ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_123قسمت_صدوبیستوسومبهزاد…
انتشار: 2026/08/22 18:08 UTCدریافت: 2026/08/22 18:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 18:30 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_123قسمت_صدوبیستوسومبهزاد خیره به من جواب مادرش را داد: - پشت میز خوابش برده بود. برای همین شما ندیدیش. - خوابش برده بود؟ نگفت مریض می شه؟ اصلاً چرا باید اونجا بخوابه؟بهزاد با کلافگی دستی به موهایش کشید و جواب عمه خانم را داد: - حتماً خسته بوده که خوابش برده شما هم کشش نده. عمه خانم بعد از کمی سکوت گفت: - باشه پس زودتر بیاین خونه تا دوتاتون سرمانخوردیدن. - من و سحر یه کم کار داریم. شما لطف کن مراقب آذین باش تا ما کارمون تموم بشه بعد میایم. عمه خانم که متوجه غیر عادی بودن اوضاع شده بود، نفسی گرفت و گفت: - باشه مادر، به سحر بگو من مواظب آذین هستم، خیالش راحت باشه.دلم می خواست همان موقع به سراغ عمه خانم می رفتم و به خاطر این همه درک و فهم و مهربانی بغلش می کردم و می بوسیدمش. چطور یکی مثل عمه خانم می شد که هر کاری از دستش بر می آمد برای یک غریبه میکرد و یکی مثل خاله لیلا که به خواهرزاده و نوه خودش هم رحم نمی کرد. دیگر نتوانستم تحمل کنم و با صدای بلندی زیر گریه زدم. بهزاد چهارپایه پلاستیکی را از گوشه گلخانه برداشت و رو به رویم نشست و منتظر ماند تا کمی آرام بگیرم. هقی زدم و گفتم:-ببخشید.به سمتم خم شد و دست هایش را در هم قلاب کرد و با جدیت گفت:-حالا بگو.خودم را به آن راه زدم:-چی رو؟ -همون چیزی که این طور مستاصل و پریشونت کرده. خیره به نوک کفش هایم، زمزمه کردم:-اتفاقی نیفتاده سرش را کج کرد و با تعجبی ساختگی گفت:-اتفاقی نیفتاده؟با صدایی که به زور شنیده می شد دوباره حرفم را تکرار کردم:-چیزی نشده. بهزاد توی چشم های اشک آلودم خیره شد و گفت:-یعنی این چشمای قشنگ و برای هیچی به این روز انداختی؟از حرفش چنان شوکه شدم که برای چند ثانیه نفس کشیدن از یادم رفت. سرم را پایین انداختم و به سختی آب دهانم را قورت دادم.بهزاد بی توجه به حال من دستمالی را از توی جیبش بیرون آورد و به دستم داد و گفت:-اول اشکات و پاک کن بعد برام تعریف کن چی شده. من تا نفهمم چی اینقدر اذیتت کرده که چهار ساعت خودت رو تو گلخونه حبس کردی ولت نمی کنم.خجالت زده سرم را عقب کشیدم و با کف دست صورتم را پاک کردم. دوست نداشتم حرف بزنم. دوست نداشتم حقارت های زندگیم را برای بهزاد تعریف کنم ولی انگار چاره دیگری نداشتم. کاملاً مشخص بود بهزاد تا جواب سوالش را نمی گرفت دست از سرم برنمی داشت.اصلاً چرا باید پنهان کاری می کردم. بهزاد که دیر یا زود همه چیز را میفهمید. یعنی همهشان می فهمیدن وقتی آرش با مامور به در خانه عمه خانم می آمد و من را کت بسته با خودش می برد همه می فهمیدن که شوهر سابقم به جرم کشتن بچه هایش از من شکایت کرده. پس بهتر بود خودم همه چیز را برای بهزاد تعریف می کردم و بعد هم محترمانه از این خانه می رفتم. بله باید می رفتم یعنی چاره دیگری جز رفتن نداشتم.مطمئناً بهزاد و عمه خانم همین که متوجه جریان می شدند عذر من را می خواستند. البته حق هم داشتند. من هم بودم دوست نداشتم یک دختر بی کس و کار که از روی حسادت زن حامله ای را از بالای پله ها به پایین پرت کرده در خانه ام زندگی کند. هیچ کس دوست ندارد با چنین آدمی یک جا زندگی کند.از فکر این که بهزاد و عمه خانم من را به چشم دختر حسود و بدذاتی ببینند که باعث مرگ دو بچه شده بدنم لرزید.باید قبل از این که آرش بیاید و با حرف هایش نظر عمه خانم و بهزاد را به من عوض کند خودم همه چیز را می گفتم و بعد هم از این خانه می رفتم. لااقل این طور می توانستم کمی از غرورم را حفظ کنم.نفسم را بیرون دادم و گفتم:-شوهر سابقم می خواد ازم شکایت کنه؟-شکایت کنه؟ برای چی؟دوباره بغض کردم:-بچه هاش مردن. می گه من مقصرم. میگه من باعث شدم بچه هاش بمیرن. زنگ زد تهدیدم کرد.بهزاد که گیج شده بود، اخم کرد:-بچه هاش مردن؟ کی؟ چطوری؟ -امروز، یعنی مرده بدنیا اومدن.بهزاد که گیج تر شده بود، کمی خودش را عقب کشید:-من نمی فهمم. بچه های شوهر سابقت امروز مرده بدنیا اومدن. اونوقت می گه تقصیر توه؟ یعنی چی؟ تو که شش ماهه اینجای، چطور می تونستی بلایی سر اون بچه ها بیاری؟ اصلاً با عقل جور در نمیاد.آهی کشیدم گفتم:-شش، هفت ماه پیش زنش از پله ها افتاد پایین به دروغ به همه گفت من هلش دادم. حالا بعد از شش ماه بچه هاش مرده بدنیا اومدن. دکتر گفته ممکنه به خاطر اون ضربه باشه.آرش، یعنی همون شوهر سابقم، زنگ زد و تهدیدم کرد که ازم شکایت می کنه.بهزاد که با صورتی جدی به حرف هایم گوش می داد، پرسید:-مگه نمی گی تو دختره رو هل ندادی؟-ندادم.-پس دلیلی نداره نگران باشی. بهزاد آرش را نمی شناخت یعنی خود من هم تا چند وقت پیش آرش را نمی شناختم و نمی دانستم می تواند چه آدم رذل و کینه ای باشد و برای رسیدن به خواسته اش دست به چه کارهایی بزند.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
