🔪«هنرِ بیصدا کشتن»[با نگاهی به مستند تحسین شدۀ Navalny ]🧨در فیلمهای سینمایی، ترور معمولاً با شل…
انتشار: 2026/07/12 17:51 UTCدریافت: 2026/08/22 00:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 00:38 UTC
🔪«هنرِ بیصدا کشتن»[با نگاهی به مستند تحسین شدۀ Navalny ]🧨در فیلمهای سینمایی، ترور معمولاً با شلیک گلوله، انفجار یا تعقیبوگریزهای پرهیجان همراه است. حتی شیوۀ قتل #تروتسکی (مخالف تبعیدی #استالین) با کلنگِ یخ نوردی، در تاریخ ثبت شده است!⛏️🦠اما گاهی، قاتل فقط از کنار قربانی عبور میکند...قربانی، تنها احساس ناخوشی میکند. چند ساعت یا چند روز بعد به بیمارستان میرود. پزشکان ابتدا گمان میکنند با یک سکته، نارسایی ناگهانی یا مسمومیتی عادی روبهرو هستند. اما اندکاندک، لایههای پنهان ماجرا آشکار میشود؛ مادهای ناشناس، سمی کمیاب، یا حتی عنصری رادیواکتیو که راه خود را به بدن قربانی باز کرده است.هدر دهههای گذشته، نام روسیه و پیش از آن اتحاد جماهیر شوروی، بارها در کنار چنین پروندههایی مطرح شده است. از آزمایشگاههای محرمانهٔ دوران شوروی که گفته میشود بر روی سموم ویژه کار میکردند، تا پروندههای پرسر و صدای سالهای اخیر که در آنها از موادی مانند پلونیوم-۲۱۰ یا عامل عصبی «نوویچوک» نام برده شد.🌂 شاید مشهورترین نمونهٔ کلاسیک، گئورگی مارکوف، نویسندهٔ بلغاری، باشد؛ کسی که در سال ۱۹۷۸ در لندن، با برخورد نوک یک چتر به پایش، هدف گلولهای بسیار کوچک حاوی ریسین قرار گرفت و چند روز بعد جان باخت. این پرونده، بیش از هر چیز، نماد «ترور بیصدا» شد.☕️ سالها بعد، الکساندر لیتویننکو، افسر پیشین سازمان امنیت روسیه، پس از نوشیدن چای در لندن بیمار شد. تحقیقات بریتانیا اعلام کرد که او با پلونیوم-۲۱۰، مادهای بسیار رادیواکتیو، مسموم شده است؛ پروندهای که بازتاب جهانی یافت.🌡در سال ۲۰۱۸ نیز سرگئی اسکریپال و دخترش در شهر سالزبری انگلستان دچار مسمومیتی شدند که مقامهای بریتانیایی آن را به عامل عصبی «نوویچوک» نسبت دادند. این حادثه، شهر را برای مدتی با یک بحران بهداشتی و امنیتی روبهرو کرد.🧪 اما شاید هیچ پروندهای، به اندازهٔ ماجرای الکسی ناوالنی، این الگوی ترورهای خاموش را در برابر افکار عمومی جهان قرار نداد.ناوالنی، چهرهٔ سرشناس مخالف دولت روسیه، در سال ۲۰۲۰ هنگام یک پرواز داخلی بهطور ناگهانی بیهوش شد. او پس از انتقال به آلمان، تحت درمان قرار گرفت و آزمایشگاههای چند کشور اروپایی اعلام کردند که آثار یک عامل عصبی از خانوادهٔ نوویچوک در بدن او یافتهاند. دولت روسیه این اتهام را رد کرد و مسئولیتی نپذیرفت، اما تحقیقات مستقل و گزارشهای منتشرشده، این پرونده را به یکی از بحثبرانگیزترین نمونههای سالهای اخیر تبدیل کرد.🔻آنچه این ماجرا را از بسیاری پروندههای مشابه متمایز میکند، فقط خودِ مسمومیت نیست؛ بلکه روند تحقیقاتی است که پس از آن شکل گرفت. مستند Navalny، برندهٔ جایزهٔ اسکار، تنها روایت یک سوءقصد نیست؛ بلکه نشان میدهد چگونه روزنامهنگاران و پژوهشگران، با کنار هم گذاشتن دادههای پراکنده، تلاش کردند مسیر این عملیات را بازسازی کنند.ترور، همیشه با صدای گلوله شکل نگرفته است. گاه با یک فنجان چای. زمانی با دستگیرهٔ یک در....و گاهی، با مادهای که نه دیده میشود، نه بویی دارد و نه تا مدتها کسی حتی میداند که قربانی، اساساً ترور شده است.#هنرآیین #مانوک_معتضدیان@honaraeen 🍂🍃🕯
