🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸مقام سخاوت حضرت عبدالبهاء مصداق آیه ی کریمه ی این مناجات بود که جمال ابهی می فرماید: "از…
انتشار: 2021/11/17 15:10 UTCدریافت: 2026/08/20 17:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 17:05 UTC
🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸مقام سخاوت حضرت عبدالبهاء مصداق آیه ی کریمه ی این مناجات بود که جمال ابهی می فرماید: "از امواج بحر بخششت بحور طلب و طمع ظاهر" فی الحقیقه از موج بخشش این مظهر سخا و مصدر کرم همواره بحور طلب و طمع ظاهر بود چنانکه هر کس آن وجود نازنین را می شناخت سراپای وجودش اشتیاق وصول فیض و بخشش بی منتهی بود اعم از اینکه از سلک فقرا یا از رتبه ی اغنیا بوده باشد . عجب تر آنکه به هر کس هر چه کرامت می فرمودند از مقدار بخشش و عطای خود راضی نبودند و هل من مزید می فرمودند . تمام اغیار به این نکته برخورده بودند که در دست با سخاوت آن حضرت موجودات امکانی را هر چه باشد قدر و قیمتی نبوده و نیست لهذا ارباب طمع و توقع همواره در اطراف مبارک می پلکیدند . شرح حال یکی از آن طماع ها را اینک به عرض می رسانم :یک نفر از شیوخ صور و صیدا که بارها مورد بخشش و عطای حضرت عبدالبهاء واقع شده بود یک روز در محضر مبارک حاضر و بنده را هم احضار نموده فرمودند این عبا را به دوش شیخ بینداز و خودشان مشغول تحریر شدند آن هم یکی از عباهای نائینی بسیار خوبی بود که همه ساله مقداری برای بذل و بخشش با پست از ایران می رسید . عبای تا کرده را باز کرده خوب تکان دادم و چین های بسته ی پستی را از هم گشودم شیخ هم ایستاد دو دستی به دوش قد بلند او انداختم سپس شانه به شانه ی او ایستادم و منتظر اذن جلوس شدم . دیدم شیخ متفکر ایستاده انگشتان خود را بر کرک عبا تند تند می مالد و زیر لب لند لند می کند . هیکل مبارک سر را بلند کرده فرمودند یا شیخ تفضل باز شیخ ایستاد تمجمج کرد فرمودند چه می گویی؟ عرض کرد یا افندی هذا قطن ... یعنی این عبا پنبه است لایق شان من نیست . خاطر مبارک برآشفت ایستادند فرمودند یا شیخ این پنبه نیست این از عباهای خوب ایران از شهر معروف نایین است دیروز با پست وارد شد امروز به تو دادم . عبای خود من پنبه است دو مجیدی خریده ام عبای تو در ایران ده مجیدی ابتیاع شده است به اضافه ی خرج پست و گمرک . اما این کلمات را با چنان حال عجز و انکسار می فرمودند که من بی نهایت منقلب شدم . باز فرمودند تو میدانی که من کسی نیستم عبای خوب را خودم بپوشم و عبای بد را ببخشم . حال بیا امتحان کنیم . اینک از اطاق کوچک دفتر بیرون آمده در اطاق دیگر نزدیک روشنایی پنجره ایستادند یک قوطی کبریت طلبیدند با صبر و حوصله ی تمام مقداری از کرک عبای شیخ را کندند و در هم پیچیدند با کبریت آتش زدند و دودش را در زیر بینی منحوس شیخ نگاه داشتند پس از آن پیچیدگی پشم سوخته را هم پیش چشمش بردند تا شیخ قانع شد و بعد مقداری از کرک عبای خود را کندند و به همین ترتیب سوزاندند و دودش را به مشام شیخ رسانیدند تا شیخ مطمئن شد که عبای مبارک پنبه بوده است . اما در آخر کار کلمه ی دیگری فرمودند که من بیشتر منقلب شدم . نمی دانم شما که این سطور را می خوانید اگر آن کلمه را می شنیدید چه می کردید . فرمودند یا شیخ اگر من عبای خوبی پوشیده بودم و عبای بدی به تو می دادم حق داشتی اعتراض کنی حالا دیدی که من عبای خوب را به تو دادم و عبای دو مجیدی پنبه را خودم پوشیدم اما سزاوار این بود ولو این که عبای پنبه به تو داده باشم مرا نرنجانی خوب بود آن را قبول می کردی یک عبای دیگر هم باز از من می طلبیدی نه این که مرا محزون کنی .همین که شیخ سر به زیر افکند خجلت او را نپسندیدند فرمودند محزون مباش قیمت یک عبای دیگر هم نقدا به تو می دهم سپس به من امر فرمودند برو پایین جناب آقا رضا آنجاست پانزده مجیدی فراهم کند و به شیخ بدهد . معجلا از پله ها سرازیر شده امر مبارک را ابلاغ کرده مراجعت کردم ...(خاطرات نه ساله عکا ، ص ۳۷۶-۳۷۹)کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