها در بوق و کرنا بدمم که ای جماعت! من دانشجوی دکترای ستاره دار شدم! میلی به این کارها نداشتم این قصه هم به درد من در آستانه ی میان سالی نمی خورد!من به راستی دوست داشتم درسم را بخوانم! یک وطن پرستی که به خاطر تجاوز به وطنش در شانزده سالگی به جبهه رفته و از میهنش دفاع کرده می خواهد درس بخواند چه خطری دارد؟ این که دکتر شود آن هم به قول یکی از استادان دانشگاه دکترای حرف مفت بشم! چه ضرری به اسلام و مسلمین می زند؟شک ندارم آن کسانی که از بی سلیقگی یا آگاهانه باعث آزار و اذیت همچون منی شده اند، خیرخواه جمهوری اسلامی نیستند و نمی دانستم این مطلب را با چه زبانی و در کدام تریبون آشکارا جاااار بکشم تا مسئولین کلان هوشیارتر شوند! داستان از آنجا آغاز شد که در دولت روحانی بعد از آن تغییر و تحول در هیئت امنای دانشگاه آزاد اسلامی، دکتر رهبر رییس دانشگاه آزاد اسلامی کشور شد و بر صندلی دکتر میرزاده جلوس کرده بود. نخست اقدامش را بر این نهاده بود که به میمنت ریاست خود، بر پیشانی آنانی که چون او نمی اندیشند و او سلیقه ی نگاهشان را نمی پسندد، ستاره بنشاند! حالا در این استان پهناور، تنها ستاره ی اقبال من روشن شد! تنها دانشجوی دکترای ستاره دار لرستان به نام من، تمام شد.ناگزیر من، حس کردم که بهتر است به خانه برگردم و دل به دریای خودم بسپارم و به شعر و قلمی که ساز دلم را کوک می کند پناه ببرم!!مجلس دهم بود و نمایندگان مرکز آقایان صیدمحمدبیرانوند و محمدرضا ملکشاهی راد بودند. با آقای بیرانوند مطرح کردم و گفت:" الساعه حل می کنم!" یک هفته از امتخانات رفت و کاری نشد و من که نگران امتحانات بودم، با آقای ملکشاهی راد تماس گرفتم. آقای ملکشاهی همانگونه که پشت خط بودم با یکی از معاونین جناب رهبر تماس گرفتند کد ملی مرا خواستند و کد ملی را که زدند گفت:"آقای ملکشاهی! ایشان عضو جنبش سبز است و بنابر این ممنوع التحصیل شده است" ای بابا! یک لحظه به سال ۸۸ برگشتیم همان روزهایی که مسئول کمیته ی تبلیغات مهندس موسوی بودیم. بی گناهی خود را مرور کردم. ما هیچ گناهی نداشتیم! گناه ما این بود که برای پیروزی نامزدی که از قیف شورای نگهبان گذشته بود تلاش کرده بودیم! پیروز که نشدیم هیچ، بعد از شکست هم در خانه ی خود ماندیم! بر پیشانی طرفداران موسوی مهر فتنه گر زدند در حالی که فتنه گر راستین کسان دیگری بودند. برخی ها به ما می گفتند توبه کنید!؛ اما نه تنها توبه نکردیم بلکه هرگز از کرده ی خود احساس پشیمانی نکردیم و اگر باز دوباره به آن روز و آن وضعیت برگردیم همان کارهایی خواهیم کرد که آن روزها می کردیم!یکسال از میانه رفت پیام رسید که دوباره زمینه ی ادامه ی راه، فراهم شده است؛ اما دیگر قصه ی"شقشقیه هدرت.." شد!ادانه دارد...برای پیگیری ماجراهای من به چکامه های نامیرا در ایتا و بله و تلگرام بپیوندید!eitaa.com/chekamenamira%D8%A8%D9%84%D9%87… می پسندید این کانال را به دوستان و خانواده معرفی کنید!