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — هنرآیین | مانوک معتضدیان
داریوش اقبالی و قبای گشاد شرافت[نگاهی به شِبهترانۀ «توهم توطئه»]🔴 ابتدا و برای آنکه روشن شود چرا از عبارت «شِبهترانه» استفاده کردم، اینجا را ببینید...👇نقدهای اسماعیل امینی (شاعر) به اثر جدید داریوش؛ «توهم توطئه» اصلاً ترانه نیست!❎ گزارۀ اصلی:هر عیب که هست از «ما»ست و هیچ پدیدهای (منجمله ساز و کارهای حکمرانی) «به ذات خود ندارد عیبی...»⬅️ خداوندگار این سبک تحلیل ــ که من آن را «تحقیر ملی» مینامم ــ #بیژن_عبدالکریمی و همفکران او هستند. اگر سری به کانالش بزنید، با خیل این «تأدیبگران خلق» مواجه میشوید که مدام «عیب جوان و سرزنش پیر میکنند». اتفاقاً پرداختن به همین سبک فکری، آنچه را در شبهترانۀ داریوش آمده نیز بهخوبی پوشش میدهد.این دیدگاه، قائل به نوعی «اکوسیستم پلیدی» ــ شامل خشونت، قانونگریزی، دغلکاری، توهم توطئه و... ــ است که ظاهراً شالودۀ حیات جامعۀ ایران را شکل داده؛ بهگونهای که تنها عامل نگونبختی ایرانیان، همین منش و فرهنگ است و نقش نهادهای حاکم، قانون و آموزش در ایجاد یا تغییر این فرهنگ نادیده گرفته میشود.در این نگاه هیچ جایی حتی برای مثلاً تعدی بیگانگان در تاریخ هم نمیماند! 👁 و به همین سیاق؛ لابد دختری که مورد تعرض واقع شده برای نوع پوششاش مقصر است!این نحله با قطعیتی عجیب، از وجود چرخهای دائمی از خشونت در فرهنگ ایرانی سخن میگوید و برای اثبات آن، از خشونت در گفتگو تا آزار حیوانات (خصوصاً گربهها) توسط کودکان مثال میآورد.اما وقتی این طرز فکر، با آن ظاهر شیک و موجهش، شکافته شود، نهتنها به تحلیل علمی چندانی برنمیخوریم، بلکه بوی خوشی هم به مشام نمیرسد:1️⃣ تعمیم ناروا و این «ما»ی جعلینخستین و شاید عمدهترین مشکل، برچسبزدن عام و فراگیر به مردم است؛ برچسبهایی که با ضمیر «ما» ظاهراً باید گوینده را نیز شامل شود، اما نمیشود.گوینده خود را در جایگاه «ناظر» مینشاند و بنابراین، خودبهخود از «منظور» بودن و شمول این «ما» خارج میشود. در واقع، بر سکوی موعظه ایستاده، انگشتش را به سوی مردم گرفته و قوم نادان را ملامت میکند.اینجاست که «جناب ناصح» قبای شرافت بر تن خویش میدوزد و از بالا به «این مردم حقیر» مینگرد.کافی است از او بپرسید: اگر خودت را هم مشمول این برچسبها میدانی، چرا یک تجربۀ شخصی بیان نمیکنی؟ یا بر اساس کدام سنجش علمی، این ویژگیها را به چنین گستردگی به همۀ مردم نسبت دادهای؟🔻پاسخ: سکوت!🔸از همه جالبتر اینکه بسیاری از نمونههای مورد استناد، متعلق به دههها پیشاند. فرهنگ اما ذاتاً پویاست و تغییر میکند؛ ولی نگاه منجمد ایشان هنوز گمان میکند کودکان امروز نیز مانند نیمقرن پیش سگ و گربهها را آزار میدهند!کافی بود فیلسوف خلوتنشین ما، به جای آه کشیدن از کوتهفکری مردم، قدری در خیابان کارگر شمالی قدم بزند تا ببیند رابطۀ مردم با همان گربهها چقدر تغییر کرده است؛ گربهای که روی سکوی کنار پیادهرو لمیده، امروز چنان به رهگذران بیاعتناست که حتی زحمت جابهجایی هم به خود نمیدهد، چه رسد به فرار!و تازه کاری به آن مردم پرشماری نداریم که به همین گربهها رسیدگی میکنند و آب و غذا و نوازش نثارشان میکنند.2️⃣ افراط در نقد «توهم توطئه»بیشک افراد بسیاری در ایران، به صورتی افراطی، معتقد به توطئههای پنهانی و پشتپردهاند. اما آیا از این واقعیت میتوان به نفی هر نوع دسیسه و فریبکاری پنهان رسید؟