ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_121قسمت_صدوبیستویکمتمایل…
انتشار: 2026/08/22 18:03 UTCدریافت: 2026/08/22 18:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 18:30 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_121قسمت_صدوبیستویکمتمایل شدیدم به داشتن یک خانواده که دوستم داشته باشند و من را جزوی از خودشان بدانند بزرگترین نقطه ضعف من بود. من توانستم بودم آرش را با تمام عشقی که روزگاری به او داشتم از مغز و قلبم پاک کنم ولی نمی توانستم خانواده ام را هر چقدر نامهربان از زندگیم حذف کنم. من هنوز ناامیدانه منتظر روزی بودم که دلخوریشان از من به پایان برسد و دوباره من را مثل یکی از اعضای خانواده بپذیرند ولی در این شش ماه هیچ کدامشان با من تماس نگرفته بودند.دوباره به اسم آرش که در صدر لیست تماس هایم جا خوش کرده بود، خیره شدم.از تمام کسانی که احتمال می دادم روزی به من زنگ بزنند آرش بعیدترین آدم بود. هیچ وقت تصور نمی کردم آرشی که از من متنفر بود. آرشی که من را از شهر و دیارم رانده بود تا خواسته زنش را برآورده کند. آرشی که من را تهدیدی برای زندگیش می دانست حاضر شود یک بار دیگر به من زنگ بزند و صدایم را بشنود. ولی آرش زنگ زده بود. آن هم نه یک بار بلکه چهار بار این یعنی اتفاقی افتاده بود.مطمئناً آرش زنگ نزده بود تا از حال من و یا دخترش باخبر شود. شاید به خواست خاله با من تماس گرفته بود؟ اگر این طور بود پس چرا خاله خودش به من زنگ نزده بود؟ شاید اتفاقی برای خاله افتاده بود و آرش زنگ زده بود تا من را خبر کند. هر چه بود من نه تنها خواهرزاده بلکه مادر نوه اش بودم. از فکر این که ممکن است حال خاله اینقدر بد باشد که پی من و آذین فرستاده باشد، غمگین شدم. با این که از خاله و دایی و بقیه اعضای خانواده دلگیر و ناراحت بودم ولی دوست نداشتم اتفاق بدی برای هیچ کدامشان بیفتد.هر چه بود آن ها خانواده من بودند. می دانستم بلاخره روزی دلشان برایم تنگ می شود و به سراغم می آیند. من فقط باید کمی صبر می کردم.موبایل که در دستم لرزید دست از فکر و خیال برداشتم و به صفحه ای که برای بار پنجم اسم آرش روی آن نقش بسته بود، نگاه کردم. هر اتفاقی افتاده بود، آنقدر مهم بود که آرش را وادار کرده بود برای بار پنجم به من زنگ بزند. نفس عمیقی کشیدم و آیکون تماس را لمس کردم. تصمیم داشتم با قدرت و اعتماد به نفس بالا جواب آرش را بدهم. میخواستم از نوع حرف زدنم بفهمد که هیچ مشکلی در زندگیم ندارم و بسیار راضی و خوشبختم ولی هنوز کلمه ای از دهانم خارج نشده بود که آرش دیوانه وار فریاد زد:-میکشمت سحر، به خداوندی خدا می کشمت. تیکه تیکه ات..........با ترس تلفن را قطع کردم و محکم به سینه ام که با شدت بالا و پایین می رفت، چسباندم. آرش انگار دیوانه شده بود.صدایش چنان بلند و پر از خشم و دیوانگی بود که تمام موهای بدنم از ترس راست شده بود.سعی کردم خودم را آرام کنم ولی دستم می لرزید و قلبم چنان در سینه ام می کوبید که انگار می خواست قفسه سینه ام را بشکافد و به بیرون بپرد. نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود که آرش را اینطور دیوانه کرده بود و از آن بدتر نمی فهمیم این اتفاق چه ربطی به من داشت؟ من که از وقتی از آن شهر بیرون آمده بودم او و زندگیش را پشت سرم رها کرده بودم. من که حتی به خودم اجازه نداده بود به خاله زنگ بزنم و احوالش را بپرسم چرا که نمی خواستم تنش دیگری بین من و آرش بوجود آید. من نمی فهمیدم چرا باید آرش به من زنگ بزند و سرم فریاد بکشد.با دستی لرزان شماره نغمه را گرفتم. باید می فهمیدم چه شده. نغمه با صدای خواب آلودی جواب تلفن را داد. همیشه عادت داشت بعد از ناهار یک چرت بخوابد. آب دهانم را قورت دادم و با صدای لرزان و نامطمئن گفتم:-خواب بودی؟ ببخشید بیدارت کردم اگه مهم نبود زنگ نمی زدم.حواس نغمه جمع شد:-چیزی شده؟ -الان آرش زنگ زد و تهدیدم کرد. گفت من و می کشه؟-تهدیدت کرد؟ چرا؟-نمی دونم. به خدا نمی دونم بعد از شش ماه زنگ زده و مثل دیوونه¬ها هوار می¬کشه که می کشمت. -یعنی چی؟ چرا باید به تو زنگ بزنه و تهدیدت کنه؟-نمی دونم نغمه. منم مثل تو گیجم. می تونی یه پرس و جو کنی ببینی باز چه اتفاقی تو زندگی آرش افتاده که مقصرش من بودم. نغمه که خودش هم کنجکاو شده بود، گفت:-قطع کن زنگ بزنم به مامانم ببینم چیزی می دونه. باشه ای گفتم و تلفن را قطع کردم ولی همان موقع پیامی از طرف آرش رسید. با ترس پیام را باز کردم. نوشته بود:-دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه با دست های خودم خفت می کنم.از حرص موبایل را چنان روی میز پرت کردم که به لبه میز خورد. از جایم بلند شدم و با حرص صندلی را از پشت میز بیرون کشیدم و همین که برای برداشتن موبایلم خم شدم تعادلم را از دست دادم و روی زمین بین دیوار میز افتادم.همیشه همین طور بود. وقتی عصبی می شدم دست و پایم را گم می کردم و مثل دست و پاچلفتی ها به در و دیوار می خوردم و همیشه هم به خاطر این اخلاق مزخرفم مضحکه بقیه می شدم.★♥️@khandeogham
