🌺🌸🍃🌺🌸🍃🌺🌸🍃🌺🌸یک نفر از اطبای معروف عکا که نهایت درجه مبغض و عنود بود وقتی طرف احتیاج و مراجعه درب خان…
انتشار: 2021/10/10 15:22 UTCدریافت: 2026/08/20 17:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 17:05 UTC
🌺🌸🍃🌺🌸🍃🌺🌸🍃🌺🌸یک نفر از اطبای معروف عکا که نهایت درجه مبغض و عنود بود وقتی طرف احتیاج و مراجعه درب خانه مبارک واقع و خدمات مرجوعه را در کمال اشتیاق و جانفشانی به مراتب بیش از آنچه تصور می رفت انجام داد . حتی نطلبیده روزی دو سه مرتبه در بستر مرضی حاضر و با کمال دقت رسیدگی می نمود اما صورت حسابی که در آخر تقدیم نمود بقدری گزاف و خارج از حد تصور و احصاء بود که باعث حیرت گردید . آن مبلغ را کاملا عنایت فرمودند و حکایت ذیل را یک شب بر سبیل مثال عنوان کردند:فرمودند از اعمال و افعال و صورت احوال این دکتر معلوم بود که چه اندازه کینه ی مذهبی تمام ارکان وجودش را احاطه نموده است و از قیافه اش آثار بغض و عناد مشهود بود اما وقتی که سه نفر مریض به او مراجعه نمودند بنحوی با حسن خلق و قیافه بشاش مواظبت می نمود که من متحیر بودم و با خود می گفتم من او را می شناسم چه اندازه مبغض و مغرض است اما این درجه دقت و حسن خدمت چگونه ممکن؟ تا وقتی که کارش تمام شد صورت حساب فرستاد دیدم ده برابر بیش از آنکه خدمت نموده اجرت طلبیده است من هم فورا پرداختم و مشعوف از این که او را خوب شناختم . چنان که یک نفر طلبه علم قیافه از وطن خود هجرت نموده مدت شش سال در مصر اقامت کرد و علم قیافه آموخت . بعد از شش سال زحمت و مشقت و زندگانی در غربت امتحانات علمی و عملی خود را داد تصدیقات لازمه را گرفت و قاطر خود را سوار شد با کمال شعف و سرور به سمت وطن خود رهسپار گردید . در بین راه هر کس را می دید با نظر دقت در قیافه اش مطالعه مینمود و در مقام تمرین ، حقایقی کشف می کرد . یک روز یک نفر را از دور در بین راه مشاهده نمود که آثار بخل و حسد و حرص و طمع و خست از چهره اش پدیدار بود با خود گفت الله الله نعوذ بالله من غضب الله این چه قیافه ی غریبی است که من هرگز ندیده و نشناخته ام . کاش با او آشنا می شدم و مراتب معلومات و مشهودات خود را در معرض امتحان می آوردم .در این خیال بود که ناگاه مرد ناشناس با قیافه ی متبسم و بشاش نزدیک شد . خاضعانه سلام کرد زمام قاطر را گرفت و گفت جناب شیخ از کجا می آیید به کجا تشریف می برید؟ شیخ گفت از مصر می آیم به فلان شهر می روم و امشب در فلان قریه توقف می کنم . ناشناس گفت ای آقا قریه دور است وقت دیر است و بنده منزل نزدیک . خوب است امشب قدم رنجه فرمایید ما را سرافراز کنید . شیخ دید گفتار و رفتار ناشناس مخالفت و مباینت غریبی با قیافه ی او دارد پس به مقامات علمی خود تردید حاصل نمود و برای امتحان معلومات خود این دعوت را اجابت کرد . میزبان با کمال سرور و انبساط لوازم پذیرایی شرافتمندانه از هر جهت تدارک کرد چای ، قهوه ی شیرین ، شربت ، قلیان پی در پی مهیا کرد و به اصرار و التماس مهمان عزیز خود را مرهون و متنعم ساخت و در هر دم که میزبان با زبان مهربانی اظهار محبت و شفقت می نمود جناب شیخ آهی می کشید و در دل می گفت شش سال زحمت بیجا کشیدم علمی تحصیل کردم که الحال بطلانش مسلم شد ...خلاصه سه شبانه روز به این منوال به اصرار و ابرام پذیرایی نمود تا اینکه آخرالامر میهمان فائق آمد تصمیم رفتن قطعی شد . میزبان قاطر را تیمار نمود و آماده کرد با کمال احترام رکاب شیخ را گرفت و بر استر سوار کرد و زمام آن را محکم نگاه داشت و یک پاکت به او تسلیم نمود . میهمان تصور کرد یک تقدیمی به عنوان توشه ی راه است گفت این پاکت برای چیست؟ میزبان از غلاف ریا بیرون آمد و نقاب تزویر را از رخ برافکند پیشانی را در هم کشید و عبوس کرد و گفت پس اینها که خوردی مفت بود؟ شیخ قدری بهوش آمد پاکت را گشود دید در این ورقه قیمت آنچه خورده و نخورده و به چشم حیرت نگریسته صد برابر آن را به حساب آورده است . شیخ همچه پولی نداشت ناچار پیاده شد زمام قاطر را به انضمام خورجین و اسباب به دست میزبان تسلیم کرد . پیاده به راه افتاد . دم به دم سجده ی شکر به جا آورد که الحمدلله ریاضت شش ساله به هدر نرفت .(خاطرات نه ساله عکا ، ص ۳۶۵- ۳۶۸)کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat🌺🌸🍃🌺🌸🍃🌺🌸🍃🌺🌸