افراط در نقد «توهم توطئه»، اگر مراقب نباشیم، از آن سوی بام میافتد و به دعوت به سادهلوحی تبدیل میشود.اینکه هر اتفاقی را توطئه بدانیم خطاست؛ اما انکار اصل وجود هر نوع توطئه نیز منطقاً خطاست.3️⃣ برچسب «توهم» به «افتخارات ملی»این هم چیز تازهای نیست؛ کژراههای که #شاملو و دیگرانی بنیاد نهادند و حالا برای نسل امروز، بوی کپک میدهد.نسلی که اتفاقاً بیش از گذشته با پیشینۀ ملی خود آشنا شده و روزبهروز مشتاقتر است که: «به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازد»و نظر داریوش را به سُخره میگیرد که میخواند:«ما آنچه گفتهایم، نبودیم و نیستیم»4️⃣ کتمان رانتخواری و مبرا کردن رانتخواران👈 «از دید ما هر که به یک اوج میرسد حتماً تمام عمر خودش را فروخته...»خب بیشک کسانی بدون فروختن خویش به اوج رسیدهاند؛ و در مقابل، کسانی نیز خود را برای رسیدن به موقعیت فعلیشان فروختهاند یا از میانۀ راه فروشنده شدهاند.اما چرا باید یکی از این دو سوی معادله حذف شود؟مسئله این نیست که «همه» خودفروختهاند؛ مسئله این است که چرا برای پاک نگه داشتن قبای شرافتِ همفکران، باید وجود آن سوی ماجرا را انکار کرد؟🔺و شاید پرسش نهایی همین باشد:چرا این قبای شرافت بر تن داریوش اینقدر گشاد است؟#هنرآیین #مانوک_معتضدیان@honaraeen 🍂🍃🕯
❤️ در سفر عشق چنان گم شدم...*شبهای روشن فیلمی در بارۀ سفر است. سفری به درون که در انتها، قهرمان به منزل ابتدایی بازمیگردد ولی دیگر آنی نیست که روزی رفته بود...🔹شخصیت استاد، که بیشباهت نیست به مولانای شمس ندیده و شیخ صنعانِ دخترِ ترسا ندیده؛ ادیبی عبوس است، که دانشجویی در ابتدای فیلم، جسورانه همین را به رخ او میکشد؛ «اینکه او "همه چیز" از سبک تا فرم را در بارۀ شعری که از #سنایی خوانده "میداند" اما از سوز نهان در همان شعر بیخبر است»! 👁🗨 حتی پاسخ استاد به پاسداری که در ایستبازرسی، حین تفتیش بدنیاش، جویای مفهوم پُِرتکرارِ «مِی و جام» در شعرها شده، نشان از ماسیدگی دانش در ذهن او دارد. اما ناخودآگاهِ استاد، سخت در جستجوی عشق است تا این دلق را از تنش درآورد و به آتش بیفکند و دفتر دانشش را به خون دل بشوید. گویی اندرون او از این طرز سلوک به سَبک «گرانان» به تنگ آمده و سبکبالیِ قماربازی را میطلبد که هیچش نمانده است.💘 و عشق البته از راه میرسد... تلخ و بیرحم؛دخترک، تنها، سرگردان و از ابتدا چشمانتظار دیگریست....در این انتظار، استاد نهایتاً پناهیست برای او از مزاحمت و سرما.و بسا کمکی برای یافتن محبوب گمشدهاش!تا آنجا که از سوی دختر، عشقنامه برای یار بیوفا بنویسد...حالآنکه دو نفر، در رقصی ناپیدا، به طولِ شبهای این انتظار، بر یکدیگر اثری عمیق میگذارند. و هیچیک بر وضع خویشتن قبلی مستقر نمیمانند.👎در نیم قرنی که وجوه اصیل، پرمغز و عاشقانۀ ادبیات فارسی بهتدریج از کتابهای درسی و سپس از ذهن چند نسل زدوده شد، [تا آنجا که حتی غلط نویسی زبان فارسی (با رسمالمشق اینستاگرامی!) امری معمول جلوه کرد...] تنیدنِ بههنگامِ شعر و نکتههای پُرمغز در لابلای سکانسها و گفتگوها، فیلم را به «اثری شریف» مبدل ساخته است. اشارهای دردناک به فارسیزدایی در جایی است که استاد شعری عاشقانه میخواند و دختر وقتی میفهمد از سعدی بوده، با تعجب میپرسد؛ «عه! سعدی از این شعرها هم داره؟!». 🎬 مشهورترین اقتباس سینمایی از «شبهای سپید» داستایوفسکی، Le Notti Bianche ساختۀ ویسکونتی در سال ۱۹۵۷ است؛ اما «شبهای روشن» را میتوان بیش از هر چیز، یک کارگاه اقتباس دانست: نمونهای درخشان از اینکه چگونه میتوان روح یک اثر ادبی را حفظ کرد و در عین حال، آن را از جغرافیا و فرهنگ مبدأ جدا کرد و در جهان خود نشاند.👈جالب آنکه پوستر آن فیلم، در خانه استاد روی دیوار حضور دارد.💞سرانجام استاد از «سفر دراز خود» بازمیگردد.در ظاهر به همان نقطۀ آغازین!روزگارِ کوتاه عشق که در آن «شهد، فائق مینمود» به سر رسیده و اینک او زهراب چشیدهایست که قند سودش نمیدهد...آیا واقعاً به همان نقطه بازگشته است؟ حرمانزده، اما به غایت نابشده؛رهایییافته از آن «دانستگیِ» چوبینِ نخست و از این خرابی، آباد شده...📖چرخۀ روایت کامل شده و قهرمان دیگر آن آدم ابتدای قصه نیست.استاد در پایان، همان شعر آغازین را دوباره میخواند...به راستی همان؟!🔴 «شبهای روشن» بیش از آنکه داستان باشد، حالوهوایی شاعرانه است؛ داستانی که بر دیالوگ، سکوت، نور شب، انتظار و تنهایی بنا شده است. همین ویژگی، آن را برای سینماگران مؤلف بسیار جذاب میکند، اما در عین حال اقتباس از آن را دشوار؛ زیرا اگر کارگردان نتواند آن فضای شاعرانه را خلق کند، چیزی جز گفتوگوهای طولانی باقی نمیمانَد. 🔺کاش همین جملۀ آخری را فیلمسازهای بیداستانی که بنا بر همراهی روزگار و زمانه، اتفاقاً تحسین مفتِ بسیار هم نصیبشان شد، درک کرده بودند!* در سفرِ عشق چنان گم شدمکز نظرِ هر دو جهان گم شدم#عطارکارگردان: فرزاد مؤتمنفیلمنامه: سعید عقیقی موسیقی: پیمان یزدانیان#هنرآیین #مانوک_معتضدیان@honaraeen 🍂🍃🕯🔸پیوست:▪️آنونس رسمی فیلم و گزیده ای از چند سکانس...▫️فیلم کامل را هم از 👈اینجا ، 👈اینجا و 👈اینجا میتوانید دریافت کنید.
🤐 سخن گفتن به وقت خاموشی....[چند خطی بر مدار برانگیختگی]📌در سالیانی که در «هنرآیین» مطلب نوشتهام، گاهوبیگاه با این پرسش از سوی دوستان ـ و حتی گاهی از سوی خودم ـ روبهرو شدهام که چرا به درگذشتِ فلان هنرمند نپرداختهام، یا چرا تحسین کافی نثار شخصی نکردهام، یا چرا اثری را دقیقاً در سالروز تولد یا مرگ صاحب آن بررسی نکردهام.آخرینِ این پرسشها، دربارۀ #اکبر_عبدی از سوی عزیزی مطرح شد.🔖راستش را بخواهید، از توضیح دادن دربارۀ اینکه «چرا چنینم و چرا چنان نیستم» بیزارم (و این شاید مهمترین دلیل گریزم از اینستاگرام باشد) با این حال به همان رفیق شفیق پاسخی با این مضمون دادم؛🔺اولاً، در اوج موج رسانهایِ چنین مناسبتهایی، بعید میدانم بتوانم چیزی فراتر از آنچه دهها و صدها نفر دیگر گفتهاند، به مخاطب عرضه کنم.🔻دوم آنکه، در بسیاری از این مواقع، بویژه به دلیل موقعیتی تراژیک (در اینجا مرگ) فضای عمومی مجال نقد و واکاوی عمیق را نمیدهد و عملاً تنها انتظار میرود که در ستایش فرد سخن گفته شود. اگر قرار باشد نتوان همۀ ابعاد یک رویداد، یک هنرمند یا اثرش را دید، ترجیح من رویگردانی از مجادله و غالباً سکوت است.📍و سرانجام اینکه تجربهٔ روزهای نخست به من آموخت؛ «هنرآیین» بیش از آنکه یک رسانهٔ خبری باشد، بهتر است نوعی گاهنامه بماند...و امروز انتخاب موضوعات آن، نه بر اساس تقویم، بلکه بر اساس برانگیخته شدنِ خودِ من در برابر یک اثر، یک اندیشه یا یک رویداد شکل میگیرد. از همین رو، بارها پیش آمده که اثری از هنرمندی را نه در سالروز تولدش و نه در سالگرد درگذشتش، بلکه صرفاً در روزی بررسی کردهام که این احساس را داشتهام که با روح آن اثر، نسبتی خاص پیدا کردهام.👈 به گمانم (و دستکم برای من) نوشتن زمانی ارزشمند است که از دلِ چنین نسبتی برآید، نه صرفاً از روی مناسبتهای تقویمی یا شتابزدگی برای جا نماندن از قافلهٔ هیاهو...🔹در پایان، سخنی که بسیار بهتر از من، جانِ کلام را توضیح میدهد، در گفتاری از کانال یوتیوبی «آوای فلسفه» یافتم. لینک آن را عیناً در ادامه میآورم.💠و سخنی از #مولوی که فرمود؛من چو لب گویم، لبِِ دریا بوَدمن چو لا گویم مراد الّا بودمن ز شیرینی نشستم رو تُرُشمن ز پُرّیِ سخن باشم خَمُشسربلند و بهروز باشید🌹#هنرآیین #مانوک_معتضدیان@honaraeen 🍂🍃🕯youtube.com/watch?v=L_pU54AE5cU
👁 پدر را یاد کن آخر...*نوجوان بودم که «پرستوها به لانه بازمیگردند» را در سینمای روبازِ «گلستان» دیدم. البته فیلم سالها پیش از آن، در ۱۳۴۲ با نویسندگی و کارگردانی مجید محسنی تولید شده بود و گمان میکنم اگر امروز ساخته میشد، همچنان میتوانست تحسین بسیاری را -حتی در جشنوارههای معتبر جهانی- برانگیزد.فیلم همان زمان، تأثر تماشاگران را سخت برانگیخت و تماشای دوبارهٔ آن برای نوشتن این یادداشت نیز ـ پس از دههها ـ بار دیگر مرا عمیقاً گریاند.مضمونِ «وطن» به صورتی عینی در تکاپوی رنج آلودِ پدری برای بالیدن فرزندش، در این اثر تنیده شده و سرانجام به شکل مُشتی «خاک» متجلی میگردد. 🎬 داستان، در ظاهر، ساده است؛ پدری روستایی که پس از مرگ فرزندانش بر اثر دوری امکانات درمانی، تمام زندگی خود را وقف تحصیل تنها پسر بازمانده میکند تا روزی پزشک شود و از رنج مردمان روستا بکاهد.او برای تحقق این آرزو، به تهران میآید، به سختترین و پستترین کارها تن میدهد، حاضر میشود سیاهبازی کند، تحقیر شود، معلق بزند و شأن اجتماعی خود را نادیده بگیرد؛ فقط برای آنکه آیندهٔ فرزندش ساخته شود.سرانجام، پسر برای ادامهٔ تحصیل راهی فرانسه میشود؛ اما پس از پایان تحصیل، شیفتهٔ زندگی غرب شده، آرمان پدر را از یاد میبرد، تمناهای او را نادیده میانگارد و تصمیم میگیرد همانجا بماند. تا آنکه در میانۀ مهمانی فارغ التحصیلی، جعبهای حاوی یک نامه و مُشتی خاک وطن، بعنوان آخرین پیامِ دردمندانۀ پدری درهم شکسته، بدستش میرسد...پیام نافذ است؛ به دور از تلویح و در نهایت سادگی، اما حاوی حقایقی پنهان و سخت تأثربرانگیز...، و البته مؤثر! (پیوست را ببینید)✳️ در ۱۲ دی ۱۳۴۲، محمدرضاشاه و فرح برای افتتاح سینما سعدی، همین فیلم را تماشا میکنند. گزارش این مراسم در روزنامهٔ اطلاعات منتشر شد و منابع تاریخ سینمای ایران نیز نقل کردهاند که فیلم چنان مورد توجه شاه قرار میگیرد که به دستور او، عوارض نمایش آن بخشوده میشود؛ امتیازی که در آن روزگار، ارزش مالی قابل توجهی داشت.🔺اما آنچه برای من جالبتر است، دلیل این استقبال است؛سوای تأثیر عاطفی فیلم بر هر بینندهای، گمان میکنم محمدرضاشاه به نوعی خود را در شخصیت این پدر میدید؛ مردی که از خلال سخنرانیها و نوشتههایش، همواره چنین تصویری از خود ارائه میکرد: فردی که زندگیاش را وقف اصلاحات، گسترش آموزش، توسعهٔ کشور و خدمت به ایران کرده و برای این هدف، هر رنجی را بر خود هموار ساخته است.نمیدانم این همذاتپنداری تا چه اندازه آگاهانه بوده، اما اگر جای او بودم، احتمالاً من نیز هنگام تماشای این فیلم، خودم را در سیمای آن پدر میدیدم.🔴 نکتۀ عجیب هم آنکه؛ جریانِ شِبهروشنفکر چپ که فیلمهایی با مضمون «لاتِ ضدقانون»، «بانک زنیِ مقدس» و حتی «معتادِ مبارز» را میستود، در مورد این فیلم که اتفاقاً از فضای موسوم به فیلمفارسی بسیار دور بود، لام تا کام سکوت کرد و هیچ نگفت!پسر در نامه ای که خبر از ماندنش در خارج میداد، ایران را برای خود «محیط نامناسبی» دانسته بود! (آشنا نیست؟🤓)👈اما جمله ای در نامۀ پدر وجود دارد که شاید دلیلِ نادیده گرفتن فیلم هم همین باشد...؛«....تمام این بدبختی ها رو کشیدم تا تو دکتر بشی و به وطنت بیای. همولایتیهات رو از مرگ و میر نجات بدی. بیایی و به قول خودت "این محیطِ نامناسب" رو مناسب کنی».به هر روی، پیام پدر چنان تکاندهنده است که پسر منقلب شده، به ایران بازمیگردد تا در روستای خود درمانگاه بسازد.گفته میشد که «پرستوها به لانه بازمیگردند» در تشویق دانشآموختگان ایرانی خارج از کشور به بازگشت نیز بیتأثیر نبوده است. هرچند تاکنون پژوهشی که این تأثیر را بهصورت علمی اندازهگیری کرده باشد، ندیدهام، اما با توجه به قدرت عاطفی فیلم و محوریت اندیشهٔ «بازگشت برای خدمت»، چنین روایتی چندان دور از ذهن به نظر نمیرسد.#هنرآیین #مانوک_معتضدیان@honaraeen 🍂🍃🕯🔹پانوشت:عنوانِ نوشتار برگرفته از بیت #حافظ است؛الا ای یوسفِ مصری، که کردت سلطنت مغرورپدر یا یاد کن آخر «کجا شد مهرِ فرزندی»؟🔸پیوست:▪️گزیده ای از چند سکانس فیلم، بویژه سکانسِ جعبۀ نامه و خاک.▫️فیلم کامل را هم 👈اینجا میتوانید بصورت رنگی شده ببینید (با این توضیح که تمام نسخ موجود، کیفیت صدای پایینی دارند)
🦉نوحهخوانی جغدان بر بام یک تمدن[دقایقی با روایت یک ویرانه!]در منظومۀ «ایوان مدائن»، با سمفونی عظیم و پیچیدهای روبهروییم که در آن، واژهها جای نتهای موسیقی را گرفتهاند و بهطرزی شگرف، مخاطب را در هیبت خود محصور میدارند.علاوه بر شاکلۀ زیبا و فرم موسیقایی اثر #نظامی_گنجوی، از منظر شیوۀ روایت نیز با ذهنی خلاق روبهرو هستیم...در آغاز، به نظر میرسد که راوی، مشاهدات خود را از سفر به مدائن و دیدار طاق کسری بیان میکند؛ اما از میانۀ کار، خودِ کاخ گویی جان میگیرد و ضمن آنکه تاریخ خود و ساکنانش را مرور میکند، بهتدریج سررشتۀ روایت را به دست گرفته و حکایت روزگار شکوه و جلال خویش را از نو میسراید. گویی پیشنهاد شاعر آن است که در سکوتی مراقبهوار، بنگریم چگونه این ویرانه، آرامآرام به جلال و جبروت قرنهای پیش بازمیگردد و زبان به سخن میگشاید...؛گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنونگامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشاناز نوحۀ جغدالحق، ماییم به دردِ سراز دیده گلابی کن، دردِ سرِ ما بنشان👈 اما نکتۀ مهمی در سراسر اثر خودنمایی میکند؛ اینکه نوحهگری جای شادکامی و خرّمی را گرفته است. «نوحهپرستی» و غلبۀ فرهنگ سوگ و نوحه، دستکم در مقیاسی که بعدها در ایران رواج یافت، با استیلای اعراب مسلمان بر ایران پیوندی عمیق دارد، در جایجای منظومه، بهگونهای هوشمندانه ــ و حتی رندانه ــ در برابر خاطرۀ روزگار شادی و سرزندگی ایرانیان قرار میگیرد. نظامی از زبان کاخ مدائن، از دگرگونی یک جهان فرهنگی سخن میگوید؛ جهانی که جشن، موسیقی و سرزندگی، جای خود را به سوگواری و حسرت داده است.آری! چه عجب داری؟ کاندر چمن گیتیجغد است پیِ بلبل، نوحهست پیِ الحان🗞 این نگاه، اگر با پیشینۀ خود نظامی کنار هم نهاده شود، معناهای تازهای مییابد.دربارۀ او آوردهاند که نسبی دهقانی داشته است؛ طبقهای که حافظ سنتهای تاریخی و روایتهای ایران باستان بودند؛ همان طبقهای که فردوسی نیز بسیاری از روایتهای کهن را از دفترها و طومارهای آنان برگرفت. اگر چنین باشد، طبیعی است که شاعر، خاطرۀ ایران پیش از اسلام را نه صرفاً بهعنوان گذشتهای تاریخی، بلکه بهمثابۀ بخشی از هویت فرهنگی خود بنگرد.درست است که تقویم ایرانیان پیش از اسلام آکنده از جشنها و بهانههایی برای شادی بود، اما بیان این نوستالژیِ دردآلود و ستایش آشکار روزگار پیشین، در زمانی که عملاً تیغ اسلام هر گردنی را که به آن دوران میبالید، از دم میگذرانْد، کاری بهدور از حزم بود. از همینرو، شاعر هوشمندانه همۀ این سخنان را بر عهدۀ کاخی سخنگو میگذارد تا اندکی از مخاطرات این گفتار را از دوش خود بردارد.کسری و ترنجِ زر، پرویز و بهِ زرّینبر باد شده یکسر، با خاک شده یکسانپرویز به هر خوانی زرّینتره گستردیکردی ز بساط زر، زرّینتره را بستانپرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گوزرّینتره کو برخوان؟ رو «کَم تَرَکوا» برخوان⛔️ قضیه زمانی خطیرتر میشود که نظامی، عامدانه و ستایشگرانه، قرینههایی از ایران باستان را در کنار مفاهیم آشنای اسلامی مینشاند تا هویتی را که خلفای بنیامیه و بنیعباس قرنها در زدودن آن کوشیده بودند، دوباره احیا کند.از جمله، قرینهسازیِ «پیرزن کوفه» با «زالِ مدائن»؛ همان پیرزنی که بر پایۀ روایت، انوشیروان برای حفظ خانۀ او، دیوار کاخ را کج ساخت. نظامی اینگونه روایتها را بستری برای در کنار هم نشاندن مفاهیمی آشنا برای مخاطب مسلمان قرار میدهد:گر زاد رهِ مکه تحفهست به هر شهریتو زادِ مدائن بر، تحفه ز پی شروانهر کس برد از مکه، سبحه ز گِلِ حمزهپس تو ز مدائن بر، سبحه ز گلِ سلماناین بحر بصیرت بین! بیشربت از او مگذرکز شط چنین بحری، لبتشنه شدن نتوان🕯 در چنین بستری، شاعر گویی تاریخِ فراموششدۀ ایران را دوباره به حافظۀ جمعی فرا میخواند و شاید همین است راز ماندگاری «ایوان مدائن».این منظومه، صرفاً مرثیهای بر ویرانی یک کاخ نیست؛ مرثیهای است بر خاموشی یک تمدن، اما مرثیهای که در دل خود، هنوز غروری خاموش را حفظ کرده است.گویی نظامی میخواهد بگوید:تمدنی که حتی ویرانههایش چنین سخن میگویند، هنوز شکست نخورده است.ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر مابر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خِذلان*🔹پانوشتخِذلان: خوار فروگذاشتن، فرو افتادن از شوکت.🔸پیوست:آندانته دولوروزو از سمفونی پرسپولیس اثر: امینالله حسین🔴 پیشنهاد:نسخۀ کامل شعر را از گنجور (👈اینجا) باز کنید؛ حین شنیدن موسیقی🎼#هنرآیین #مانوک_معتضدیان@honaraeen 🍂🍃🕯
🐍 آشوبِ قتلِ ضحاک...[چرا فریدون در پایان روایتِ شاهنامه، ضحاک را نمیکشد؟]❗️چندی پیش در فضای مجازی به گفتار جوانی برخوردم که با افتخار تعریف میکرد چگونه به دوستِ غربی خود توضیح داده است که: «فریدون ضحاک را نکشت، چون ما ایرانیان ملت صلحدوستی هستیم!»▪️نمیدانم چرا خواندن خودِ شاهنامه برای برخی آنقدر دشوار است که ترجیح میدهند به جای مراجعه به متن، از پیشِ خود معنایی برای آن بتراشند!اما حقیقت داستان...پیش از هر چیز؛ به راستی تنها، پردازش شخصیت ضحاک کافیست تا تحسین ما را نسبت به فروسی و البته تدوینگران متونِ پیش از او برانگیزد و به تماشای برترین اسطورۀ شرّ در تمام ادوار بنشینیم.ه🧌 اگر از خطوط فرعی داستان بگذریم، ضحاک در طول فرمانروایی درازمدت خود، جهان را چنان به تباهی میکشاند که خود عملاً به اَبَرشروری بیهمتا بدل میشود. دیوان را میپرورد، آیینِ دیوی و نامردمی را رواج میدهد، آنان را به قدرت و سلاح مجهز میکند و بر مردمان مسلط میسازد تا جهان را به آشوب کشند. افزون بر این، بنا بر روایتهای اساطیری، وجودِ او خود به کانون جذبِ نیروهای اهریمنی بدل میگردد؛ گویی پیکر و روانش ظرفِ شرارتِ جهان است.🕷از همین رو، هنگامی که فریدون بر او چیره میشود، سروش بر وی نهیب میزند که مبادا ضحاک را بکشد؛ زیرا اگر اژدیهاک در آن هنگام کشته شود، آن همه پلیدی و جانوران موذی که در وجود او مهار شدهاند، در جهان پراکنده خواهند شد و زمین را فراخواهند گرفت. از اینرو، فریدون مأمور به کشتن او نیست؛ بلکه او را در کوه دماوند به بند میکشد.اما این پایان ماجرا نیست.⭕️ در اینجا پرسشی مهمتر پیش میآید: اگر کشتن ضحاک چنین پیامدی دارد، پس چرا در پایانِ کار، به روایت متون کهن، او سرانجام به دست گرشاسب کشته میشود؟پاسخ را باید در دو نکته جست.نخست آنکه، بر اساس متون پهلوی، ضحاک در آخرالزمان به کمکِ شروری، بند از دماوند میگسلد و این بار با نیرویی بهمراتب سهمگینتر از گذشته، جهان را به مرز نابودی میکشاند؛ چندان که نه تنها آدمیان، بلکه آبها و گیاهان نیز از بیم نابودی خود، به درگاه اهورامزدا شکایت میبرند و خواستار پایان کار او میشوند. در چنین وضعیتی، هزینهٔ رها شدن نیروهای نهفته در وجود ضحاک، دیگر در برابر تداوم حیات جهان ناچیز مینماید. جهان به نقطهای رسیده است که کشتن او، هر بهایی که داشته باشد، تنها راه نجات است.🔺اما دلیل دوم، حضور دوبارۀ گرشاسب است.گرشاسب، پهلوان بزرگ ایران، که از نسل جمشید شمرده میشود در آغاز، سپهداری در دستگاه ضحاک بوده اما از او رویگردان میشود و به فریدون میگِروَد تا آنکه در نبردهای منجر به سقوط ضحاک، با تیرِ دیوِ سستی زخمی میشود و به حالتی شبیه مرگ فرو میرود؛ حالتی که اگر بخواهیم با زبان امروز بیان کنیم، چیزی میان مرگ و کماست. او نمیمیرد، بلکه تا پایان روزگار در میان مردگان به انتظار میماند. (قرینه ای تحسین برانگیز برای ضحاکِ دربند)!🌄آنگاه که ضحاک در آخرالزمان از بند رها میشود، اهورامزدا نخست روان فریدون را فرا میخواند و از او میخواهد برخیزد و دشمن دیرین خود را از میان بردارد. اما فریدون پاسخ میدهد که این کار دیگر از عهدۀ او ساخته نیست و باید گرشاسب برخیزد.پس سروش و ایزد نَریوسَنگ بر سر گور گرشاسب میروند. سه بار او را ندا میدهند و بار چهارم، پهلوان بر گور خود میایستد و به نبرد برمیخیزد....، تا سرانجام، پیروزمندانه گرز گران خود را بر سر اژدیهاک فرود میآورد و او را برای همیشه از میان برمیدارد؛ و آنگاه، به تعبیر متون پهلوی، «رنج و پتیاره از این جهان برود...»👈بنابراین، علت زنده ماندن ضحاک، نه صلحطلبی فریدون است و نه پرهیز ایرانیان از خونریزی؛ بلکه برعکس، نوعی مصلحت کیهانی است. شرّی که در وجود ضحاک مهار شده، اگر زودتر از موعد آزاد شود، خود جهان را به نابودی میکشاند. از همین رو، مرگ او تا واپسین نبرد میان نیکی و بدی به تعویق میافتد؛ زمانی که دیگر نابودی او، هرچند پرهزینه، یگانه راهِ رهایی جهان است.«از این منظر، ضحاک تنها یک شخصیت اساطیری نیست؛ او نمادِ شرّی است که گاه نابودی شتابزدۀ آن، خود میتواند به آشوبی بزرگتر بینجامد. شاید از همین روست که اسطوره، میان "پیروزی بر شر" و "زمانِ نابودی شر" تفاوت میگذارد؛ زیرا هر حقیقتی، موعدی دارد و هر نبردی، زمانی.»#هنرآیین #مانوک_معتضدیان@honaraeen 🍂🍃🕯💠 پیوست: دقایقی پرواز در پهنۀ آسمان اسطوره با قطعهای از سمفونی شهرزاد ساختۀ امینالله حسین